۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه



بازداشت مجدد استاد ایلیا (پیمان فتاحی) توسط دایره مذاهب اطلاعات


در پي بالا گرفتن برخوردهاي خشونت آميز جلادان فرهنگي در يك ماه اخير، روز گذشته، چهارشنبه 25/10/87 با دستگيري مجدد استاد ايليا. ميم. رام الله (پیمان فتاحی) رهبر جمعيت ال ياسين، به همراه چندین تن از شاگردان ايشان، قطعه ديگري از پازل سركوب و ترور القاعده مذهبي ايران کامل شد .
بر اساس گزارشات رسیده استاد ایلیا (پیمان فتاحی) رهبر جوان جمعیت ال یاسین – بزگترین n.g.o فرهنگی خاورمیانه چهارشنبه 25 دی ماه در پی یک احضار غیر رسمی به دایره ویژه مذاهب اطلاعات و بعد از یک یورش وحشیانه و تفتیش منزل خصوصی ایشان توسط ماموران امنیتی، بدون حکم بازداشت دستگیر شدند. قابل ذکراست استاد ایلیا (پیمان فتاحی) برای اولین بار و بعد از سالها تهدید و فشار توسط يكي از نهادهاي مرموز امنيتي با عنوان اداره ضد اديان و فِرَق ، معروف به اداره ضد اديان در تاريخ 7/3/1386 دستگیر و به یکی از سلولهای ویژۀ زندان 209 اوین منتقل شد. وپس از گذراندن بیش از شش ماه انفرادی و شکنجه و تفتیش عقاید در زندان امنیتی 209، به دلیل وخامت حال جسمانی (خونریزی های مکرر از ناحیة گوش و بینی و بالا آوردن خون) که طبق صداهای ضبط شده از درون زندان ارتباط مستقیمی با شکنجه های ایشان داشته است، از زندان 209 آزاد شدند. همزمان با دستگیری مجدد ایشان هم اکنون چندین تن از شاگردان ایشان از جمله خانم نازی حسامی (شیوا) سردبیر سابق یکی از نشریات توقیف شده وابسته به جمعیت ال یاسین، نیز بدون حکم قضائی دستگیر و در حین بازداشت، مورد ضرب و شتم ماموران قرار گرفته اند. تعدادی دیگر از شاگردان ایشان نیز احضار و تهدید به دستگیری شده اند . از وضعیت جسمانی ایشان و سایر اعضای دستگیر شده هیچ اطلاعی در دست نیست.
گفته می شود این دستگیری ها در ادامه اقدامات اخیر و خشونت آمیز القاعده فرهنگی و گروههای فشار، در رابطه با روشنفکران و متفکران ایرانی و مدافعان حقوق بشر همچون خانم عبادی در هفته های اخیر و در استانه انتخابات صورت گرفته است.

لا اله الا
هوالحيّ
القیوم
منصورون – فرزندان ايليا
(نامه اي به اِبا، بخش برخورد با اديان)
حرف شما به جز اين چيست كه شما مسلمانيد و همه كافر و ملحد و فاسدند. شما چند نفر برگزيدۀ خدا هستيد و همۀ مردم ايران و جهان ملعون و فاسد و بي خدا هستند. شما كه با نشانه هاي متعدد و با محكم ترين سندها، منافق ترين، دروغ گوترين، رياكارترين، حقه بازترين و فاسد ترين مردم اين روزگاريد. شما آقايان نامرد بخش برخورد با اديان كه بويي از مردانگي نبرده ايد، سرباز امام زمانيد و همۀ مردم دشمنان امام زمان (عج) هستند؟ شما در اصل وارثان سعيد امامي هستيد. همان باند سعيد امامي. كسي كه خنجري زهرآلود را براي هميشه در قلب اسلام شيعه و در قلب امام شيعيان و اعتبار شيعيان فرو كرد و لكۀ ننگي را تا ابد بر پيكر تفكر شيعه بجا گذاشت.
و اين روزها هم ادعا مي كنيد كه شما مسلمان ايد و معلم بزرگ تفكر و زندگي، ايليا «ميم» كافر و ملحد است؟ آخر اي نادانان، مگر مسلماني به چيست؟ اگر كلام الله را ميزان و داور قرار دهيم، اگر احاديث پيامبر اسلام (ص) را مبنا بگذاريم كه با يك نگاه حكم منافق بودن و مفسد بودن شما قطعي است. افعي كوري كه در زير خاك زندگي مي كرد به عقابي كه آسمانها جولانگاه او بود مي گفت بيا پرواز كردن را از من بياموز. و آن گرگ بي رحم و درنده فرياد مي زد كه من مظلوم و بي آزار هستم؛ برّه را بگيريد، همۀ تقصيرها به گردن اوست.
با اين دروغ هاي بزرگ و اين حماقتهاي باعظمت، معلوم است كه خداوند بر گوش و چشم و قلب شما مهر زده و در گمراهي رها ساخته. بعد از شدت اين حقارت دروني، دائماً بر سر مردم فرياد مي زنيد كه آنها حقيرند و بزرگاني را كه مردم و جوانان دل به آنان بسته اند، سعي در تخريب و تقبيح شان داريد. چه كسي مسلمان است؟ اگر مسلماني به نسب است كه پدر و مادر ايليا مسلمان بوده اند و اين را همه مي دانند اما دربارۀ شما هنوز چيزي براي مردم معلوم نشده كه آنهم دير يا زود مشخص مي شود. اگر مسلماني به اعتراف است، كسي اعتراف شما را نديده اما ميليونها نفر ديده اند كه ايليا چگونه هزاران نفر را وادار به اعتراف به اسلام نموده و صدها غيرمسلمان را به اسلام وارد كرده. اگر به فهم قرآن و خواندن قرآن است او از كودكي نفر ممتاز و برتر مسابقات تفسير قرآن و قرائت قرآن بوده و از بيست سال پيش به بعد، بيش از هر كسي مردم را به قرآن پيوند داده و خدا و قرآن را به زندگي آنها وارد كرده. مسلماني به چيست؟ اگر به نماز است كه ايليا از خردسالي امام جماعت بوده. اگر به فهم قرآن است، چرا در اين دوازده سال كسي جرأت نكرد به ميدان بيايد و فهم خارق العاده و عميق او را از مفاهيم قرآن كه طي صدها جلسۀ سخنراني در مراكز عمومي مطرح مي شد به چالش بكشد. چرا اكثر مراكز اسلامي در جهان خواستار چاپ آثار او در ارتباط با تفسير قرآن هستند.
مسلماني به چيست؟ اگر به ايمان است كه او خودش مظهر ايمان و يقين است و اين ايمان را كم و بيش به دهها هزار نفر از مردم بي ايمان هم سرايت داده است. اگر به تسليم و خدمتگزاري است كه بيست سال است عصارۀ تعليمات او همين است و او با مردم مخاطب خود كاري كرده كه گمان مي كنند خداوند انسان را نيافريده مگر براي تسليم به خدا. مسلماني به چيست؟ به تأييد عالم غيب است كه خودتان خوب مي دانيد هزاران نفر از مردم و صدها نفر از كساني كه غريبه بودند و او را نمي شناختند چه روياهاي بزرگ و عجيبي دربارۀ او ديده اند. مسلماني به چيست؟ به دانايي است؟ چرا دوازده سال است كه او به سوالاتي از مردم پاسخ مي دهد كه پيش از اين كسي نتوانسته چنين پرفهم و پرخرد پاسخ گويد. چگونه به دهها هزار سوال پاسخ بديع و استثنايي داده است. چگونه در دهها جلسۀ مناظره كسي نتوانست براي لحظاتي ايستادگي كند. مسلماني به چيست؟ مسلماني شما فقط يك معنا دارد: نفاق، دروغ، قيل و قال، رياكاري، حقه بازي، نامردي و ظلم.
اگر ذره اي مردانگي، عدالت، راستي و درستي در شما بود، مرد و مردانه و بدون جوسازي و تبليغات دروغين با معلم بزرگ زندگي روبرو مي شديد. اگر مسلمان مي بوديد در برابر كلام، به كلام متوسل مي شديد نه به اسلحه، تهديد، تخريب، زندان و شكنجه. اگر مانند ما علي (ع) مقتداي شما بود، اگر امام صادق (ع) معلم شما بود، اگر واقعاً از منتظران امام عصر (عج) بوديد، لااقل ذره اي، فقط ذره اي شبيه آنها عمل مي كرديد. با مردانگي و عدالت به ميدان مي آمديد. اما چرا مردم به شما معاويون مي گويند چون براي همه محرز است كه شما عيناً مانند معاويه و يزيد عمل مي كنيد. شما سربازان بدنام ايد نه سربازان گمنام. براي مردم تجسم دروغ و فريب و نامردي هستيد. در هر جايي كه در اين كشور برويد، در مجامع عمومي و به قول خودتان حتي در اتاق خوابهاي مردم كه مدعي هستيد آنجا هم مورد رصد شماست، مي بينيد و مي شنويد كه مردم دربارۀ شما چه مي گويند. آنها از شما متنفرند. چون تجسم دروغ و حقه بازي هستيد. مسلماني به چيست؟ شما و مانند شما همۀ دنيا را از اسلام منزجر كرده اید اما نه از اسلام حقيقي، نه از اسلام ناب محمدي (ص)، نه از اسلام امام راحل بلكه از اسلام القاعده اي، از اسلام سعيد امامي كه همه چيزش با دروغ و توجيه و فريب آميخته شده. از اسلامي كه زبانش زور و شكنجه و خشونت است. از اسلامي كه به قول مكرر خودتان كه با آدمهاي مختلف داشتيد، از درون اتاق هاي خواب مردم فيلم مي گيرد و بعد براي گرفتن اعتراف دروغ، تهديد به پخش مي كند. مكالمات خصوصي مردم را ضبط مي كند بعد تهديد مي كند كه آن را با مهر ارشاد اسلامي در بين مردم پخش مي كند. خداوند نابود كند و نابود خواهد كرد اين اسلام دروغين و نفرت انگيز را که ساخته و پرداخته شما سیاه دلان کور دل اِبا است و برقرار و پاينده و عزيز دارد اسلام ناب محمدي (ص) را.

منصورون – فرزندان ايليا

عشق ایلیایی جزئی از عشق الاهیست

« لا اله الا هو الحی القیوم »

ما هم مثل اکثر کسانی که ایلیا را می شناسند در بارۀ قدرت خدایی او چیزها شنیده ایم و صدها بار شاهد آن بوده ایم. اما این مبنای عشق ما به ایلیا نیست. این نشانۀ بزرگی روح او و نشانۀ برخورداری او از قدرت خداست. به این دلیل نیست که ایلیا را دوست داریم بلکه به این دلیل، عظمت و بزرگی روح او را معترفیم و به او احترام می گذاریم. اگر ضعیف می شویم به نام خداوند از قدرت او قدرت می گیریم و از روح او دریافت می کنیم...
ما هم مثل آنها که ایلیا را دیده اند و تجربه کرده اند از شعور عظیم و دانایی الهی او باخبریم و صدها مرتبه آن را تجربه کرده ایم. صدها مرتبه شاهد بوده ایم که او مسائل را به شیوه های حیرت انگیز حل می کند، شاهد بوده ایم که او معنای صداها را می داند، با جهان زنده ارتباطی زنده دارد، آنجا که نگاه خود را خیره می کند به درون چیزها می نگرد...
از حکمت امور باخبر است. راه نرفته را می داند و عاقبت کار را می خواند. ما هم می دانیم که ایلیا خوبترین و عالی ترین مشاور زندگی است. کامل ترین معلم زندگی است. راهنمایی است که با روش های آسمانی، ما را از حیطه های زمین می گذراند و با روش های زمینی چنان می کند که از آن محصولات آسمانی حاصل می شود. ما هم شاهد بودیم که طی سالهای گذشته، بارها و بارها در دهها سخنرانی عمومی، در حضور هزاران اهل فکر و فرهنگ، اهل مطالعه، محقق و نویسنده، او بارها و بارها، با صدای بلند و در پشت تریبون گفت «هر کس هر سوالی، هر سوالی، هر سوالی (در بارۀ علوم باطنی و باطن امور، در بارۀ زندگی و مسائل آن ...) دارد بپرسد»...
ما هم می دانیم که ایلیا به معنای حقیقی می بیند و می شنود و می داند اما این علت عشق ما به او نیست که اگر غیر از این هم می بود ما همان عاشقان او بودیم که امروز هستیم. اگر ایلیا از قدرت خدا تهی می بود، اگر ایلیا از شعور نورانی و حکمت الهی خالی می بود، اگر بر فرض در همۀ امور ناتوان و در همۀ مسائل بی خبر بود باز هم ما عاشقان او بودیم. عشق ایلیایی ما انعکاسی است از عشق الهی ما.
ما به ایلیا عشق می ورزیم زیرا به خدای ایلیا، خدایی که زنده و حاضر است عشق می ورزیم. عشق ایلیایی ما از جنس عشق الاهیست. ریشه در نامحدود دارد، دلایل ساختگی ندارد، آتشین است، سرشار از وفاداری و خدمت است، معامله گرانه نیست، دلالانه نیست، تعریف نمی شود، تحلیل نمی شود، به بند کشیده نمی شود...
چون سخن در وصف این حالت رسید هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

برای ما، عشق به ایلیا، عشق به خدایی است که از طریق او یافته ایم و شناخته ایم. خداوند زنده و حاضری که او ما را به آن پیوند داد و برای ما به کشف درآورد...
عاشقی گر زین سر و گر زآن سر است عاقبت ما را بدان شه رهبر است
ما تا ابد از ایلیا سپاسگزاریم. با همۀ زندگی مان، با همۀ روح و جان و نفس هایمان و تا ابد قدر تعلیمات زنده کننده و جواهرآسای او را می دانیم. ایلیا، روح ما، به تو اطمینان می دهیم که تا ابد سپاسگزار و قدردان تعلیمات تو خواهیم بود.
شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما

اما عشق ما به ایلیا به این دلیل هم نیست که او ما را متوجه خدا نمود، خدا را به زندگی ما آورد و ما را در خداوند زنده، زنده کرد. این بزرگترین و اولین علت سپاسگزاری ماست اما علت بزرگ عشق ما نیست که اگر غیر از این هم بود ما عاشقان ایلیا بودیم همانطور که پیش از این و پس از این نیز بوده و خواهیم بود...
ایلیا را دوست داریم چون محبت او تجسم بسم الله الرحمن الرحیم است.
ما ایلیا را دوست داریم چون مهربان ترین و بخشنده ترین موجودی است که در طول این زندگی تجربه اش کرده ایم.

ما ایلیا را دوست داریم چون دوست داشتنی است. همین و بس.
ما ایلیا را به دلیل خود او دوست داریم و خودِ او بزرگترین دلیل عشق ما به اوست.
ایلیا را دوست داریم چون دوست داشتنی ترین است. مهربان ترین است. تجسم محبت حقیقی است و تجسم عشق الاهیست...

ایلیا را دوست داریم چون ایلیاست نه چون تواناست، نه چون داناست، نه چون ما را به خداوند پیوند داد، نه چون ذهن های ما را فعال و قلب های ما را احیاء کرد، ایلیا را دوست داریم چون مهربان و بخشنده است. او را دوست داریم چون ایلیاست. ایلیا را دوست داریم چون پادشاه عشق است.

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی


منصورون – فرزندان ایلیا



منبع: www.mansooroun.persianblog.ir



خورشيد ديگري نشان دهيد تا ما هم بپذيريم

«لااله الا هوالحی و القیوم»
فرض را بر اين مي گيريم كه ما ياران وفادار ايليا نيستيم. ما دوستداران او نیستیم. ما با او پیوند و ارتباطی نداریم. بلکه ارتباط ما یک رابطۀ ریاضی وار و مکانیکی است. فرض را بر این می گیریم که ما نه اهل عشق و دوستی هستیم، نه اهل قدرشناسی و ارتباط معنوی. فرض را بر این می گیریم که ما دلّال هستیم. شاگردانی که هویت اولیۀ آنها معامله گری و دلالی است و نه خدمتگزار و وفادار به خداوند و آنکه با اوست.
سالهاست که طالبان مذهبی و القاعدۀ فرهنگی به ما شاگردان و پیروان ایلیا «میم» می گویند از او جدا شوید، دست بکشید و دوری کنید. و هر زمان به بهانه ای این را می گویند: ایلیا شما را سحر و افسون می کند. ایلیا موجود بسیار خطرناکی است. ایلیا شما را کافر!!! و بی خدا!!!!! می کند. ایلیا سنت ها را از یاد شما می برد. ایلیا جادوگر است. شیطان است. خدا با ایلیا نیست بلکه با ماست! ما که شبانه روز کارمان دروغ گفتن، توطئه کردن، تهمت زدن، فحاشی و بدگویی کردن است.
حالا که فرض را گرفتیم که ما دلال و اهل معامله هستیم و همین هم هویت ماست، چرا شما بجای این همه فحش دادن به ایلیا، این همه بدگویی و توطئه و تخریب، این همه پرونده سازی و سایت و روزنامه و ویژه نامه و سریال و میزگرد تلویزیونی، چرا بجای این هزینه های افسانه ای و غیرقابل باور، برای اینکه رابطۀ این (به فرض) دلالان و معامله گران را با ایلیا قطع کنید، به یک کار کلیدی دست نمی زنید تا همه چیز تمام شود؟
ما ادعا می کنیم و ادعای خود را سالهاست از زوایای مختلف تجربه کرده ایم، که ایلیا بزرگترین معلم باطنی است. در طول این سالها، همۀ ایران که هیچ، حضوراً و نیز از طریق اینترنت همۀ دنیا را گشته ایم و کسی را حتی شبیه به او هم ندیدیم. این گوی و این میدان، چرا برای در هم شکستن این اعتقاد ما کسی را به میدان نمی آورید که علوم باطنی و دانش تفكر را بیشتر از ایلیا یا مانند ایلیا بداند؟
چرا بجای این همه سر و صدا و فحاشی و توهین، بجای این همه دروغ و جعل، بجای این همه گاف و بلوف، بجای این همه چنگ و دندان نشان دادن و خط و نشان کشیدن، یک مناظره با موضوعیت علوم باطنی (کهن و مدرن) نمی گذارید، تا هم ایلیا در هم شکسته شود و آرزوی بزرگ شما القاعدۀ فرهنگی به تحقق برسد، و هم اعتقاد ما فرو ریزد. اگر ایلیا بزرگترین معلم تفکر نیست چرا این را سالهاست نمی توانید ثابت کنید. چرا یک مناظرۀ تلویزیونی راه نمی اندازید تا هم برای شما و هم برای ما و هم برای خود ایلیا واقعیت آنچه می گویید روشن شود. اگر کسی هست که در مسائل جهان امروز و عصر حاضر، مسائلی که همۀ زندگی ما به آن وابسته است، نسبت به ایلیا داناتر یا حتی شبیه به اوست چرا او به میدان نمی آید تا دهها هزار نفر از پیروان ایلیا که به قول طالبان مذهبی همه در ضلالت و گمراهی اند، نجات پیدا کنند. بقیۀ مردمی هم که با ایلیا آشنا نیستند لااقل یک نجات بزرگ را تجربه خواهند کرد. اگر کسی علم زندگی را، زندگی در هزارۀ سوم را و زندگی باطنی را بیش از ایلیا یا مانند او مي داند و می تواند، چرا نمی آید و ما را با خود نمی برد. چرا بجای نشان دادن قمه و تفنگ، اِبا (ادارۀ برخورد با ادیان)، فردی داناتر و تواناتر از ایلیا را به مردم نشان نمی دهد، تا همه چیز به یکباره و در یک ساعت حل شود. در این ماهها و سالها قیل و قال و فحاشی زیاد شنیدیم. وبلاگ ایلیا 74 که یادمان نرفته. تجسم و تحقق شخصیت ادارۀ برخورد با ادیان. سرشار از زشت ترین توهین ها و فحاشی ها و پلیدترین نفرت ها. آقایان اِبا، مسئله خیلی ساده است اما چرا شما از حل آن عاجز هستید؟ ایلیا، باغبان ماست. بدترین فرض را هم بگیرید به اینکه ما درختانی دلال و فرصت طلب باشیم، چرا شما باغبانی خوبتر از آن، یا مانند آن یا حتی کمتر از آن ولی شبیه به آن، باغبانی دانا و توانا را به ما معرفی نمی کنید، تا مسئله حل شود. داناتر از ایلیا نمی توانید؟ تواناتر و قوی تر از او در مسائل باطنی و علم زندگی و دانش تفکر نمی توانید؟ پس کار دیگری بکنید. کسی را به ما نشان بدهید که خوبتر و عمیق تر و زنده تر از او (یا حتی مانند او یا شبیه او) بتواند با مردم و جوانان رابطه برقرار کند. این را هم نمی توانید؟ پس جذابتر از او را به ما نشان بدهید.
لااقل کسی را نشان بدهید که بتواند بهتر از او یا مانند او به مسائل مردم و جوانان پاسخ دهد. کسی را بیاورید که بتواند لااقل مانند او ذهن ها را فعال و قلب ها را احیاء و روح ها را فروزان کند. چرا نمی توانید؟ چرا علی رغم سالها درخواست ما نتوانستید؟ ما را بارها به قم سفارش کردید. بارها به قم رفتیم. اما با هزار تردید و بدبینی جدید برگشتیم. به هر کس که ما را تا امروز معرفی کردید، ما بیشتر و بیشتر یقین کردیم و بر ما مسلم شد که ایلیا بی نظیر، استثنایی و بسیار بسیار بزرگ تر از تصور شماست.
اگر این الماس، همان الماس کوه نور نیست، چرا درخشنده تر از آن را ارائه نمی دهید تا داستان به پایان خود برسد. اگر درختی پربرکت تر، پرمحصول تر، خلاق تر و موثرتر از این هست چرا نشان نمی دهید تا ما هم مجذوب و شیفتۀ آن شویم.
آقایان اِبا! آقایان ادارۀ القاعده! یک دلیل دارد: چنین کسی (در حيطه علوم باطني و تفكر) وجود خارجی ندارد. اگر داشت در این همه سال اگر هم کشف نمی شد لااقل نشانه هایی از او بدست می آمد. هر ستاره ای حتی اگر هم بسیار دور از زمین باشد اما تأثیرش به زمین می رسد. آقایان ادارۀ طالبان! برای اینکه این روح بزرگ را زنده بگور کنید، بیایید از قیل و قال و فحاشی دست بکشید و کار کوچکی بکنید: یکی بزرگتر از او را یا مانند او را به میدان بیاورید. با شعار و روش های تخریب و شیوه های دروغ سازی و جعل و شایعه نمی توانید به ما بقبولانید که ایلیا نیست، به جهان هم نمی توانید بقبولانید چون به زودی جهان هم ایلیا را خواهد شناخت.
آقایان القاعده. آقایان طالبان. آقایان ادارۀ برخورد با ادیان. آقایان اِبا!
تبلیغات در دست شماست. روزنامه ها و رسانه ها در اختیار شما هستند، صدا و سیما درخدمت شماست، دادگاه و قانون هم به ارادۀ شماست، شما همۀ ابزارهای زور و تزویر را در اختیار دارید، می توانید مثل القاعدۀ عراق ما را بگیرید و با صدها ابزاری که در دست دارید، ما را وادار کنید تا چند روزی تقیه کنیم و اعتقادات خود را پنهان نماییم. حتی اگر لازم شود طبق روش قدیمی شما فیلم ضبط کنیم و شما هم از این فیلم ها برعلیه ما استفاده کنید. همان روش زورگیرها و اراذل و اوباش معروف که از قربانیان خود فیلم می گیرند و مونتاژ مي كنند تا هر وقت خواستند از آن استفاده کنند. اما با این کارها و صد بار بدتر از اینها هم نمی توانید تجربه های ما را، دریافت های ما را، کشفیات ما را و رویاهای تحقق یافتۀ ما را تغییر دهید. ما در سرزمین یخ و انجماد سالهاست کنار آتشی نشسته ایم که زندگی ما را نجات داده. نه اینکه رستگار شده ایم بلکه او ما را از مرگ رهانیده. ما سالهاست که این آتش زنده را تجربه کرده ایم، نور و گرمای زندگی بخش آن را، ذوب شدن یخهای وجودمان را که هنوز هم در حال ذوب شدن است. حالا شما برای خاموش کردن این آتش همۀ روشهای حقه بازان، جعالان و دروغگویان را به اجرا گذاشته اید. حرف ما این است. آتشی حقیقی تر از این، آتشی خلاق تر از این، آتشی روشن کننده تر از این به ما و به همۀ مردم نشان دهید تا مسئله حل شود. شجاعت داشته باشید. اگر می بینید که نیست، مرد و مردانه بگویید نیست چون حتی اگر هم شما نگویید مردم به کشف و یافته های خود اعتماد دارند و گفتن یا نگفتن شما تأثیری در حال آنان ندارد.
آقایان القاعده، آقایان اِبا. اگر شما بگویید «ماست سفید است» مطمئن باشید دیگر مردم باور نخواهند کرد. سالهاست که مردم به این نتیجه رسیده اند. می دانند در پشت هر حرف شما حقه ای، تزویری و سوء استفاده ای نهفته است. از ما می خواهید که شما سرور ما باشید، شما خط دهنده و راه برندۀ ما باشید. مسئله ای نیست اگر چنین آمادگی و شایستگی را در خود سراغ دارید، بسم الله، به میدان بیایید و نشان دهید که شعور شما، دانایی شما، توانایی شعورمند شما و بزرگی شما بیش از ایلیا، یا مانند او یا حتی نزدیک به اوست. اما مطمئن هستیم که شما کسی را به میدان نخواهید فرستاد، چون اگر بود، دوازده سال فرصت داشتید تا بجای هزاران خرابکاری، او را به میدان بفرستید. پس اگر انصاف ندارید لااقل با ابتدایی ترین اصول منطق به ما حق بدهید که چرا خود را یاران وفادار ایلیا و پیروان جدانشدنی او می دانیم. تازه کل این نگاه دربارۀ فرضی بسیار بدبینانه بود که ما هویتی دلال و معامله گر داشته باشیم اما هویت راستین ما همان است که ایلیا سالها در تفهیم و تثبیت آن تلاش داشت: تسلیم و خدمتگزار خداوند... متفکر و محقق... مبارز حق.

منصورون – فرزندان ايليا






«اِبا» کیست؟
اِبا مخفف عبارت «ادارۀ برخورد با ادیان» است. این اداره بخش عمده و پنهانی از دستگاه امنیتی را شامل می شود که مأموریت آن برخورد با انواع جریانات مذهبی و معنوی، برخورد با اقلیتهای دینی، مقابله با دگراندیشان مذهبی و معنوی است. این نهاد امنیتی در واقع امتداد فعالیت «دایرۀ مذاهب» در دستگاه امنیتی رژیم سابق ایران می باشد و بعضی از برنامه ریزان و مشاوران آن از شکنجه گران و تفتیش گران ساواک (سازمان اطلاعات و امینت کشور در رژیم پادشاهی ایران) می باشند. برخوردهای مختلف بعد از انقلاب ایران، با اقلیتهای مذهبی، جریانهای متصوفه و بطور کلی هر گونه اندیشۀ متفاوت مذهبی و معنوی توسط اِبا صورت می گیرد اما اِبا به دلیل عملکرد مافیایی و مخفی خود سعی دارد این برخوردها را در افکار عمومی، به نهادهای دیگر مانند دادستانی، نیروی انتظامی، اطلاعات انتظامی، وزارت کشور و اطلاعات نسبت دهد.
باید گفت که مسئولیت تفتیش عقاید در ایران بصورت متمرکز بر عهدۀ این نهاد مخوف امنیتی قرار دارد. برخی از اقلیتهای مذهبی آشنا با عملکرد اِبا از آن با عناوین القاعدۀ فرهنگی، طالبان مذهبی، جلادان مخفی و باند سعید اسلامی ياد مي كنند.



www.farzandaneilia.blogfa.comمنبع:
بنام آزادي

بيانيه 1-87 جميعت ال ياسين

آنكه بر ضد مردم، و دشمن خلق خداست، بر ضد خدا و دشمن خداست. آنكه به ملت خائن است به خدا خيانت كرده.
(استاد ايليا م. رام الله)

یک بار دیگر طی اقدامی غیرقانونی در تاریخ 25 دی ماه 1387، استاد ايليا رام الله و چند تن از اعضای جمعیت دویست هزار نفره ال یاسین بدون حکم قضایی و باز هم بدون ارائه دلایل روشن و اتهامات قابل اثبات توسط دایره مذاهب دستگیر شدند.
با وجود گذشت 6 روز از اين واقعه توطئه آميز -كه با ضرب وشتم ، يورش و تخريب منازل و تيراندازي همراه بوده- و با وجود مراجعات مكرر خانواده هاي اين افراد به مرا جع مربوطه ، هيچ يك از مسئولين پاسخگوي اين اقدام نيستند و اين بي پاسخي معنايي جز بي مسئوليتي ، عدم توان پاسخگويي معقول و عملكرد فراقانوني و ضد بشري مسئولين دايره مذاهب ندارد.
پس از اولين دستگيري استاد در بهار 86 كه به حبس 6 ماهه ايشان در 209 منجر شد، با علامات مشكوكي از جمله خونریزی هاي شديد از ناحیه گوش و بینی، ادرار خونی، تهوع های رو به ازدیاد و استفراغ خونی، كه به نظر كارشناسان علامت مسموميت‌هاي خطرناك بود، مواجه شديم و اين باعث شده از آنچه ممكن است در پي اين دستگيري پيش ايد بشدت نگران باشيم.
سكوت طولاني مسئولين نظام به تمام درخواستهاي حق طلبانه جمعيت، اعم از نامه نگاري ها ، ملاقاتها و... باعث شده امروز موج نااميدي و بدبيني از مسئولين نظام در ميان شاگردان ايشان بوضوح ديده شود. گروههاي آشكار و مخفي كه طي يكسال و نيم گذشته و بخاطر اقدامات تخريبي دايره مذاهب شكل گرفته اند به شدت از اقدام جنون آميز و ظالمانه دايره مذاهب منزجر و تحريك شده‌ و بعد از دستگيري اخير استاد و طي چند روز گذشته همين طيف ها دست به اقدامات گوناگون و با شدتهاي متفاوت زده اند. از جمله اين اقدامات ميتوان به انتشار یکی از نامه های محرمانه ای که چهار ماه پیش از دستگیری مجدد، از طرف استاد رام الله برای رهبری ارسال شد اشاره كرد. همچنين اقدامات ديگري مانند اطلاع رساني وسيع و خودجوش شاگردان به خيل عظيمي از پيروان ، آماده انتشاركردن صدها قطعه فيلم حمايتي و افشاگرانه (كه شايد تا لحظه صدور اين بيانيه منتشر شده باشد) و مصاحبه و تماس گسترده با رسانه هاي مختلف. از سوي ديگر ، خبردار شديم كه جمعي از پيروان خارج از كشور در صددند انصراف خود را از هم ديني با القاعده فرهنگي و تفتيش گران دايره مذاهب رسماً و آشكارا بزودي به همه جهان اعلام كنند. اخبار و شواهد بسيار ديگر نشان ميدهد كه روند اقدامات حمايتي از استاد رو به تشديد است و بعيد به نظر ميرسد كه اين اقدامات تا رسيدن به نتيجه قطعي متوقف شود. ناگفته پيداست هر كدام از اين واكنشها كه به دليل اقدام ضدبشري و ناجوانمردانه دايره مذاهب در حال رخ دادن است چه پيامدها و تبعات سنگيني در پي خواهد داشت.
بدينوسيله ما نمايندگان جمعيت ال ياسين، ضمن محكوم كردن اقدام ظالمانه و غيرقانوني دايره مذاهب، خواستار آزادي سريع استاد ایلیا رام الله و 5 تن از اعضاي جمعيت كه به ناحق و طي حمله وحشيانه دایره مذاهب دستگير شدند ، و رسيدگي عادلانه به وضعيت اين جمعيت هستيم.
اميد كه صداي تظلم خواهي اين جمعيت كه تاكنون از طرف رهبران نظام اسلامي ايران بي پاسخ مانده، از طرف رهبران آزاد انديش جهان و سازمانهاي فعال در زمينه حقوق بشر شنيده و به نحوي موثر پاسخ داده شود.

سلام بر پيروان هدايت الهي
جمعي از نمايندگان جمعيت ال ياسين
يكم بهمن ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت شمسي
بسم الله الرحمن الرحيم


یک بار دیگر طی اقدامی غیرقانونی در تاریخ 25 دی ماه 1387، استاد ايليا رام الله و چند تن از اعضای جمعیت دویست هزار نفره ال یاسین ً بدون حکم قضایی و باز هم بدون ارائه دلایل روشن و اتهامات قابل اثبات توسط دایره مذاهب دستگیر شدند.
پس از اولین دستگیری
[1] و بعد از سپري شدن ماهها زندان انفرادي استاد ايليا رام الله- که به دلیل نبود مدارک کافی به آزادی با قید وثیقه سه میلیارد ریالی منجر شد- و بعداز اِعمال حقه بازانه ترين و ناجوانمردانه ترين روش هاي تخريب شخصيت و ترور رواني عليه وي، بعد از بكارگيري انواع روش هاي جعل، سندسازي و مونتاژ، بعد از بدترين و شديدترين فحاشي ها و تحقيرها و توهين ها، دهها هزار تن از شاگردان و دوستداران در ترديد و بدبيني فرو رفتند و خود را در توطئه اي پيچيده يافتند كه توسط دایره مذاهب وزارت اطلاعات طراحي و اجرا شده است. عمق اين فاجعه را مي توان به سادگي با نگاهي به بیش از چهار هزار وبلاگ و سايت اينترنتي (كه بلافاصله بعد از وبلاگ اهانت آميز دایره مذاهب بوجود آمدند)، به دهها كتابي كه در ارتباط با استاد نوشته شده، به تشكيل دهها مركز حمايتي در ايران، آمريكا، كانادا و اروپا، به شدت گرفتن فعاليت شاگردان استاد در شبكه هاي ماهواره اي، به ضبط هزاران قطعه فيلم در حمايت از ايشان، و به چرخش نگاه اكثريت شاگردان به غرب و آمريكا، دريافت. اما اقدام اخیر حاکی از آن است که همچنان دایره مذاهب در غفلت مسئولين ارشد نظام اسلامي و با استفاده از روش توجيه سازي و جعل واقعيت، هزاران تيشه بر ريشه اسلام و نظام اسلامي زده و می زند.
بعد از اولین دستگیری و برخورد آشکار، از طرف استاد ايليا رام الله و نمایندگان جمعیت ال یاسین نامه های متعددی برای رهبر انقلاب، آیت الله خامنه ای ارسال شد اما پس از ماهها پیگیری و انتظار اعضای جمعیت برای اجرای عدالت و پاسخ به تظلم خواهی، شاهد تکرار این اقدام جنون آمیز و ظالمانه دایره مذاهب بودیم، لذا بر آن شدیم تا صدای عدالت خواهیمان را رساتر به گوش جهانیان برسانیم. در همین راستا و به عنوان اولین گام یکی از نامه های محرمانه ای که چهار ماه پیش از دستگیری مجدد، از طرف استاد رام الله برای رهبری ارسال شد را منتشر می نماییم.

جمعی از شاگردان و دوستداران استاد ایلیا

27/10/1387





بسم الله الرحمن الرحیم
211
نامه محرمانه استاد رام الله به مقام معظم رهبري

چهار ماه قبل از دستگيري مجدد توسط دایره مذاهب

محضر محترم رهبر انقلاب حضرت آيت الله خامنه اي

سلام عليكم. در شناسنامه ثبت احوال اسمم پيمان فتاحي است و مردم مرا به نام الياس يا ايليا رام الله مي شناسند. خودم هم به همين نام خودم را مي شناسم. مرا نزديك به شش ماه در زندان 209 به دور از چشم زندانبانان تحت پيچيده ترين، مخوف ترين و عجيب ترين شكنجه ها قرار دادند و براي نجات شاگردانم و همسرم و خانواده ام از مرگ و از حبس هاي سنگين، در شديدترين شكنجه هاي شبانه روزي، پيوسته خواستند كه گذشتۀ خود را و هزاران كار و محصولات گذشته را انكار كنم، و دربارۀ نياتم، مسائل مالي و اخلاقي چيزي را بگويم كه بازجويان مي خواستند. همزمان با خونريزي هاي شديد و بالا آوردن خون كه بيش از پنج ماه طول كشيد و آنها اصرار داشتند كه آن را مخفي كنم، از طرف شما، از طرف حاكميت اسلامي، از طرف ولي امر مسلمين به من گفتند كه بايد فيلمي ضبط كني و متن فيلم را بارها به من ديكته كردند و ماكت آزمايشي مي خواستند كه اجرا نشد. گفتند بگو اين اشتباه بوده كه من مردم را به اسلام و قرآن دعوت كرده ام چون دين آنها به كنترل من در مي آمده. گفتند براي روحانيت پيغام هايت را بده و اينطور و آنطور بگو. بارها تأكيد كردند كه اين فيلم چك سفيد تو به نظام اسلامي و به حاكميت اسلامي است. حكومت اسلامي و حاكميت اسلامي اين را از تو خواسته و اين قفلي است كه كليد آن در دست ولي امر مسلمين است. و اين حرفها از همان زمان تا امروز ماههاست كه در بين مردم و در سايتهاي اينترنتي مطرح مي شود. من بايد مي نوشتم كه شكايتي ندارم و رفتار آنها خوب بوده و در مكالمات تلفني با همسرم يا با نگهبانان بايد چيزي را مي گفتم و ضبط مي شد كه موافق برنامة آنها باشد. طبق جملات كليدي اي كه داده اند بايد در برخورد با مسئولين ارشد حكومت اسلامي بگويم هدفم مقدس بوده و نياتم خوب بوده اما روشم اشتباه بوده و فكر مي كرده ام كه هدف، وسيله را توجيه مي كند. بايد به دروغ به مردم بگويم دروغ گفته ام و انحراف داشته ام. اما در طول شش ماه شكنجه و برخلاف دهها بار تأكيد بنده نتوانستند حتي يك دروغ، حتي يك دروغ يا خلاف قانون يا خلاف شرع از گذشتۀ بنده بيرون بياورند و گفته اند بايد در سالهاي آينده خودم اين مسئله را كشف كنم. تحت شديدترين شكنجه ها بايد در سلول انفرادي بر كتاب خودم نقد مي نوشتم و از كتاب دشمنانم بصورت مكتوب تجليل مي كردم. بازي با فيلم ها و عكس هاي خصوصي و خانوادگي و توهين به همسر و نزديكانم از ابتدايي ترين شكنجه هاي رواني بود. صدها صفحه، روز و شب از من بازجويي گرفتند و مي گفتند كه ما فقط چند جمله اي از اين چند صد صفحه را به بالاترها نشان مي دهيم كه مي خواهيم. به زور بايد برگه هايي را امضا مي كردم كه نبايد متن آنها را مي ديدم و اگر امضاء نمي كردم شاگردانم و همسر و فرزندم طبق تجربه در خطرات جدي و شديد قرار مي گرفتند. مي گفتند ما استادان صحنه سازي و مونتاژ هستيم و به اين افتخار مي كردند.
روزها و شبها تحت شكنجه بودم تا بگويم علم لدني ندارم، نعوذ بالله خدا، پيامبر و امام نيستم. در حالي كه ردّ اين توهمات را بيش از بيست سال است كه به مردم گفته بودم. طبق درخواست آنها كه خود را در همۀ آن ماهها حكومت معرفي مي كردند، من بايد به مردم بگويم شيطان هستم، شياد هستم، با قدرت شيطاني كارهاي خارق العاده مي كنم و ساحر و دیوانه هستم. از من به نام اسلام و حكومت اسلامي خواستند سجده كنم و پاي بازجوياني كه خود را قطب الاقطاب مي خواندند، ببوسم. باید می گفتم اخباری که درباره آينده، درباره جنگ سي و سه روزۀ حزب الله، زلزله بم و زلزله هاي ديگر، یازده سپتامبر و بقیه وقایع را كه از ماهها و سالهای قبل به مردم گفته ام و در نشریات تفكر متعالي، حركت دهندگان، علوم باطني و ديگر نشريات منتشر شده، شیطان به من گفته یا خارجی ها خبر داده اند.
من باید دربارۀ خصوصی ترین مسائل زندگی مردم مخصوصاً مسائل جنسی آنها جواب می دادم. دو اسم را گفتند و اصرار داشتند که با آنها ارتباط نامشروع داشته ام. اما چند روز بعد گفتند آن دو اسم اصلاً وجود خارجی نداشته اند و تو به ما دروغ گفته ای. در طول شش ماه بيش از بيست و پنج مرتبه گفتند كه ما قبول داريم كه تو دهها هزار نفر را از بي خدايي نجات داده اي اما آنها را از دريا نجات داده اي و در بيابان رها كرده اي. گفتند مي دانيم نيات تو خدايي بوده اما وظيفۀ ما اين است كه همه چيز را با بدبيني محض و طبق استعلام هايي كه قبلاَ داده ايم تفسير كنيم و تفاسير خود را به بالا منتقل نماييم. تو بايد اعتراف كني كه مي خواستي در آينده بگويي مسيح هستي و همه چيز خود را مثل مسيح و لوتر شبيه سازي كرده اي. گفتند بايد كيانوري و احسان طبري را الگوي خودت قرار دهي و توبه كني. گفتند توبه كن تا اتهام الحاد و بدعت از تو و همه شاگردانت كنار برود. گفتم توبه از چه؟ گفتند مهم نيست از چه. بالاخره در زندگي ات هيچ گناهي نكرده اي؟ از هر چيزي. فرقي نمي كند. گفتند بگو سوء‌ استفاده كرده ام و قصدم نفسانيات و شيادي بوده است. گفتم اگر يك سوء استفاده يا خطاي قانوني نشان داديد، هزار برابر آن را مي پذيرم. گفتند بالاخره يك روزي خودت مي فهمي. يكي از بازجويان در روز تولد امير مومنان علي (ع) آمد و ضمن حلال خواهي گفت مسئله اين است كه ما هيچ جرمي از تو نداريم اگر تو خودت يك جرمي بگويي كه در گذشته مرتكب شده باشي، هر چه كه باشد، قسم جلاله خورد كه همه چيز حل مي شود. او گفت من خودم مشكوك هستم كه چرا به ما گفته اند تو را نگه داريم و خودم در اين باره تحقيق كرده ام.
در همه جا و با همۀ روشهاي ممكن مرا تخريب و بي آبرو كردند و گفته اند اگر دفاع كني، يعني بر عليه حكومت اسلامي بلند شده اي. من براي زنده ماندن همه دوستانم، براي جلوگيري از زندان همه آنها و براي زندگي كردن آنها طبق درخواستي كه به قول آنها كل حكومت اسلامي از من دارد بايد:
برعليه خودم و انديشه هايم به سرعت كتابي بنويسم و منتشر كنم. بگويم سخنراني ها و درس هاي اين پانزده بيست سال را ديگران برايم تهيه كرده اند و دهها کتابم را خودم ننوشته ام. نبايد با شاگردانم ارتباط داشته باشم. بايد بگويم نيت من خدا و كار خدا و خدمت به خدا نبوده بلكه نفسانيات بوده. بايد بگويم مسائل اخلاقي و مالي داشته ام در حالي كه آنها بارها به من گفتند ما مطمئن هستيم كه تو مسئله اي نداشته اي اما بايد به بالاترها جواب قانع كننده بدهيم. من بايد بگويم همۀ فيلم هاي مستندي كه از مردم ضبط شده، هزاران تجربه اي كه آنها داشته اند و هزاران رويايي كه ديده اند توهم بوده. مأموريتي كه آنرا از جانب شما به من اعلام كرده اند بطور خلاصه اين است:
حكومت اسلامي از تو مي خواهد كه كاري كني مردم درباره ات ترديد كنند و بدبين شوند. كاري كني كه شاگردانت انكارت كنند. به هر گروه از مردم جملاتي را بگو كه ما نوشته ايم.
بارها گفتند ما همۀ مسئولين را توجيه كرده ايم. كليد مغز مسئولين دست ماست و هر طور كه بچرخانيم مي چرخند. گفتند ما شما (ال ياسين) را چیزی بدتر از بهائیت، مجاهدین خلق و توده ای ها معرفی کرده ایم. گفتند ما دربارۀ شما استعلام داده ایم نمی توانیم حرفمان را پس بگیریم.
شاهد من فقط خدا نيست بلكه دربارۀ گذشته، دهها هزار شاهد و هزاران محصول گواهي مي دهند و دربارۀ آنچه از جانب حكومت اسلامي و حاكميت اسلامي گفته شده، دهها نفر شهادت مي دهند كه به آنها هم همين چيزها گفته شده. در زندان، آنها هم وقتي قانوني رفتار مي كردند شاهد مي آوردند، مكتوب مي كردند و ضبط مي كردند، اما در تنهايي و در جلسات غيررسمي بود كه همۀ اين اتفاقات مي افتاد. براي فيلم هم چهار نفر شاهد آوردند اما همه اتفاقات در روزهاي قبل افتاده بود و صحنه سازي آن روز كمتر از يك درصد ماجرا بود و بعد ديدم كه آنها همۀ آن فيلم را كه چيز فوق العاده اي هم در آن نبود به بدترين و حقه بازانه ترين شكل ممكن مونتاژ و جعل كرده اند و از قطعات مختلف آن بدترين و دروغ ترين استفاده هاي ممكن را كرده اند.
در آخرين ماه انفرادي از من حلال خواهي كردند و گفتند كه جرم خاصي نداري، فقط شاید چند ضربه شلاق بخوری تا افکارت عوض شود. آنها خبر از بولتنی محرمانه و فيلمي مونتاژ شده دادند که اگر خودم هم آن را ببینم خودم را انکار می کنم. اعلام کردند اموال تو به حکومت اسلامی تعلق دارد اما ما به تو هر مقدار كه بخواهي پول، زمين و قدرت حكومتي مي دهيم به شرط آنكه كارها را تعطيل و گذشته ات را انكار كني. اينها از اكثر كارها و آنچه گذشته بي خبر هستند و چيزهايي را هم كه مي دانند همان اندكي است كه بنده در اختيارشان قرار دادم. شناخت آنها نسبت به بنده و ال ياسين مثل شناخت هخا نسبت به جمهوري اسلامي است. چند بار خواستند از ايران بروم و مرا به خودكشي و رفتن به بيمارستان رواني تشويق و همچنین به موضع گیری خصمانه نسبت به حکومت اسلامی و واکنش های کور و هیجانی،‌ تحریک می کنند. گفتند تو را براي مسئولين امنيتي و قضايي و در بيت، آنقدر بدنام كرده ايم كه اگر به آنجا نزديك هم بشوي تو را دستگير مي كنند. من نه از بي آبرويي براي خدا مي ترسم، نه از حبس سنگين مي ترسم، نه از اعدام و نه از بدترين شكنجه ها وحشتي دارم زيرا بدترين ها را تجربه كردم اما از شما مي خواهم همانطور كه سالها درخواست کردم، به دهها هزار نفر از جوانان مسلمان كه عموماً هم غيرمذهبي اند كمك كنيد. اينها در حال رانده شدن از اسلام هستند، به آنها برچسب می زنند و هویت های واهی و فرقه اي می دهند و مسئولين طور ديگري توجيه مي شوند. امروز بسياري از ال ياسين در وحشت فرو رفته اند چون به زندان و اعدام تهديد شده اند. من خدايم را، ايمانم را، گذشته را، هزاران نشانه را، هزاران محصول را، نجات دهها هزار انسان از بي خدايي را، و فيض و بركات شمارش ناپذير خدا را انكار نخواهم كرد حتي اگر در آتش سوزانده شوم يا آنطور كه گفته اند، همه دوستان و خانواده ام را تيرباران كنند.
من از خودشكني و خودانكاري اگر به مصلحت اسلام باشد استقبال مي كنم اما از ظلم ها و بی عدالتی ها، از دروغ ها و تهمت ها، از جعل ها و جوسازی ها، خداوندم را که به شدت زنده و حاضر و قادر است به یاری طلبیده ام. عملکرد این آقایان در این ماهها باعث شد همه چیز از ابعاد مختلف چند برابر شود که شرح و مستندات آن موجود است اما اصرار دارند كه در اين باره حرفي نزنم. امروز اسلام دهها هزار نيروي جوان، متخصص، آزموده و اهل فكر و برنامه دارد اما سالهاست كه دوستان نادان كمر به نابودي آن بسته اند و متاسفانه در كار خود توفيقاتي هم داشته اند. من در ميان مردم در ايران و كشورهاي ديگر و در بيست سال گذشته بيش از هر چيز به آن شناخته شده ام كه كلماتم عين واقع اند و هرگز از راستي و درستي خارج نشده ام اگر يك كلمه از اين نامه غيرواقع باشد من حاضر به انجام هر كاري و پذيرش هر اتهامي هستم.
تسليم و خدمتگزار خداوند
الیاس رام الله (فتاحي)
[1] اولین دستگیری استاد رام الله در تاریخ 7/3/86 توسط دایره مذاهب وزارت اطلاعات رخ داد.

نامه گروه حافظان ایلیا در حمایت از استاد ایلیا


اگر ایلیا رام الله زندان برود

اگر ايليا زندان برود هر روزی که او در زندان است ما از هر طریق ممکن تلاش مي كنيم که بزرگی او را در جهان آشکار کنیم. به ازای هر روزی که منافقین و معاویون او را در زندان اسیر کرده اند ما می توانیم مهلک ترین ضربات را به منافقین وارد کنیم. ضربه های فیزیکی مردود است ولی ضربه های فکری و فرهنگی ماندگار است. ما بايد دشمنان او را برای همیشه در جهان رسوا کنیم و کاری کنیم که قدرت جهانی آنها را در هم بکوبد. اگر ایلیا را به زندان بردند ما هم باید همۀ جهان را، همۀ رسانه ها را، همۀ ملتها و همۀ فرهنگها را به زندانی برای کفتاران و خفاش صفتان منافق، مبدل کنیم. باید با همۀ کسانی که با منافقین شرور اِبا (ادارۀ برخورد با اديان) دشمن هستند، دوستی کنیم. باید با دشمنان معاویون در هر نقطه از ایران و جهان متحد شویم. به آنها نامه بنویسیم و از آنها کمک و راهنمایی بخواهیم. همۀ مردم و رهبران جهان را به حمایت بطلبیم. از آنها برای رها شدن از اسارت ظالمان، برای پایان دادن به ظلم و بی عدالتی کمک بخواهیم. اگر ایلیا را به زندان ببرند البته در ایران و در مرکز قدرت طالبان دایره مذاهب، نزد نامحرمان زالوصفت، بايد به تقیه دست زد. باطن خود را که ایمان و وفاداری محض است، باطن خود را که عهد با خدا و روح خداست، باطن خود را که عشق و محبت است و نفرتی بزرگ از نفاق و نامردی و دروغ، باطن خود را نبايد آشکار نمود. حتی اگر ضروری شود، دوستان ما در ايران، باید مدتی یا گاه به گاه خود را پنهان کنند و همۀ ردّها را از بین ببرند تا امکان و شرایط دفاع و حمایت فراهم باشد.
راه حل هایی که ما در این نوشته آورده ایم محصولات یک اتاق فکر از وفادارترين ياران ايلياست. در هر زمانی ما، یاران وفادار ایلیا، می بایست بهترین، موثرترین و ماندگارترین روش ها را با عزم دفاع و حمایت از ایلیا، معلم و باغبان ما و راهبر و راهنمایمان بکار ببریم. اگر ایلیا را به زندان ببرند هر کدام از ما، هزاران کار موثر و تعیین کننده می توانیم انجام دهیم. اینکه چقدر کار ما تعیین کننده خواهد بود به ایمان و وفاداری ما و نیز به هوشمندی و توان تفکری ما ربط دارد. راه حل هایی که ما در این متن آوردیم حاصل دهها ساعت تفکر و بررسی انواع الگوهای موثر بوده است ولی اینها حداقل کارهایی است كه می توان انجام داد.

زمان وفاداری - بعد از دوران سختی، وفاداری بی معناست. بعد از دوران خطر و فشار، ایمان ارزش خود را از دست داده است. کسی که در سختی ها با شما نبود، بودنش در آسانی ها، تا حدی به بی معرفتی، بی وفایی و فرصت طلبی آمیخته است. ياران مسيح يهودائيان نبودند، مرداني نبودند كه فقط معجزات او را ديده يا شنيده بودند، آنها كساني بودند كه جهان را به تجربۀ مسيح رساندند، در آتش سوزانده شدند، به چاه شيران افكنده شدند، ولی اما ايمان و وفاداري خود را قوي تر و زنده تر يافتند. یاران ابدی حسین(ع) همان کسانی بودند که در کربلا همراه او ماندند. یاران علی(ع) کسانی بودند که در انواع فتنه ها در زمانی که بدترین و شدیدترین تبلیغات بر علیه علی (ع) انجام می شد، در زمانی که بدترین تهمت ها و دروغ ها متوجه علی (ع) بود، وفادارانه و با روحی سرشار از ایمان و اشتیاق در کنار او ماندند. ياران منصور حلاج كساني نبودند كه او را سنگسار كردند و بدترين تهمت ها و دروغ ها را به او نسبت دادند، علماء و قضاتي نبودند كه به زعم خود با ادلۀ‌ محكم او را محكوم و بي آبرو كردند، ياران حلاج كساني هستند كه امروز هم حلاج وار عمل مي كنند و مشتاقان قطعه قطعه شدن و سوزانده شدن براي حقيقت هستند.
ما یاران وفادار ایلیا، همانطور که او خود در این سالها گفته است، اعضاء خانوادۀ او هستیم و در سرنوشت او شریک هستیم. هر رفتاری که با ایلیا شود با همۀ خانوادۀ ما، با عزیزان ما و بلکه با روح و جان و زندگی ما شده است. این لحظه، زمان غیرت است. زمان شجاعت است. در این لحظه است که باید آموزه های نورانی مبارزه را به عمل درآوریم. مبارزۀ با نفاق و منافقين بخش برخورد با اديان. مبارزه با معاويون تحريف گر. با جعالان و حقه بازان ضد اديان.

هر روز، با جهان از ایلیا بگوییم - اگر ايليا را زنداني كنند، بايد او را به همۀ مردم جهان بشناسانیم و همۀ جهان را به حمایت از او واداریم. با هر فرهنگی و هر مردمی با زبان خودشان حرف بزنیم. او را به گونه ای که آنها درک کنند، معرفی کنیم. هر یک از ما باید برای خودش معلوم کند که به ازای هر یک روز و بلکه هر یک ساعتی که ایلیا در زندان است چکار کند و به چیزی که معلوم کرده است، متعهد باشد. اين مي تواند ميزان دوستي و وفاداري ما را تعيين كند.
به ازای هر یک روزی که ایلیا، روح ما، در زندان است ما می توانیم این اقدامات را انجام دهیم همانطور که کانون حافظان ایلیا در اینجا و در مدت زندانی بودن استاد، بسیاری از این اقدامات را به انجام رساند که حجم زیادی از آنها در زمان خودش که گویا طالبان فرهنگی با نادانی های خود می خواهند آن را هر چه نزدیکتر کنند، آشکار می شود:
یک مقاله روشنگر، قدرتمند و افشاگر، دربارۀ منافقان و معاویون بنویسیم و این را به گوش جهانیان برسانیم. در این صورت در هر روز، صدها و هزاران مقاله نوشته خواهد شد.
یا یک قطعه فیلم (با موبایل یا دوربین) از خودمان یا مستند هر موضوع ديگري (كه بتواند بيانگر ظلم و مجرميت و فساد القاعدگان بخش برخورد با اديان باشد) ضبط کنیم و در فرصت مناسب در اختیار رسانه های بین المللی قرار دهیم. بنابراین هر روزی که او در زندان است صدها قطعه فیلم ماندگار که اثر آنها کمتر از شمشیر نیست برای همیشه در حافظۀ جهان، ثبت و ضبط خواهد شد.
یا به ازای هر یک روزی که او در زندان است قسمتی از کتاب خود را تمام کنیم کتابی در حمایت از ایلیا، در اشاعۀ تعلیمات او و در نابودی دشمنان او.
یا اینکه در مقابل هر روز زندان او، ده نفر را یا صد نفر را یا هزار نفر را به تعلیمات او دعوت کنیم و به او پیوند بزنیم.
اگر ایلیا زندان باشد ما باید این فرصت طلایی را به جواهرات کم یاب تبدیل کنیم. این بهترین زمانی است که ما می توانیم حمایت خود را به تحقق برسانیم و وفاداری و غيرت و دوستي خود را آشکار کنیم.
اگر ایلیا را به زندان ببرند ما باید از بین سبکهای مبارزۀ باطنی، یکی را انتخاب کنیم و بر اساس همان سبک جلو برویم. هر سبک و روشی که توانایی بیشتری در آن داریم و ارتباط عمیق تری با آن می توانیم برقرار کنیم. سبک آینه ای، تعمیمی، روش افشاگری، سبک قربانی، دوستی با دشمن دشمن، تفکیک ایدئولوژیک، مبارزۀ منفی، ضربۀ تأخیری، کشش همسو یا دیگر سبک ها.
با زندان رفتن ایلیا ما هم باید منافقان را به زندان ببریم. زندانی از جنس فکر و فشار روانی؛ زندانی از جنس ایدئولوژی. باید در بارۀ آنها شعر و شعارهاي موزون، پرمحتوا و راهبردی بسازيم و به این کار امتداد دهیم. باید از آنها و از اربابان آنها شکایت کنیم. در شش ماهی که استاد در زندان بود جمعیت ال یاسین در ایران به اربابان آنها شکایت کرد ولی نتیجۀ عکس گرفت. این بار باید به همۀ مردم جهان شکایت خود را بگوییم. به رهبران دنیا. به مجالس دنیا. به مراکز حقوق بشر و رسانه ها. هر یک از ما در نبود ایلیا می بایست به یک ایلیا مبدل شویم. به یک کانون مرکزی حرکت الهی. در نبود رام الله باید هزاران رام الله به وجود بیاید. این قویترین نشانۀ وفاداری ماست.
اگر استاد زندان برود، به ازای هر یک روز آن باید یک کانون حمایت از استاد، یک کانون دفاع از ایلیا و دفاع از تعالیم الهی ایجاد شود. با هفت نفر یا هفتصد نفر یا هفت هزار نفر. مهم این است که به ازای هر روز آن یک کانون تشکیل شود. کانونی که در آن کلیۀ برنامه های حمایتی و دفاعی، برنامه ریزی، راهبرد و اجرایی شود. ما باید پیوسته روش ها، طرح ها و تفکرات معاویون منافق را تحلیل و بررسی کنیم. اخبار و شایعات را بررسی و تحلیل کنیم و برای این تحلیل از الگوهای موفق تحلیل استفاده کنیم. بايد روش ها را هر از چند گاهي تغيير دهيم.

حريف اصلی كيست؟ - اگر ایلیا را زندان ببرند ما باید بدانیم که مسئول این فاجعۀ بزرگ چه کسانی هستند و باید همۀ توان خود را بر آنها متمرکز کنیم. بر منافقين بزرگ و معاویون كليدي، بر ایدئولوژی بخش برخورد با اديان، بر نقاط حساس معاویون، بر افراد مورد احترام معاویون. نباید فریب بخوریم. ممکن است آنها جبهۀ انحرافی درست کنند ولی ما باید بر دشمن واحد متمرکز شویم. باید بر قلب معاویون، بر مغز آنها و بر مرکز فرماندهی آنها، بر سکانداران آنها متمرکز شد. نباید دچار توهم دشمنان متعدد شویم. در شدیدترین گوناگونی ها ما فقط یک دشمن داریم و آن منافقان هستند. معاویون منافق اِبا. نباید از این مسیر خارج شویم. هر دشمن بظاهر جدید و مستقلی، یکی از بازوهای همین منافقان است بنابراین باید بر سر حریف، بر مغز و قلب او متمرکز شویم.
نباید فریب بخوریم و با سربازهای منافق بجنگیم بلکه باید بزرگان معاویون و منافقین را نقد و تحلیل کنیم. نقد و تحلیلی که جهان بشنود.

ما هم مسلک منافقان نیستیم - برای یاران وفادار و همراهان حقیقی، همیشه امکانی برای دفاع و حمایت وجود دارد. اگر معاویون معلم بزرگ ما را اسیر کنند ما هم خود را از اسارت هم اعتقادی و هم آیینی با آنها نجات می دهیم. ما نمی توانیم با دشمن خود، هم آیین باشیم. ما نمی توانیم با دروغگویان و حقه بازان هم عقیده و هم اعتقاد باشیم. ولی اما نباید این کار را تا زمان مناسب، آشکارا انجام دهیم بلکه این تغییر بنیادی می بایست درونی باشد و در زمان مناسب بیرونی شود. در این صورت نه تنها از هم آیینی و هم اعتقادی با این منافقان کفتارصفت اِبا خارج می شویم بلکه اعتقادات دروغین آنها را در فرصت مناسب، از طریق کتاب، مقاله و تحلیل نابود می کنیم.

مشکل اصلی معاویون اِبا با استاد - مسئلۀ اصلی معاویون در ارتباط با پیروان استاد یک چیز است. اگر این یک مسئله حل شود از نظر آنها همه چیز حل شده: عدم ایمان و عدم ارتباط پیروان ایلیا «میم» با او. عدم پیروی از تعالیم او و جلوگیری از اشاعه آن. و اگر این یک مسئله حل نشود آنها مسائل متعددی جعل خواهند كرد تا شاگردان و پیروان استاد را از طریق اتهامات مختلف تحت فشار و تهدید قرار دهند تا بلکه به خواستۀ پلید و شیطانی خود نائل شوند.
ادارۀ ادیان آنطور که خودش همیشه گفته است به نمایندگی از چهار نهاد بزرگ مذهبی و امنیتی از ما می خواهد که استاد را انکار کنیم، او را رها کنیم، برعلیه او تبلیغ و جو سازی کنیم، هزاران خوبی و اثر خوب و ماندگار او را انکار کنیم و به او اتهامات دروغین نسبت دهیم. در این صورت، آنطور که به بعضی دوستان تأکید کرده، کاری به شاگردان استاد ندارد. معاویون از ما دوستداران و پیروان ایلیا می خواهند که او را محکوم کنیم و اگر محکوم نمی کنیم لااقل از او دفاع نکنیم.
درخواست معاویون یک چیز است. خیانت، لگدمال کردن خدا، اسم خدا و کلام خدا. زیرا ارتباط ما با معلممان برهمین اساس است. آنها می خواهند در مرحلۀ اول اطراف استاد را خالی کنند و بعد که معلم ما را تنها دیدند، اندیشه های پلید و شیطانی شان را عملی کنند. این اتفاق جدیدی نیست. در طول تاریخ صدها بار این داستان تکرار شده و در زمان فعلی هم در حال تکرار است. داستان موسی(ع) و هارون(ع)، داستان عیسی(ع) و داود(ع)، داستان عاشورا، داستان امام علی(ع) و امام حسن(ع) و امام صادق(ع). داستان خودِ پیامبر اسلام (ص) و داستان صدها تن از بزرگان معنویت، تمدن، آزادی و حقانیت، بطور کامل و دقیق بر داستان امروز منطبق است.
امروز همان جزئیاتی در حال تکرار است که از اولین روزهای تمدن بشری اتفاق افتاد و همیشه تکرار شده. دوازده سال سعی کردند ایلیا را از طرق مختلف و به طرز نامحسوس تخریب کنند. دربارۀ او شایعه می ساختند. شاگردان را تهدید می کردند و ترفندهای معمولي که در چنین مواقعی به کار می برند. بعد از دستگیری استاد، با استفاده از دروغ ترین، ناجوانمردانه ترین و مکارانه ترین روش ها سعی کردند او را به شدیدترین و بدترین شکل ممکن تخریب و تقبیح کنند. وبلاگ ها و سایت ها را فعال کردند، شایعه سازی کردند، داستانهای جعل شده ساختند. ولی اما پیروان غیرتمند و وفادار استاد هم بیکار ننشستند. به میدان آمدند و با وجود امکانات ناچیز خود در برابر امکانات فوق العاده و رایگان آنها، اولین شکست بزرگ را در شبکۀ اینترنت بر آنان وارد ساختند.

حداقل کار ممکن؛ یک ضد میکروب باشیم - اگر توان تفکری و تحلیلی نداریم و فقط جُک گفتن بلد هستیم می توانیم از همین امکان هم استفاده کنیم. تناقض ها و مسخرگی های رفتار و عملکرد معاویون اِبا را به جُک تبدیل کنیم. برای دروغ هایی که می گویند، برای حقه بازی هایی که در این ماهها شبانه روز به آن مشغول بوده اند، جُک بسازیم. اگر این را هم نتوانستیم باز هم دهها امکان دیگر برای دفاع و حمایت از معلممان وجود دارد. کمترین هایش این است که تعلیمات او را، کتاب های او را، اندیشه های او را به دیگران برسانیم. همیشه راههای زیادی برای دفاع از حقیقت و حمایت از حق وجود دارد. سال گذشته که معاویون، استاد را به زندان بردند، طبق الگوهای مرسوم و معمولشان و روش های کهنه ای که در حقه بازی و فریب دادن و دروغ گفتن، در فهرست دارند، سعی کردند در پیروان استاد، بيماري و میکرب تولید کنند. تمام تلاششان این بود که با استفاده از این ميكرب ها که در قالب شایعات دروغ، مقالات انحرافي، تحریف ها، تهمتهای کذب و تحلیل های ناهنجار عرضه می شد، توان ایمانی، اعتقادی و ارتباطی مردم و پیروان استاد را از کار بیندازند. حتی عده ای را مأمور کردند تا در بین دوستداران استاد به انتشار این ميكربها بپردازند. این یکی از روش های همیشگی آنان است. بنابراین هر یک از ما می بایست تبدیل به یک ضد ميكرب شود. هر کدام از ما باید به یک ضد میکرب مبدل شویم. به ضد میکربی که مثل شعله های آتش، میکرب های مرگبار را نابود می کند. باند میکرب ها برای نابودی موجودات زنده چاره ای جز انتشار میکرب ندارد و ما که این را می دانیم باید به ضد میکرب ها مبدل یا مجهز شویم و بلكه پيوسته كار ساخت آنها را انجام دهيم و كوبنده ترين ضربه را به اِبا (بخش برخورد با اديان) وارد كنيم. ضربه اي كه بزرگترين قدرت آن، الهام پذيري و الگوسازي آن است. ضربه اي كه از بمبهاي هسته اي هم مخرب تر است. ضربه اي كه كل جهان را تا ابد به لرزه در مي آورد.

جنایت بزرگ طالبان ایران (اِبا) - آقايان طالبان! مي دانيد كه سالها و مخصوصاً‌ از زماني كه استاد را به زندان برديد، داريد با روح و قلب ما چكار مي كنيد؟ شما در قلبهاي ما نيزه فرو كرده ايد و همزمان به ما مي گوييد ما را دوست داشته باشيد، از اعتقاد خود دست بكشيد، و از ايليا دوري كنيد. فكر مي كنيد طبيعي ترين واكنش اين همه پيروان استاد چيست؟ بيزاري محض از شما و از هر چيزي كه شما معرف و نماينده و نماد آن هستيد. مي دانيد اگر در نظام اسلامي، واقعاً حاكمان دادگستري باشند با شما چكار خواهند كرد؟ شما براي اين مردم و حتي اين نظامي كه چاپلوسانه و رياكارانه خود را به آن چسبانده ايد، چكار كرده ايد؟ جز دشمن سازي؟ جز تبديل دوست دو آتشه به منتقد و سپس به دشمن زخم خورده؟ جز ريختن آبروي هر روزۀ اسلام و قرآن در جهان؟ جز سياه نمايي چهرۀ اسلام و نظام اسلامي در جهان؟
ايليا دهها هزار نفر را از بي خدايي و بي ديني و بي ايماني نجات داد. او ما را با قرآن و حضور خدا پيوند داد. خدا را به ما شناساند. ذهن هاي ما را فعال كرد. قلبهاي ما را احياء كرد و روح هاي ما را به حركت درآورد. و شما با قدرت تمام مشغوليد تا مذهب ما را بزودي از ما بگيريد. مراقب باشيد دور نيست زماني كه تحمل ما تمام شود و آنگاه ببينيد كه فاجعه اي كه شما ساختيد از بريده شدن سر هزاران شيعه توسط صدام و بعثيان و از به خاك و خون كشيدن دهها هزار كرد بي گناه، بدتر و شديدتر است.
حافظان ایلیا «میم»


واقعه نويسي شستشوي مغزي و جنگ رواني (قسمت سوم)


به نام خدا

من فريب خوردم

در یکی از روزهای تابستان سال 1386 ازطرف « دفتر پیگیری های وزارت اطلاعات » با من تماس گرفتند . محترمانه از من دعوت کردند که به آنجا بروم تا در بارۀ موضوعاتی صحبت کنیم . لهجۀ گوینده کمی به ترکی میزد .وقتی وارد دفتر شدم دو نفر آنجا بودند . یکی خود را حبیبی و دیگری مجتبایی معرفی کرد . مجتبایی لاغرتر و حبیبی چاق تر و با قدي كوتاه تر بود . برخورد آنها ظاهراً دوستانه بود و تلاش مي كردند هر چه صمیمی تر باشند . موضوع اصلی صحبتها در بارۀ استاد ایلیا «میم» بود كه آنها از او با عنوان پيمان ياد مي كردند. اين يكي از اسمهاي متعددي بود كه قبلاً بعنوان يكي از اسامي شناسنامه اي استاد از او شنيده بوديم. مدتها می شد که ما مي شنيديم که نیرويی امنیتی بنام «اداره برخورد با اديان و جمعيت هاي معنوي» او را دستگیر و زندانی کرده اند . من و اکثر شاگردان استاد به شدت نگران استاد شده بودیم .باید اعتراف کنم که در این روزها به دلیل شایعات ضدونقیضی که از بچه ها در بارۀ استاد شنیده بودم دچار تردید و تزلزل شده بودم و از خودم بوي خيانت به مشامم مي رسيد. قبل از دستگیری ، استاد برای من همه چیز بود . همیشه او را بعنوان معلم و مقتدا و سرورم می شناختم اما این روزها آشفته بودم . به احساسی از بدبینی مبتلا بودم و شاید این بدبینی بی دلیل نبود . به دلیل همین آشفتگی ها و بدبینی ها در بارۀ کسی که محور و مرکز زندگی ام بود همه چیز به هم ریخته شده بود . از طرفی من مسئولیت تعدادی از دیگر شاگردان استاد را بعهده داشتم بنابراین حالات من کم و بیش به آنها هم سرایت می کرد .
احتمالاً علت احضار من به دفتر پیگیری های وزارت اطلاعات ، توسط اداره برخورد با اديان و جمعيت هاي معنوي، همین دو دلیل بود .یعنی آنها از طریق کنترل مکالمات تلفنی من در منزل با دوستانم متوجه تزلزل ، تردید و ضعفم شده بودند و از طرفی من مسئول یکی از کلاسها بودم و دیدگاههاو اندیشه های اعضاء هر کلاسی هم عمیقاً از دیدگاههای مسئول کلاس تأثیرپذیر بود . بنابراین من هم یک سوژۀ آماده محسوب می شدم و هم می توانستم بقیه را با خود همراه کنم .
آقای مجتبایی و حبیبی خیلی زود به اصل موضوع پرداختند . محتوای جلسه یک چیز و آن توجیه من بود . با هر حرفی که آنها می زدند تردید جدیدی در من به وجود می آمد ، ذهنم مبهم تر می شد ، آشفته تر می شدم و تشویش و ناامیدی و نفرت در من بیشتر و بیشتر می شد . نه نفرت نسبت به آنها بلکه نفرت به آنچه در طول نزدیک به ده سال از زندگی ام ، قسمتی از ذهن و زندگی مرا به خود معطوف کرده بود . اندیشه ها و تلاش هایی برای تسلیم شدن به خدا و توجه کردن به خدا و خدمتگزاری و تلاش های پی در پی برای فهم کلام خدا و عمل به آن امروز زير سوال رفته بود.
ده سال گمان می کردم که استاد ، در بین همۀ معلمان دنیا بی همتا و یگانه است و حالا توجیهات این دو نفر مرا در هجومی سنگین قرار داده بود . در کمتر از دوسه ساعت به اندازۀ ده سال شک و تردید و بدبینی به من منتقل شده بود . باید اعتراف کنم که آن دو نفر بسیار در کارشان که توجیه و تردید سازی و به وجود آوردن ابهام و بدبینی بود ، مهارت داشتند و من نمی توانستم حتی برای چند دقیقه دربرابر این هجوم ذهنی که با انواع روش های توجیه سازی همراه بود مقاومت کنم . آنها قبلاً همه چیز را برنامه ریزی کرده بودند، معلوم كرده بودند كه چه بگویند ، هر کدام چه قسمتی را بگویند ، روی کدام جملات یا کلمات تأکید کنند و آنها را تکرار کنند ، دقیقاً چه نوع ابهاماتی را با چه محتوایی بوجود بیاورند ،از چه طریقی وارد و از چه طریقی خارج شوند . آنها روی وضعیت من مطالعه کافی داشتند به همین دلیل حرف زدنشان با وضعیت من و شرایط ذهنی ام تناسب داشت . بعداً از بعضی از بچه ها شنیدم آنها مشابه همین کار را با عدۀ دیگری ازمسئولین شاگردان و یا حتی افراد غیرمسئول هم انجام داده اند . یک قاعدۀ کلی دربارۀ روش آنها وجود داشت: و آن اين بود كه روش آنها ثابت نبود بلکه تغيير مي كرد.
جلسۀ اول تمام شد در حالیکه حجم زیادی از بدبینی و تردید و نفرت به من تزریق شده بود . تزريق بدون درد و بصورت ناملموس صورت گرفت . حتی گاهی احترام آمیز می شد . آن دو نفر تظاهر می کردند که ما افراد معتقدی هستیم، و بيشتر زمان جلسه را جز چند بار با احترامي كاملاً تصنعي با من برخورد مي كردند.
خیلی زود ، جریان تخریب کننده شروع شد . اول گفتند شما یک فرقه هستید و او (البته به اسم پيمان اشاره می کردند و کلمه او یا استاد را بکار نمی بردند ) هم رهبر این فرقه است . او یک فرقه به وجود آورده است و همۀ شما هم عضو این فرقه هستید . بعد با خشم و تمسخر به سرسپردگی و تبعیت افراد از استاد اشاره مي كردند و این را مهمترین سند برای فرقه بودن مي دانستند . در پاسخ به این مطلب من خواستم توضیحاتی بدهم که بی اهمیت به توضیح و جواب من ،آقای حبیبی مطلب دوم را شروع کرد . احساس می کردم آقای حبیبی یک درجه از آقای مجتبایی بالاتر است .
بعد از مدتی و با چیزهایی که شنیدم متوجه شدم آقای حبیبی و مجتبایی اعضاء یک تیم و در واقع منشی های ارتباطی آنها هستند و ارادۀ یک گروه بزرگ را که بعداً شنیدم اسمش تیم زهره است، اعلام می کردند. شايد اسم زهره را بچه ها گذاشته بودند شايد هم واقعاً اسمشان اين بود. اما مي دانم بچه ها اسم هايي براي آنها گذاشته بودند مثل معاويون، افعي ها، باند روباهها، باند ميكروب ها، القاعده فرهنگي و جلادان فرهنگي... وجه تسمیۀ زهره را به درستی نمی دانم و نمی دانم چه کسی این اسم را به آنها داده بود . اما ظاهراً اکثر اقلیتهای دینی ، جریانهای معنوی ، جریانهای مذهبی دگراندیش و بطور کلی همۀ معتقدین به ادیان دیگر از این گروه که مربوط به ادارۀ اديان بود دل پرخونی داشتند . ظاهراً از بعد از انقلاب اينها بادهها جمعيت معنوي و مذهبي و هزاران عضو اقليت هاي ديني برخوردهايي سركوب گرانه و خفه كننده داشتند و حتي بعضي از اعضاء ارشد آنها قبل از اين در ساواك مشغول به كار بودند.
با توجه به سلسله مراتبی که وجود داشت فکر می کردم آقای مجتبایی و حبیبی مأموران جزئی هستند که در مقایسه با یک سیستم نظامی آقای مجتبایی مثلاً سرجوخه بود و حبیبی یک گروهبان .درجه های بالاتر دیده نمی شدند و پشت پرده بودند اما بعداً شنیدم که اسم واقعی یا مستعار آنها اینهاست : آقای احمدی ، مصباح زاده، ارجمند، سعيدي، قمي.
قسمت دوم صحبت که توسط آقای حبیبی شروع شد اتهام مالی بود . تردیدهایی با این جهت گیری که استاد میلیاردها میلیارد تومان برای خودش جمع کرده است . البته نه به این زمختی که من می گویم بلکه تخریب ها بسیار ظریف و ماهرانه انجام می شد . مثلاً آنها چند واقعیت مسلم و بدیهی را می گفتند و بعد از اینکه ذهن من با آنها همراه می شد به تدریج موضوعات تقريباً دروغ و بعد کاملاً دروغ را به صحبتها اضافه می کردند . اول ذهن را آماده و پذیرا می کردند و به محض اینکه شرایط را مساعد می دیدند ، چیزهایی که باید در ذهن قرار می گرفت ارایه میشد . مثلاًً برای اینکه بخواهند به یک نفر منتقل کنند که حسن سرطان دارد . می گویند حسن یک انسان است ، دست دارد ، پا دارد ، پارسال سرما خورده بود ، دیروز کباب خورد ، امروز رفت دکتر و متوجه شد سرطان دارد.
پیام اصلی که باید منتقل شود و تنها مطلب دروغ ،« حسن سرطان دارد » است که چون در امتداد مطالب واقعی قرار گرفته است ذهن مخاطب به راحتی آن را قبول مي كند .ارایۀ تعدادی واقعیت مسلم و غیر مسلم و سپس عرضۀ یک دروغ یکی از روش های قبولاندن اطلاعات دروغ در جنگ روانی است . البته در آن زمان ، اینها را نمی دانستم ، چون اگر می دانستم تحت تأثیر قرار نمی گرفتم ولی واقعیت این بود که تحت تأثیر قرار گرفتم . استدلال آنها در بارۀ موضوع مالی و اخلاقی هم عیناً همینطور بود ؛ خودت میدانی چقدر دختر و پسر اطراف او می پلکند . می دانی چند نفر برای او نامه های عاشقانه می نویسند و درخواست ارتباط دارند . خانم ... را می شناسی . دیدی در جلسه ...چکار کرد . حتی خواهر... خودت هم برای او نامه و پیغام می فرستد.
تا اینجا همه چیز درست بود . خیلی ها برای او نامه های عاشقانه می فرستادند . هم پسرها و هم دخترها . خیلی از خانم ها او را دوست داشتند . این هم واقعیت داشت و آنها تا اینجا داشتند واقعیت را می گفتند . این واقعیت ها را هم همه می دانستند . بعد به تدریج و به طور ناملموس ارایۀ اطلاعات نادرست و اخبار کذب و تخریبی شروع شد.
او قبلاً با خانم ... ارتباط داشته است . فوراً هم برای اقناع ذهن من به ارایۀ چند نامۀ واقعی استناد کردند . در آن نامه ها چندین نفر از او خواسته بودند تا با آنها ازدواج کند و این درخواستها با خواهش و تمنا همراه بود . بنابراین بلافاصله می شد نتیجه بگیری که در امتداد این نامه ، ارتباطی هم رخ داده است. ولی برای ما که به او نزدیک بودیم و طی ده سال گذشته از هزاران نمونه از این نامه ها (بدون آنكه ببينيم) خبر داشتیم و گاهی حتی دوستان و اعضاء خانواده خودمان هم برای او چنین چیزهایی می نوشتند ، نباید این مطلب تأثیر خاصی می داشت ، که متأسفانه در آن روزها داشت .
یک نامه را به من نشان دادند که در انتهای آن خانمی عکس لبانش را چسبانده بود و بعد بلافاصله اطلاعات جعلی را روانۀ ذهنم کردند . گفتند ما فیلم او را داریم که سال گذشته با این خانم ارتباط داشته است و او را صیغه کرده است . اما از بخت خوب ، این خانم دختر عمۀ دوست خودم بود و می دانستم سه سال پیش یکبار به ایران آمده بود و در این مدت هم دیگر به ایران نیامده بو د چون واسطه او و کسی که آمدنش را به استاد خبر میداد ، خود من بودم . همینجا یک ترمز قوی در من گرفته شد و تا حدی متوجه شدم در معرض یک جنگ روانی با هدف ترور شخصیت استاد قرار گرفته ام . اما حیف که این هوشیاری به دلیل شرایط آشفتۀ ذهنی ام دوامی نداشت و نتوانستم از آن بعنوان یک سپر و تکیه گاه استفاده کنم .
خیلی از چیزهایی را که دراین لحظه دارم می نویسم ، درآن زمان نمی دانستم ، یا فراموش کرده بودم یا اصلاً قادر به تجزیه و تحلیل شرایط نبودم . نمی توانم بگویم اینها نتایج و دیدگاههایی بود که در آن جلسات احضار به دفترپیگیری یا حتی روزهای نزدیک به آن داشتم بلکه واقعیت این است که من تا حدی بعد ازآن روزها به خیانت آلوده شدم . کارهایی کردم و چیزهایی گفتم که با وجودی که قصدی بر علیه استاد نداشتم اما بوی خیانت از آنها به مشام می رسید . مثلاً رابطۀ من با ادارۀ اديان مخفیانه بود . آنها تأکید داشتند چیزی از این ارتباط را نباید فاش کنم . اکثر آن روزها ما صحبت تلفنی داشتیم و آنها مدام مرا شارژ می کردند و توجیهات روز به روز بیشتر می شد . من تقریباً به یک جاسوس که برای سرجوخه و گروهبان کار می کرد تبدیل شده بودم . جاسوس اداره برخورد با اديان و جمعيت هاي معنوي. بعدها فهمیدم که این اداره تعداد زیادی از بچه ها را بر علیه استاد به عنوان جاسوس به كار گرفته است . اما به خواست خدا و از آنجا که خدا با او بود ، بعضي از این افراد بعد از مدت کوتاهی به اشتباه خود پی می بردند و گزارش روابط خود را با اداره برخورد با اديان و جمعيت هاي معنوي، مکتوب می کردند یا در فیلم ضبط می کردند تا اگر زمانی به دلیل دفاع از حقانیت استاد دستگیر شدند ، این فیلم ها در اینترنت و شبکه های تلویزیونی پخش شود .
یکی از معدود کارهای مثبت آن روز من این بود که مکالمات تلفنی خودم را با آقای مجتبایی (سرجوخه ) ضبط می کردم و این تبدیل به سندماندگاری شد برای روزیکه آنها بخواهند منكر حرفهایشان شوند.
اتهامات فرقه ای ، مالی و اخلاقی که يك در ميان و با شگردهای جنگ روانی و تخریب شخصیتی ارایه میشد و در توجیه و تغییر منفی روحیۀ من هم موفقیت آمیز بود حاصل جلسۀ اول احضار من به دفتر پیگیری های وزارت اطلاعات به دعوت گروه زهره بود . حدود یک ماه بعد ، وقتی این جلسه را تحلیل می کردم ، اتهاماتی که آنها به استاد وارد کرده بودند بیش از حد برایم تمسخرآمیز بود . اکنون با گذشت بیش از چهار ماه از دستگیری استاد و تحلیل و تفکر بیشتر، این اتهامات برایم بی معنی تر می شوند. من بعنوان کسی که سالها با او بودم و از بسیاری چیزهای پیرامونی خبر داشتم می دانستم که وضعیت مالی او چطور است . او اگر در این سالها می خواست می توانست میلیاردها دلار جمع آوری کند . همۀ ما می دانستیم که او دهها راه برای میلیاردر شدن ، میلیاردر شدن در سطح منطقه دارد . کمترین آن این بود که هدیه های همه را قبول کند یا برای جلسات سخنرانی شهریه بگذارد . او یک فوق اعجوبه بود . در زمینه های فرهنگی ،هنری ، اقتصادی ، معنوی و زمینه های مختلفی که ما با آن برخورد داشتیم . می توانست درمانگری کند و من شاهد بودم قبلاً چند بار اینکار را کرده بود . درمان شدگان حاضر بودند بخش زیادی از اموال خود را بدهند . اما من در همۀ این سالها وضع مالی او را می دیدم . در ارتباط با روند عمدتاً پول هایي صرف فعالیتها می شد درحالی که قاعدتاً این موضوع می بایست عکس باشد یعنی فعالیت ها پول زا باشد که غالباً نبودند و بلکه در چند مورد پول را مَکِش می کردند . جلسات نه تنها شهریه و ورودی نداشت بلکه پول اجارۀ سالنها و ورزشگاهها از خود روند بود. من خبر داشتم که به طیفی از بچه ها بطور مستقیم و غیرمستقیم کمک مالی می شود . فهرست بلندبالایی از خانه ها وجود داشت در سطح تهران و شهرستان ها که توسط یک گروه از بچه ها به آنها کمک مالی می شد . چند گروه کوچک مسئول پخش گوشتهای قربانی در محله های فقیرنشین بودند و دهها فعالیت مشابه . سالها قبل این كارها اين سوال را در من بوجود آوردند که مگر چه کسی یا چه کسانی از روند حمایت مالی می کنند که همۀ فعالیت های ما رایگان و بدون هزینه است ( پول زا نیست ) و از طرفی ما موارد مصرف و خرج کردن هم کم نداریم . یادم می آید که در جلسه من همین تردید را با بی معرفتی مطرح کردم و گفتم من قبلاً گمان می کردم که آمریکایی ها و غربی ها دارند از ما حمایت مالی میکنند و در همین جا آقای مجتبایی دچار یک اشتباه فاحش شد . او هم حرف مرا تأیید کرد و گفت اصلاً در این موضوع شکی نداشته باش که آمریکایی ها و غربی ها از استاد (که به یک اسم کوچک خطاب می کرد ) حمایت می کنند . خوب ، این جمله ناقض جملۀ قبلی بود و کاملاً آن را رد می کرد . بعبارتی اینکه غربی ها و آمریکایی ها حامی مالی استاد و روند هستند وپول هایی که استاد در فعالیتهای خیریه یا غیر آن خرج می کند از این راه است در ضدیت کامل با این موضوع قرار داشت که استاد از طریق مردم میلیاردر شده و از مردم پول می گیرد .
در طول جلسات احضار و توجیه بطور شگفتی من حرفهای آنها را قبول می کردم حتی وقتی که مثل این مورد با تناقض گویی های آنها مواجه می شدم باز هم در موضع قبول قرار می گرفتم .
آنها دو نفر بودند و به روش های شستشوی مغزی تسلط داشتند و معلوم بود اینکار را با افراد وابسته به جمعيت هاي مختلف هم انجام داده بودند . احساس می کردم آنها مهارت بسیار زیادی درتفتیش و تخریت عقاید و اعتقادات دارند چون بعد از هر جلسۀ احضار و توجیه ، آنها بخشی ازاعتقادات مرا که خوبترین و امیدوارکننده ترین قسمت زندگی ام بودند از من می گرفتند بدون آنکه متوجه این موضوع بشوم . درطول آن روزها به من القاء شده بود که چیزهایی که آنها می گویند واقعیتهای مسلم است که ازطرق اطلاعاتی و مطمئن کسب شده است و همین ،یک اعتماد کاذب و ساختگی را به چیزهایی که آنها می گفتند در من بوجود می آورد .
روش دیگر آنها برای تخریب شخصیت و ترور روانی استاد و در اصل تخریب اعتقادات و عقاید من ، تحریف کردن ، جعل واقعیت ها و مونتاژ کردن بود . آنها چیزهای واقعی را شدیداً تحریف می کردند . اما چگونه؟ قسمتهای حساسی از آن را ناگفته می گذاشتند و سؤالات بدبینانه و منفی و تخریبی را برایم بوجود می آوردند .
مرا وادار می کردند که وقایع سالهای گذشته را از بدترین و بدبینانه ترین نقطۀ ممکن نگاه کنم و بنابراین مرا با یک تصویر وحشتناک روبرو می کردند . در توضيح اين وضعيت، به ياد يكي از تمثيل هاي استاد افتادم. تمثيلي حرف زدن و ارائه تصاوير و رويا در حرفها يكي از ويژگي هاي حرف زدن استاد در طول اين سالها بوده است. او مفاهيم را از راههاي مختلفي مثل تحليل، نمادها، داستانها، سكوت، اتفاقات و تمثيل ها آموزش مي دادكه استفاده از تمثيل و تصوير و داستان بيش از بقيه در ذهن من مانده است. چند مثال از استاد درباره تحريف و جعل واقعيت به خاطر دارم كه براي توضيح اتفاقي كه در اين احضارها افتاد كاملاً موثر است. استاد مي گفت تحريف كردن و جعل واقعيت مانند تصاويري است كه در يك آينه ناهموار و كدر (محدب، مقعر، غيرشفاف، ناصاف) ديده مي شود. مانند كشيدن كاريكاتور است و در آن هر قسمتي از تصوير را كه بخواهي بيش از حد بزرگ يا كوچك يا محو مي كني. مثل ديدن در تاريكي است دين درخت و دريا. مثل لحاف چهل تكه است. وقتی در یک سطح فلزی ناهموار خودم را نگاه می کنم ، صورتم بسیار ناهماهنگ و بد به نظر میرسد و توجیهات اداره برخورد با اديان و جمعيت هاي معنوي دقیقاً شبیه همین سطح فلزی ناهموار بود که هر واقعیتی راکه در آن میدیدم حتی خود استاد را ، تصویری که می دیدم و واقعاً می دیدم ،یک تصویر بسیار ناهماهنگ ، ناموزون ، نامتناسب و بسیاربد بود . عملیات روانی آنها و توجیهاتشان در اصل همین انعکاس واقعیتها درآینه ای به شدت ناهموار ، محدب و مقعر ، کدر و کاملاً نامطمئن بود . پس هر چیزی که در آن می دیدم تصویری تحریف شده و جعل شده از واقعیت ها بود و هر احساس و دریافتی هم که از این تصویر در من بوجود می آمد واجد همان ویژگی های آن سطح ناهموار و نامطمئن بود . احساسی آشفته،درهم و برهم ، جعل شده و تحریف شده . مثلاً وقتی یک نوشته در این سطح منعکس می شد ، در تصویر آن ، چند کلمه که مورد نظر توجیه کنندگان بود کاملاً بزرگ شده بود و بقیۀ قسمتهای متن یا محو شده بودند یا در آشفتگی ها و موج های آن آیینۀ ناهموار ، گم شده بودند و به چشم نمی آمدند . مثل اینکه این آینۀ ناهموار محدب مقعری هوشمند بود چون تصاویری که در آن عرضه می شد و آن چیزی که از توجیهات آنها متوجه می شدم این بود که همه چیز تحت کنترل آنهاست . آنها تصاویر را هر طوری که می خواستند عرضه می کردند . به هر سرعتی و با هر اندازه ای که می خواستند .هر جا را که می خواستند محو و نابود میشد و هر جایی را که می خواستند مستقیماً در مرکز توجه قرار می گرفت . بارها تلاش کردند که با استدلال های مختلف به من بقبولانند که استاد دروغ می گوید و حتی ممکن است قسم دروغ هم بخورد . چیزی که طی سالها ی آشنایی با او با هزار دلیل و سند، برایم غیرممکن و بسیار هم غیرممکن بود . اما تصاویری که آنها در زمینۀ توجیهاتشان نشان می دادند ذهن مرا واقعاً هیپنوتیزم کرده بود و من سوژۀ هیپنوتیزم شدۀ آنها بودم که هر چه می گفتند قبول می کردم . اگر آنها موفق می شدند که همین دروغ بزرگ و شاخ دار را به من بقبولانند که استاد ممکن است دروغ بگوید ، همین کافی بود که ستون اصلی بهترین و زیباترین و زنده ترین اندیشه ها و رویاهایم فرو بریزد. تلاش برای دروغگو و شیاد جلوه دادن او که مثل بارانی از کاتیوشاهای روانی بر من شلیک می شد اگر نتیجه می داد، بزرگترین موفقیت آنها در جلسات توجیهی و شستشوی مغزی بود . اگر من این دروغ بزرگ را قبول می کردم که شاید استاد دروغ بگوید ، بیشتر چیزهایی را که در این ده سال به دست آورده بودم از دست می دادم . خدایم را که از طریق استاد پیدایش کرده بودم . خدمت به خدا را . همۀ قصدها و فکرهای خوب و غیرخودخواهانه ام را و رویاهایی را که در این ده سال برای آینده های نزدیک و دور ، در ارتباط بین خودم با خدا تعریف کرده بودم. و متاسفانه آنها تا حدی در این کار شیطانی و تخریبی خود موفق شده بودند .
نمی خواهم ازخودم در توجیه این شکستها دفاعی کنم اما شرایطی که در آن قرار داشتم بسیار نابرابر بود . من روبرو بودم با اداره ای که تعداد زیادی جریان مذهبی و جمعيت معنوي را با روش های غیرعلنی یا علنی سرکوب کرده بود . آنها همۀ چیزهایی را که خوب بودن و ارزشی بودن آنها برای ما در این چند سال مسلم و قطعی شمرده می شد ، زیر سؤال بردند و بعد از چند دقیقه همۀ آن تجربه ها و دریافتها و آموخته های خوب به چیزهایی مضر و منفی و یا حداقل چیزهایی بیهوده و بی مصرف تبدیل شد . به حرف نفوذیهای خودشان در بین بچه ها استناد می کردند و به شهادتهای آنها تکیه می کردند البته طی چند جلسه فهمیدم که این هم فقط یک تاکتیک است چون در بارۀ شهادت آن نفوذی ها آنقدر ضدونقیض گفتند که بالاخره فهمیدم یا چنین چیزی اصلاً وجود ندارد یا اگر هم هست ، چون هیچ چیز خاصی که به درد اینها بخورد گزارش نشده اینها مجبورند که ازخودشان این حرفها را دربیاورند .
فضای جلسات توجیهی و تلفن ها طوری بود که احساس می کردم و آنها این احساس را القاء می کردندکه چاره ای جز اینکه اینها را بپذیری نداری. راه دوم و سومی برایم باقی نمی گذاشتند. البته ظاهراً مرا آزاد می گذاشتند اما در عمل همه راهها را برویم می بستند. ظاهراً این تحت فشار قرار دادن با زور و اجبار همراه نبود بلکه روش آنها خیلی ظریف و ماهرانه تر از این بود. جهت ها را عوض می کردند مثلاً بعد از چند بار صحبت وقتی به خودم آمدم دیدم سرشار از احساس دروغین ناجی بودن شده ام. طوری به من القاء می کردند که من باید بچه های کلاسم را نجات بدهم و من در برابر آنها مسئول هستم و سرنوشت آنها به من بستگی دارد. نجات از چه کسی و چه چیزی؟ نجات از روندی که استاد آن را بوجود آورده بود. روندی که ما را متوجه خدا کرده بود، به سوی خدا ما را روان کرده بود، کلام خدا را شاهکارگونه برای ما معنا کرده بود، خوبترین و آسمانی ترین اندیشه ها و ایده ها و رویاها را به ما داده بود. ما را خدمتگزار خدا کرده بود و بر اثر حرفهای او حریص شده بودیم حریص به تسلیم شدن به خدا حریص به خدمتگزاری حریص به خواندن و فهمیدن کلام خدا و حریص به هزار چیز خوب دیگر.این احساس دروغین ناجی بودن، احساس کاذب كه تو می توانی مؤثر باشی و حتی یک احساس شیطانی رهبر بودن ،خودش یکی از تاکتیکهای روانی مؤثر بود . آنها به من می گفتند تومی توانی مسئول بچه هایت باشی و در رأس آن کلاس بمانی اما استاد را از ذهن آنها بیرون و بی اعتبارش کن . من می توانستم رهبر طیفی از بچه ها باشم اما به شرط آنکه دیگر با استاد ارتباطی نداشته باشیم و با او ظاهراً و باطناً وداع کنیم . آنهم به بدترین و خائنانه ترین شکل ممکن . به شیوۀ یهودا . آنهم بسیار بدتراز یهودا چون از آن زمان تا حالا ما صدها یهودا را در تاریخ به چشم دیده ایم و من که شاید لعنت شده بودم ، در آن روزها به این فکرها آلوده شدم اما خداوند در لحظۀ سقوط نجاتم داد .
بعد از جلسۀ اول قرار بود من بطور ناملموس و با کمک چند نفر از بچه هایی که قابل اعتمادتر بودند ، افراد را در بارۀ استاد به تدریج و با ملایمت تضعیف و متزلزل کنیم . با همۀ جنگ و جدالی که در درونم وجود داشت نمی توانستم به سادگی این کار را بکنم . هزاران خاطره ، تجربه ، نشانه و دریافت درباره حقانیت استاد و مرد خدا بودن او به این معنا که همۀ زندگی او ، همۀ تعلیمات او ، همۀ کارهاو برنامه های او در راه خدا و فقط برای خدا بوده ، وجود داشت و وقتی که ذره ای خود را نشان می داد ، مرا بطور کلی فلج وپشیمان می کرد اما وقتی که در معرض توجیهات فشرده ،تماس های مکرر، پیغام ها و بمبارانهای اداره برخورد با اديان و جمعيت هاي معنوي قرار می گرفتم ، مثل هیپنوتیزم شده ها همۀ آن هزاران نشانه و تجربه را فراموش می کردم . مثل اینکه خوابم می برد . واقعاً خوابم می برد و در خیال و اوهام سنگین فرومی رفتم . هر وقت که آنهامی دیدند که من دارم کمی قوی می شوم و به اندیشه های نورانی و اعتقادات الهی قبلی ام بازمی گردم ، تهدیدهای غیرمستقیم ، احضارها ،توجیه و تلقین هایا پیغام های ناملموس از طریق بعضی افراد شروع می شد . در جلسات توجیهی و شستشوهای مغزی بعدی هر وقت لازم می دیدند، اتهامات بیشتر و بیشتری را مطرح می کردند . وقتی بعد از مدتي متوجه شدند که تهمت هایی که در بارۀ اموال و اخلاق به او زده اند ، در من اثری نداشته است ، در جلسات بعدی داستانها و تاکتیکهای جدیدتر ادامه پیدا میکرد .مسئلۀ تلاش برای ارتباط با زن خاصی بیش از حد مسخره بود، حتی این اتهام از مسئلۀ مالی هم ضعیف تر بود و یا حداقل به اندازۀ آن ضعیف بود . من نمی دانم که آیا استاد با زنی ارتباطی داشته است یا نه اما مطمئنم اگر هم ارتباطی بوده باشد ، امکان نداشت او خارج از کلام خدا غیرممکن بود کاری کند . دهها هزار دختر که لااقل هزاران نفر آن دختران زیبا و جذاب بودند از شاگردان استاد بودند و اگر او اشاره می کرد یا فقط موافقتش را نشان می داد سیلی از درخواستهای ازدواج سرازیر می شد چون حالا هم که چنین چیزی را نگفته بود در همۀ این سالها، چنین سیلی وجود داشت . درثانی مگر بزرگان ما ،مگر پیامبر اسلام (ص) و ائمه اطهار (ع) و دهها پیامبر دیگر که می شناسیم با زنان متعددی ارتباط نداشته اند . بر فرض که چنین چیزی هم واقعیت می داشت که هیچ وقت هم البته استاد آن را تکذیب یا تأیید نکرده بود که آیا جز با همسر خود با کسی ارتباط داشته است یا نه ؟ - ولی در صورت واقعیت این مسئله هم ، او همان کاری را کرده بود که بسیاری از پیامبران و معلمان الهی بشر انجام داده بودند . با وجود دهها هزار دختر و جنس مخالف که با کوچکترین اشاره مشتاقانه حاضر به ازدواج با او بودند و با توجه به اختیارات و توانمندی ها و حیطه هایی که استاد داشت حتی اگر او برای ارتباط با ملکۀ زیبایی دنیا هم تلاش کرده باشد به نظرم کاملاً مسخره و متناقض می آمد . او همۀ شاگردان خود را دوست می داشت . هم دختران ،هم پسران ، هم زن ها ، هم مردها ،هم کهنسالان و هم کودکان را . تا جاییکه می دانستم عشق او بسیار زیاد و بزرگ بود اما هیچ وقت ندیدم خواهان چیزی از کسی باشد . حتی افراد نزدیک به او که رابطۀ فامیلی هم با او داشتند یا حتی بعضی از اعضای فامیل خود من درزمرۀ کسانی بودند که نامه های عاشقانه برای او می نوشتند و هنوز هم که او در زندان انفرادی است و دربیرون زندان از صدها کانال، اقداماتی برای تخریب او شروع شده است ، دارند برای او می نویسند .حتی با وجود این همه تبلیغ منفی بر علیه او و جنگهای روانی مختلف ، اشتیاق و آتش بسیاری از شاگردان به استاد زیادتر شده . وقتی این صحنه هارا می دیدم بیشتر و بیشتر به این موضوع که استاد سالها با ایمان عمیق می گفت معتقد می شدم ؛ اینکه خدا با اوست و از او حمایت می کند.
حقه ها و نقشه های شومی که توسط اداره برخورد با اديان و جمعيت هاي معنوي بر علیه استاد و روند صورت می گرفت یک به یک و به طرز شاهکارگونه ای ،بعد از مدتی خنثی می شد و بر ضد توطئه گران و دشمنان تغییر جهت می داد. آنها مدام در مکرها و حقه هایی که می زدند گرفتار می شدند . بعضي از افرادی که آنها بعنوان جاسوس استخدام کردند ، بعد از مدت کوتاهی و با رجوع به سالهای قبل و به متن تعالیم ، از خیانت پیشگی فرار می کردند و دوباره به وفاداری به استاد و پیوستن به او بازمی گشتند و در بارۀ اداره برخورد با اديان و جمعيت هاي معنوي شروع به گزارش مي كردند. در این چهار ماه که از دستگیری استاد می گذرد، تعداد قابل توجهی از این گزارشات تهیه شده که البته اين گزارش ها هنوز منتشر نشده است.
در ادامۀ توجیهات و شستشوهای مغزی ،اتهامات دیگری در بارۀ استاد مطرح می شد . او قصد دارد حکومت را تصاحب کند بنابراین اگر شما منتسب به او باشید شما را هم دستگیر می کنیم پس ارتباط خودتان را از هر نظر هر چه زودتر با او قطع کنید و خودتان را از زندان و بلای بدتر از زندان خلاص کنید . بچه ها را هم خلاص کنید . آنقدر این مسئله را با حالت امنیتی مطرح کردند که شب که خوابیدم تا صبح کابوس تیرباران شدن و دارزدن می دیدم .
حقۀ روانی دیگر که در جلسۀ دوم بطور مکرر مطرح شد این بود که آنها ظاهراً ما را قبول و تأیید می کردند اما استاد را رد می کردند .تفرقه بینداز و حکومت کن . احتمال می دادم با یکی دو تا ازبچه ها هم همین کار را کرده باشند . این اولین تفرقه بود. جداسازی استاد ازجمعیت . وقتی که این حقه به نتیجه می رسید طیف تفرقه وسیع تر می شد . یعنی تفرقه بین مسئول گروه و بچه ها و بعد بین خود بچه ها . در سری دوم توجیهات ، آنها با حالتی که دیگر جنگ روانی در آن فاحش تر و ملموس تر شده بود ، تأکید می کردند که بدنۀ جمعیت خوب است اما رأس جمعیت بد است . شیطان است . بر ضد اسلام و حکومت است . بر ضد خداست . فاسد و منحرف است . بدعت گذار است و برای سیستم ما قابل تحمل نیست .
بچه هایی که طی ماه اول با مسئولین حکومتی ملاقات کردند چیزهایی از آنها شنیده بودند که عیناً شبیه همان جلسات توجیهی و شستشوی مغزی بود که من و بعضی ها می شنیدیم. مثل همین جمله مخصوص تفرقه که راس جمعیت نامطلوب است اما بدنه مطلوب است. گاهی همین را با یک جمله کوتاه دیگر همراه می کردند مثلاً راس فاسد است بدنه فاسد نیست. خود این جمله هم کاملاً متناقض است. در تمثیل دیگری درباره هسته و درخت استاد می گفت اگر هسته یک درخت بد باشد کل درخت و شاخه ها و میوه هایش بد است. اگر مغز انسان بیمار و ناسالم باشد همه بدن انسان بیمار و ناسالم است. اما حالا که آنها معترف بودند که بدنه سالم است – و البته این واقعیت را به عنوان یک تاکتیک مطرح می کردند – همین حرف اعتراف ندانسته ای بود که هسته اصلی این روند و سر این بدن، بسیار سالم وعالی است. طبق همان مثال هسته و درخت، اگر رودخانه خوب باشد یعنی سرچشمه خوب است اما عکس این موضوع درست نیست. بنابراین آنها در استدلالی که کرده اند و بقیه اعترافهای مشابه، گرفتار و مدفون می شوند. چند بار در این جلسات به من گفتند این جريان پاک ترین و بهترین جريانی است که در بین جریانات مختلف در طول نزدیک به سی سال گذشته با آن برخورد کرده ایم اما استاد را به هیچ شکل نمی توانیم بپذیریم و بگذاریم فعالیت کند. قدرت و نفوذ او در بين مردم براي ما غير قابل باور است و به هيچ قيمتي نمي توانيم بگذاريم او اين قدرت و نفوذ را حفظ كند.
آنها زیادی از من تعریف می کردند و از بچه های کلاسم اما بلافاصله از استاد به من بد می گفتند. بعدها فهمیدم که این یک اهرم روانی است: اگر می خواهی آدم خوب و مطلوبی به نظر برسی و تو را بعنوان فردی شایسته بپذیرند، پس قبول کن که فلانی، فردی نامطلوب و بد است. البته این اهرم جنگ روانی به شکل های دیگری هم مورد استفاده تفتیش کنندگان قرار می گرفت مثلاً تفبیح و مسخره و تحقیر کردن کسانی که استاد را قبول داشتند و به او وفادار بودند و در عوض تعریف و تمجید از کسانی که به استاد توهین می کردند یعنی افرادی که در طول سالها برای ما واضح بود که انسانهای کم عقل و نامتعادل و غیرمنطقی هستند. البته همه مخالفان اینطور نبودند اما بیشتر کسانی که ما می شناختیم افرادی از این سنخ بودند.
در جلسات توجیهی و حتی تماس های تلفنی مرتباً دروغ و جعلیاتی که درباره استاد به دقت طراحی شده بود، بیشتر و بیشتر می شد. اما معلوم بود که آنها هم به تدریج در ساختن حقه ها و دروغ های جدید کم می آوردند یا شاید به اندازه کافی حقوق نمی گرفتند و بنابراین حاضر نبودند اضافه کاری کنند چون با توجه به مهارتشان به آنها نمی آمد که در كار جنگ روانی و تبلیغات منفی و تخریبی کم بیاورند. علاوه بر اینکه قرار بود من با روش های ترجیحاً ناملموس و ظریف و با کمک دو سه نفر دیگر به بچه های کلاس خودمان و بچه های دیگر القاء کنیم که استاد دارای مسائل مالی، اخلاقی، اعتقادی و غیره است چیزهای جدیدتری هم به این فهرست اضافه شد که البته بعضی از آنها خنده دار به نظر می رسید. مثلاً نمی دانم چرا اصرار می کردند که استاد دانش خود را از کتابها کسب کرده است و زیاد مطالعه می کند حتی بیشتر از یک پروفسور. اما استاد در سالهای قبل در این باره لااقل به من این توضیح را داده بود که او اکثر چیزهایی که می داند از طریق مشاهدات، تحقیقات، تفکرات است، توجه به رویاها و نشانه ها را هم بارها گفته بود. در این شایعه جدید ما باید دیگران را توجیه می کردیم که استاد شعور و دانایی زیادی ندارد و محتوای سخنرانی هایش را هم از جای دیگری آورده. اما خود این اتهام دروغ واقعاً نشان می داد که آنها دارند به بن بست می رسند چون این دروغ به راحتی فاش می شد. اعضای گروه تحقیقات و مطالعات که صدها نفر بودند در همه این سالها نتوانسته بودند سخنرانی های استاد را در جایی بازیابی کنند، هیچ کس از افراد متخصص و غیرمتخصص توانایی مناظره با او را نداشت. جوابی که او در این سالها به هزاران سوال داده بود بطرز خارق العاده ای خلاق و شگفت انگیز بود. نظریات و دیدگاههای او استثنایی و اعجاب برانگیز بودند و البته مخاطبان او همه سرشان در کتاب و تحقیق و اینترنت بود. این تناقض جدید، ترمزهای مرا از انحراف از مسیر اصلی بسيار قوی تر کرد. استاد هنوز هم زنده است. ما در این سالها (از طریق اینترنت و کتابهایی که می خواندیم) مطلقاً مطمئن شده بودیم که هیچ کس نه در ایران و نه در خارج ایران در علوم باطنی و تفکر و مباحثی که استاد از آن حرف می زد، حتی با استاد قابل مقایسه و حتی شبیه به او هم نیست. اینها تعصب نبود بلکه واقعیتهایی بود که بارها آن را با بعضی از شاگردان بر اثر شک و تردید امتحان کرده بوديم. حالا اینها می گفتند بین دیگران پخش کنید که او سواد زیادی ندارد و دانش خاصی ندارد و از این قبیل حرفها. این دروغ از دروغ های قبلی بزرگتر و در عین حال سخت تر بود و اگر کسی به تعلیمات استاد یا به متون او مراجعه می کرد یا کمی گذشته را مرور می کرد فوراً دروغ بودن آن افشا می شد. این همه آدم در دنیا کتاب می خوانند. اما مگر ما تا بحال چند نفر مانند استاد را یافته ایم؟ اگر قرار باشد کسی با قدرت کتاب اینطور شود باید صدها میلیون فرد مشابه او می داشتیم اما درهمه این سالها نه من و نه دیگران مشابه او را ندیده بودیم، نشنیده بودیم و نه در خارج از ایران و نه در اینترنت، سراغ نداشتیم. اگر او آنطور که در جلسه سوم توجیهات می گفتند انسان نادانی است و سواد و دانش خاصی ندارد، پس هزاران جواب فوق العاده او به هزاران سوال که در جلسات عمومی شاهد آن بودیم را چه کسی داده بود. این همه اندیشه های خلاق و بدیع و بی سابقه را چه کسی مطرح کرده بود. اگر او نادان بود چگونه می توانست بطرزی بی نظیر شاخه های مختلف دانش تفکر را آموزش بدهد. چگونه می توانست صدها رشته تحقیقی و مطالعاتی را راه اندازی و برنامه ریزی کند و چگونه می توانست یک تنه یک حامیم (گروه راهبرد فعالیتها و تشکل ها) باشد یعنی بجای دهها فوق تخصص در زمینه های مختلف کاری، هنری، علمی، نویسندگی، اقتصادی، فرهنگی و چیزهای دیگر به سوالات کارشناسی و کاری افراد پاسخ دهد. آنها گفتند چیزی بنام حم نیست اما متوجه نبودند که با این کار به جای کوچک کردن استاد او را بسیار بزرگتر از قبل می کنند اگر همه حم، همه آن افراد بسیار متخصص و متبحر در زمینه های مختلف فقط یک نفر و آن استاد باشد پس باید گفت علم استاد عملاً اقیانوسی است از طرفی او هر روز و علاوه بر دهها فعالیت دیگر، به صدها موضوع کاری و تخصصی، یک تنه و به جای چند صد نفر اعجوبه که همه ما آنها را با توجه به نوع جوابها و واکنش هایشان افرادی استثنایی و فوق تخصصی می دانستیم، پاسخ داده و کار کرده است. البته با توجه به توضیحاتی که درباره حم از سالها قبل از استاد شنیده بودیم هیچ وقت تصور قطعی نداشتیم که حم الزاماً عده ای آدم هستند. بعضی ها حم را مجموعه ای از مکانیزم های مختلف می دانستند که در مرکز آنها خود استاد قرار داشت. بعضی اعتقاد داشتند که این حالات مختلفی از آگاهی است و بعضی هم تصور معمولی از این موضوع داشتند. البته با توجه به اینکه از سالها قبل استاد گفته بود که تحت هیچ شرایطی حم نباید شناخته شود و اگر اضطراری پیش بیاید، لازم است بدون ارتکاب دروغ این موضوع و هر حقیقت دیگری که نباید نااهلان بدانند انکار شود. مجموعه این مطالب باعث شد اتهامات جدیدتری که برای در هم شکستن روحی من و اعتقاداتم نسبت به استاد طرح می شد، کم کم روندی معکوس به خود بگیرد. در آخرین جلسات توجیهی موضوع ترور شخصیت استاد شکلی هیجان زده به خود گرفت که انعکاس دهنده خشم و نفرت شخصی اداره برخورد با اديان و جمعيت هاي معنوي بود. آنها دائماً و با واژه های مختلف به او توهین و فحاشی می کردند. کافر، دروغگو، شیاد، کلاهبردار، فاسد، ضد انقلاب و حتی توهین هایی به خانواده او. حالت آنها در جلسه آخر کاملاً هیجان زده بود. مثل اینکه نقشه های آنها نقش بر آب شده و نتایج عکس داده بود. احساس می کردم آنها از طرف نهادهای دیگر حکومتی تحت فشار قرار گرفته اند چرا همه چیز را خراب کرده اید؟ چرا مردم و جوانان را از نظام دور کرده اید و به موضع گیری و بدبینی واداشته اید؟ پنج روز پیش دوباره با سرجوخه (آقای مجتبایی، رابط گروه زهره) حرف زدم. احساس کردم گروه آنها متوجه شده اند که دیگر نمی توانند به من امیدوار باشند و نمی توانند روی من حساب کنند. زبان او تغییر کرده بود و چند بار تهدیدم کرد. برای چندمین بار دروغ هایی را که بارها درباره استاد مطرح کرده بودند، طرح کرد. با لحن و زبانی که کمی متفاوت بود. گفت خود استاد حاضر شده با ما همکاری کند و من در پاسخ به او گفتم که استاد از سالها قبل از دستگیری در این باره اخبار دقیقی داده است. او گفته است که بنا بر خواست خدا و برای آزمودن ایمان ها و وفاداری ها ممکن است مدتی حتی با دشمنانم همراه شوم...
در این گفتگو حرفها و تهمت ها حالتی دوپهلو به خود گرفته بود. فکر می کنم آنها گیج و حیرت زده بودند که چطور با وجود این همه تخریب و ترور شخصیت، فقط محبوبیت او افزایش پیدا کرده. استقبال عمومی از او بیشتر شده و ایمان و اعتقاد بسیاری به خداوند و الهیات کاملاً قویتر از گذشته شده است. در این مکالمه سرجوخه (آقای مجتبایی) خبر داد که سیستم تصمیم گرفته است (احتمالاً منظورش از سیستم، مسئولین و مشاوران اداره برخورد با اديان و جمعيت هاي معنوي بود) که حداکثر تا یک ماه دیگر استاد از زندان آزاد شود. او با حالتی تردیدآمیز از من خواست که به نفع آنها و بر ضد استاد وارد وبلاگ نویسی شویم. با شک و تردید داشت روش هایی را برای انحراف مسیر وبلاگ هایی که طی روزهای اخیر در حمایت از استاد به راه افتاده بود به من نشان می داد اما بعد از هر چند جمله ای در حرفهایش مکث می کرد. نمی دانم شاید دستگاه ضبطش دچار مشکل شده بود (او تقریباً همیشه در مکالمات تلفنی و حضوری صدای مرا و فکر می کنم صدای بقیه را هم ضبط میکرد و حتی یک بار گفت ما از همه جلسات گفتگو با تو فیلم داریم و اگر روزی بخواهیم می توانیم این فیلم را هر طوری که بخواهیم مونتاژ کنیم و هر چیزی که لازم است از آن در بیاوریم).

در یک جمع بندی چیزی که من در ارتباط مثلاً محرمانه خود با اداره برخورد با اديان و جمعيت هاي معنوي متوجه شدم این است که آنها برای ترور شخصیت و تخریب معنوی و روانی رهبران معنوی و شخصیت های مذهبي دگرانديش و جریانات مختلف از این روش ها استفاده می کنند. محور این روشها عبارت است از قبولاندن دروغ ها، جعلیات و تهمت های کذب درباره شخصیت مورد نظر و اصطلاحاً، ریختن و بریدن شاگردان و طرفداران از پیرامون شخصیت مرکزی.
استفاده از جملات دو پهلوی منفی
استفاده از واژه های تخریبی که به دقت انتخاب شده اند و تکرار این واژه ها به مناسبتهای مختلف و در بخش های مختلف صحبت (مثلاً فاسد، ضد اسلام، كافر، شياد، كلاهبردار، دروغگو، ملحد و...)
ارائه تعدادی واقعیت برای قبولاندن دروغی که در ادامه آنها قرار است بیاید.
ترکیب کردن واقعیت ها با دروغ برای قبولاندن دروغ ها. ابتدا درصد واقعیت ها زیاد و درصد دروغ کم است اما به تدریج درصد دروغ ها بیشتر و درصد واقعیتها کمتر می شود.
تهدید غیرمستقیم شنونده و در صورت لزوم تهدید مستقیم و فشار روانی ناملموس یا ملموس برای قبول کردن تردیدها و ابهامات ارائه شده
جعل اسناد و مونتاژ کردن سندها، واقعیت ها و موجودی ها (همان مثال کاریکاتور سازی افراطی یا ارائه تصاویر غیرواقعی و کنترل شده در سطح فلزی ناهموار)

نويسنده ....... (نام محفوظ تا زمان مشخص)
بازنويسي گزارش ...... (نام محفوظ)

خاطراتي از زندان ضد بشری 209[1]

اتهام من هم شبيه بيشتر زنداني هاي زندان 209 اوين اقدام عليه امنيت ملي و تبليغ عليه نظام است اما من هم شبيه بيشتر كساني كه با اينطور اتهامی روبرو مي شوند هيچ وقت متوجه نشدم كه چه وقت چنين کاری مرتكب شده ام. من در نيمۀ اول سال 1386 بدست مأموران وزارت اطلاعات بازداشت شدم و به بند 209 زندان اوين منتقل شدم مدتي را در تنهايي سلول انفرادي سپري کردم و بعد از آن به سلولي كه بزرگتر از سلول اول بود منتقل شدم که در اين سلول دو شخص ديگر هم بودند انتقال از يك سلول به سلول ديگر از مراسم متداول در زندان 209 و شگردي براي تحميل فشار رواني است. من در 209 مورد شكنجۀ جسماني قرار نگرفتم اما شكنجۀ رواني حقيقتي عادي براي همه زنداني هاي 209 است و استثنابردار نيست چه راست گرا چه چپ گرا يا ميانه رو و صد البته شكنجه نشدن من به هيچ وجه سند نبودن شكنجۀ جسماني در 209 نبوده چرا كه در مدت بازداشت افراد زيادي را دیدم و يا نوشته ها روي ديوارها خواندم از كساني كه تحت دردناك ترين و سخت ترين شكنجه هاي جسماني بوده اند و به شخصه با بعضي شكنجه شدگان هم سلول بودم يا در سلولهاي مجاورم بودند اما شخص خودم در مدت انفرادي زير شكنجۀ جسماني قرار نگرفتم. امروز تصمیم گرفتم که با ضبط این فیلم خاطره هاي شخص خودم را از زندان 209 براي همه بازگو كنم اين فقط خاطره هاي شخص من نيست بلكه مربوط به كساني هم هست كه به همراه هم در بازداشت بوديم و بيشتر آنها فقط به دلیل نوع اعتقاداتشان در زندان هستند اما به منظور مهيا كردن شرايط قانوني محكوميت و ادامۀ بازداشت به جرايم ديگري متهم شده و در دادگاهي ظالمانه و ناعادلانه دور از نگاه ديده بانان حقوق بشر و در قتلگاه حقوق بشري و بدور از مراحل قضايي متداول در همه دنيا بيشتر آنها محكوم و روانه سلول های خوف انگيز و قرون وسطایی مي شوند. و بزرگترين عاملي كه براي محكوميت كافی است همان نظر بازجوهاي اطلاعاتي است و قاضي امنيتي براي محكوم كردن متهمان مهمترين پايه را نظر بازجوهاي دستگاه امنيتي مي گذارد كه به آن گردش كار مي گويند بازجوها هم براي آنكه گردش كار خوب يا بدي درباره شخصي بدهند نگاهشان به متوليان ارشد حكومتي و امنيتي است كه اگر نظر آنها در باره كسي مثبت باشد بدون آنكه بدانند او دست به ارتكاب جرمی زده يا نه گردش كار را هم مثبت تهيه مي كنند و اگر نظر متوليان منفي باشد پرونده يك نقطه خاتمه دارد كه محكوميت يا زندان يا اعدام است.

اسانلو، قهرمان مبارزات كارگري
یکی از افرادي كه در زمان بازداشت مورد توجه من و خیلی زندانی های دیگر بود منصور اسانلو بود كه به عقيده من مبارزي شريف و اصيل است. او قبل از من در بازداشت بود و دفعه دومي بود كه او را به زندان 209 مي آوردند منصور اسانلو از باروحيه ترين مبارزاني به حساب مي آمد كه تا آن زمان شناخته بودم و نه فقط شخص خودش با روحيه بود بلكه باعث تقویت روحيه ساير زنداني ها هم می شد اينطور كه اكثر اوقات از سلول منصور اسانلو صداي خنده و شوخي و آواز به گوش ساير زنداني ها مي رسيد كه البته به طور عمد این سر و صدا را راه می انداخت و می خواست به نگهبانها و بازجوها حالي كند كه ضعيف نيست و في الواقع هم آقاي اسانلو ضعيف نبود و احتياجي هم نبود كه به اين حقيقت تظاهر کند.
مثل ساير زنداني هايي كه براي اطلاعات در شمار اشخاص بااهميت بودند در اطراف منصور اسانلو هم شايعه هايي در زندان شایع می شد كه به طور مشخص توطئه اي بود كه به وسيله آمران اين دسيسه ها و به دست بازجوها به اجرا در مي آمد. مي گفتند اسانلو یک خبطی کرده و پشيمان شده و فيلمي در طلب عفو و توبه ضبط كرده است و از رهبر طلب عفو کرده است گفتند با اطلاعاتي ها به اين قرارداد رسيده كه چند مدت را در زندان بگذراند و بعد از آن در كسوت يك قهرمان به ميان مردم برود و با اين پوشش گروههاي كارگري را به طور پنهانی به سمت نظام جمهوري اسلامي متمایل کند اما اين شايعه ها به طور كامل ساختگي و جعلي بود و مهملات ساخته و پرداخته بازجوها به قصد خراب كردن منصور اسانلو. بعضي نگهبانها او را خالي بند صدا مي كردند كه اين هم ترفندي التماس آميز بود تا زنداني ها ديگر حرفهاي اسانلو را باور نكنند و از شدت تاثر آنها از اسانلو كم شود اما منصور اسانلو ساده تر و محبوب تر از اينها بود كه اينطور وصله هايي به او بچسبد و براي كسي كه با آقاي اسانلو رو در رو شده باشد اينطور مهملاتي كه در حقيقت ساخته ذهن بازجوهاي اطلاعات و برازنده همانهاست في الفور‌ بي اثر مي شود و روسياهي اش به آنها مي ماند. آرزوی بازجوهاي اسانلو این بود که او را بشكنند به همين دلیل او باید محروميت طولاني مدت از هر ملاقات يا تماسي را تحمل می کرد و به او طوري القاء کرده بودند كه دوستانش در خارج زندان به شخص او خيانت کرده اند و خانواده اش زیر تهديد و خطر هستند و مردم او را نمي خواهند و از او نفرت به دل گرفته اند و در يك جمله او آدم بدبختي است اما اسانلو فردي نبود كه در برابر اين شکنجه ها سر تسليم خم کند و هميشه از او و سلولش صداي خنده و بشكن و آواز دسته جمعي بود كه به گوش مي رسيد. منصور اوسانلو به همراه دو زنداني ديگر در سلول بود و طوري كه از صدايشان می شد فهمید ‌آنها را هم به خنده و شادي کشانده بود و صداي آوازي كه از آنجا به همه سلولهاي نزديك مي رسيد دسته جمعي بود. در همان اوقاتي كه در زندان با اسانلو طوری رفتار می کردند انگار که یک جنایتکار است در سطح جامعه بود كه مردم و كارگران و سازمانهاي بين المللي او را يك مبارز قهرمان ناميدند و منصور اسانلو في الواقع يك قهرمان است اما گر بخواهم بر پايه شايعه هاي واهي كه بازجوها در اطراف او در زندان شايع می کردند او را معرفي کنم بايد بگويم كه يك خائن بود و صد البته كه اين صحنه سازي بر پايه خبرهاي ساختگي آمران و اربابان 209 و توطئه متداول و ناكام آنها و از همان شگردهاي اطلاعاتي پوسيده و زهوار در رفته است كه مي خواست منصور اسانلو را ضعيف نشان بدهد. البته در آن شرایط بازداشت و شکنجه خیلی ها متوجه این موضوع نمی شوند امروز که من دارم اینها را جلوی این دوربین می گویم ذهنم آرام شده و آن موقع مثل حالا نمی توانستم تحلیل کنم. یادم می آید يك بار يك نگهبان به ما اينطور گفت كه اسانلو همجنس باز است و ما چند باري كه به سلول او سرزده وارد شديم او را مشغول همجنس بازي با هم سلولي هايش ديده ايم احتمال زيادي بود كه آنها اين شايعه كثيف را به زنداني هاي ديگر هم مي گفتند تا هر زنداني بعد از آزادي آن را در بين مردم بگويد و يا در داخل زندان اين حرفها شایع بشود اما اين حرفها هم شبيه مابقي مهملات و توطئه هاي بازجوهاي اطلاعات جعلي بود.
وظیفه بازجوها این بود که با هر دستاويزي منصور اسانلو را در نظر مردم بشكنند و به هر ترفندي هم متوسل مي شدند و انگشت اتهامشان بود كه به طور دایم به بهانه های مختلف به سوي او نشانه مي رفت مثلاً مي گفتند اسانلو كمونيست است و آرزوي خامشان بود كه با اشاعه اين مهملات بتوانند محبوبيت مردمي او را در هم بشكنند. مي دانستم كه منصور اسانلو يك شخصيت متدين نبود و حتي شايد نماز هم نمي خواند اما يك انسان بسيار شريف راستگو و با اخلاق بود. یک زندانی دیگر به من گفت او نماز نمی خواند که به این حرف هم اطمینانی نیست من به شخصه با رفتارهاي او مواجه شدم و شاهد بودم كه او با ادب و متانت رفتار مي کرد حتي با نگهبانها هم با ادب و متانت صحبت مي كرد. روزنامه خواندن از کارهایی بود که منصور حق نداشت انجام بدهد چون بازجوهايش ترسان بودند كه از اتفاقهاي سطح جامعه مطلع شود و بتواند بيشتر مقاومت کند اما اگر كسي بخواهد مغزش را كار بيندازد داشتن روزنامه ها يا اخبار سطح جامعه يا حتي نوشتن كتاب و رد كردنش به خارج زندان يا حتي برداشتن عكس و فيلم از داخل زندان كار محالي نيست. منصور اسانلو هم در وقتي كه قرار نبود دستش به روزنامه برسد به طریقی که تا چند دقيقه ديگر می گویم روزنامه داشت. وقتي مرتبه اول از زندان درآمده بود دو بار سخنراني كرده بود و در اطراف شكنجه ها صحبت كرده بود و مي گفتند كه علت بازداشت دوباره اش هم اين بوده و می خواهند اين مرتبه طوري او را گیر بیندازند كه فرصت اينطور كارها را نداشته باشد.
اسانلو خودش از برخورد خشونتباري مي گفت كه با او شده است و البته به زعم خودش كه حتماً قبل از اينها بيشتر از اين را چشيده بود نه آنقدر خشونتار! مي گفت او را مورد ضرب و شتم قرار داده اند بدنش هم كبود شده بود مي گفت می خواستند زبانش را ببرند به چشمش زده بودند. اسانلو از احوال جسماني خوبي هم برخوردار نبود هم چشمهايش مشكل دار شده بود و چندين مرتبه براي مداوا به بهداري مي رفت هم قلبش ناراحتي داشت كه بعدها هم شنيدم به دليل اين امراض او را به بيمارستان برده اند و تحت عمل جراحي قرار گرفته است.
همان نگهبان مي گفت اسانلو به دليل همجنس بازي مبتلا به ايدز است كه صد البته اين هم از شايعه هاي جعلي بود كه مي خواستند با آن اعتبار و مقبوليت عمومي اسانلو را خدشه دار کنند. يك وقتهايي از سلول اسانلو شعري به گوش مي رسيد كه هم سلولي هايش به صورت دسته جمعي مي خواندند من مصرع اول آن را يادم هست ولي مصرع دومش را يادم نيست مي گفتند اسانلو اسانلو خوش آمدي به ايران! و به نگهبانهايي كه دايم متذكر مي شدند آواز نخوانيد بي اهميت بودند و آواز سر مي دادند صداي تئاتر و بازي هم از سلولشان مي آمد و واضح بود كه اسانلو همه اين بازي ها را راه می اندازد. همان زماني كه اسانلو در زندان بود يك بار در روزنامه خواندم كه كارگرها يك گروه مستقل تاسيس کرده اند كه اين هم يك ترفند ديگر بود كه اطلاعات مي خواست مبارزه هاي كارگري را در هم بشكند .مي خواستند افراد مشخصي را كه دست نشانده خودشان بودند به جاي نمايندگان واقعي قشر كارگر به جامعه ايران و جامعه بين المللي قالب بكنند مي خواستند در بين كارگرها تفرقه بيندازند و ‌آنها را چند دسته بكنند. از ملاقاتها و تلفن هاي اسانلو ممانعت می کردند و او نمي توانست با همرزمهايش در بيرون زندان تبادل اطلاعات كند حتي اسانلو مدتهاي مديد از گفتگو با همسرش محروم بود و فقط بعد از چند ماه انفرادي به نحو خيلي محدودي مجاز شد كه با وكيلش صحبت كند وكيل او اگر اشتباه نكنم آقاي زرافشان بود كه پيش از اين وكيل قتل هاي زنجيره اي بود كه او هم به دليل بر ملا کردن بعضي اطلاعات مربوط به قتل هاي زنجيره اي با يك توطئه گرفتار چند سال حبس شد. وزارت اطلاعات اعلام کرد كه از محل كار آقاي زرافشان كه يك وكيل معروف در دنياست اسلحه و مشروب الكلي كشف کرده يعني همان شگرد و توطئه كثيفي كه براي همه مخالفان نظام از آن بهره برداري مي شد براي آقاي زرافشان هم به كار گرفته شده بود و چون در هيچ مقوله جرمي از او به دست نيامده بود و به هيچ بهانه اي نمي توانستند او را محكوم و محبوس کنند پاپوشي برايش دوختند تا بتوانند مدتي صدايش را خفه كنند تا صداي حق او به دنيا نرسد. من شنيدم كه وكيل اسانلو آقاي زرافشان است اما اين را هم در زندان شنيدم كه وكيلش آقاي خورشيدي است.
ترور شخصيت آقاي زرافشان با پخش شايعه مصرف مواد مخدر يا مهملاتي كه در اطراف مخالفهاي سياسي و عقيدتي حكومت شایع می شود يك چيز جديد نبود كما اينكه وزارت اطلاعات از سالهاي دور از اين شگرد درباره همه مخالفها و نشان شده هاي خود بهره برداری می کرد. برنامه هويت كه با همكاري مستقيم سعيد امامي و روزنامه كيهان ساخته شد يك نمونه واضح از شگردهاي ترور شخصيت بود. ياران مصدق و بازرگان و طالقاني و نهضت آزادي ايران كه به حق بايد به آنها گفت ملي – مذهبيان همه از سالهاي دورتر تا امروز هتك حرمت و شخصيت شده اند و زير برنامه هاي ترور شخصيتي وزارت اطلاعات بوده اند. سياهه وزارت اطلاعات براي شايعه سازي در اطراف دگرانديشان سياهه اي مشخص است و پر از جعلياتي درباره رابطه با بيگانگان و خيانت به ملت و كشور و جاسوسي و پول گرفتن از بيگانه و داشتن اعتياد و مصرف مواد مخدر. كلاهبرداري و شيادي و همجنس بازي و فهرستي بلند از اتهام هاي دروغ اخلاقي است.

رئيس ياكوزا
يك هم سلولي منصور اسانلو شخصي بود مشهور به رئيس ياكوزا يا سلطان شيشه ايران. اتهام منصور اسانلو همانطور كه همه جهان باخبر هستند سياسي بود و او براي دفاع از حق و حقوق كارگرها تلاش مي كرد اما اتهام آقاي الف. الف چيزهاي ديگري بود كه هيچ ربطي به جرم هاي سياسي ندارد اين هم يكي از شگردهاي بازجوها بود كه براي زير فشار گذاشتن به متهم هاي سياسي و عقيدتي آنها را كنار جنايتكارها يا مجرم هاي سابقه دار مي گذاشتند اگر يادتان باشد همه زنداني هاي سياسي ايران در سالهاي اخير از اين شگرد غيرقانوني شكايت كرده اند اكبر گنجي را هم كنار مجرم هاي مواد مخدر و قاتل ها نگهداري مي كردند گله بقيه هم از اين ناحقي بلند شده است اينجا هم نوبت منصور اسانلو قهرمان مبارزات كارگري بود كه در كنار چنين شخصي زنداني شود طعم اين شگرد را بيشتر شخصيتهاي برجسته سياسي و عقيدتي كه به 209 آمده بودند چشيده بودند آقاي كبودوند رئيس سازمان حقوق بشر كردستان هم كه مي گفتند به خاطر دفاع از حقوق كردها احتمالاً با يك حبس سنگين روبرو مي شود با يكي از دوستان رئيس ياكوزا هم سلولش كرده بودند.
رئيس ياكوزا لقبي بود كه ماموران به او داده بودند در 209 بيشتر زنداني ها اين شگرد را مي شناسند كه وقتي مي خواهند كسي را بگيرند و افكار عمومي را هم موافق بكنند يك لقب منفي كه بتواند حمايت افكار عمومي را هم از برخورد جلب بكند به متهم مي دهند مثلاً خيلي كساني كه به 209 مي آيند يكي از اتهام هايشان توهين به مقدسات است فرقي ندارد چكار كرده يا چكار نكرده باشند.
يكي از زنداني هاي بند عمومي 209 كه چند ماهي در انفرادي مانده بود براي يكي از دوستانم تعريف كرد كه او را وقتي از ماشين پخش مواد غذايي خوار و بار را تحويل مي گرفته دستگير كرده اند و به دادگاه برده اند و اتهام اقدام بر عليه امنيت ملي و تبليغ بر عليه نظام و توهين به مقدسات را به او تفهيم كرده بودند. اين هم يكي از داستانهاي معروف در آنجا بود البته براي گرفتن اين شخص به قدر كافي دليل وجود داشت اين شخص يكي از اعضاي خانواده آقاي ج. ك بود و في الواقع او را براي گرفتن اطلاعات در اطراف همين آقا كه رابطه خانوادگي خوبي با او داشت دستگير كرده بودند غرضم از اين مثال توضيح همين لقب دادن براي دستگيري بود. مطالب مربوط به سلطان شيشه هم سلولي اسانلو را از شخص خودش نشنيدم ولي خيلي ها از جزئيات داستان او باخبر بودند داستان اين آقا اينطور بود كه او در سالهاي دورتر يكي از اراذل و اوباش معروف غرب تهران بوده است و به همين خاطر دستگير مي شود و موقع دستگيري از او اسلحه هم مي گيرند او به دليل اين جرمها به چند سال فكر كنم چهار سال زندان محكوم مي شود اما بعد از زندان از شرارت هاي اجتماعي و روابط دوستانه و قمه و اسلحه دوري مي گيرد. آقاي الف. الف به دليل رسيدن ارث هنگفت به او حدود ده ميليارد تومان كه از پدرش كه از يكي از مسجدسازان و مدرسه سازان معروف تهران است به او رسيده بود از لات بازي كنار كشيده بود و در يك شرايط مرفه و منزوي زندگي مي كرد.
قبل از راه افتادن طرح اراذل و اوباش يكي از مسئولان به سراغ او مي آيد و مي گويد طرح جديدي در راه است و ممكن است تو را هم بگيرند من مي توانم وكيل تو باشم اموالت را به نام من بزن و من قول مي دهم كه به شخصه همه سعي خودم را مي كنم تا تو را از فهرست دستگيري ها خارج كنند البته تو هم درصدي از اموالت را در پايان كار به من بده آقاي الف. الف قبول نمي كند و همان مسئول دو دفعه ديگر به بهانه هاي مختلف به سراغ او مي رود و همان مسئله را مجدد مي گويد اما جواب آقاي الف. الف به خاطر ترسي كه از آن فرد دارد تاخير است. در همان آغاز طرح برخورد با اراذل و اوباش به خانه او مي ريزند او را دست و پا بسته به داخل كوچه مي آورند و جلوي چشم مردم تعداد زيادي از ماموران با باتوم و كابل او را تا سر حد مرگ حدود نيم ساعت كتك مي زنند بعد او را به داخل خانه مي برند و به هوش مي آورند شكلاتهايي را كه در يخچال بوده و مقدار زيادي بوده به زور دهانش مي گذارند و بعد براي آنكه پايين برود شلنگ آب را در دهانش مي گذارند و آب را باز مي كنند بعد روغن هاي ترمز ماشين را كه در حياط خانه وجود داشته باز مي كنند و روي سر و بدنش مي ريزند و باز ضربه هاي سيلي و كابل و باتوم را شروع مي كنند او را همان نصفه شب به زندان مي برند و صبح سوار بر ماشين و پشت يك وانت مي گذارند دست و پاي او را زنجير مي زنند و به ماشين قفل مي كنند و چند ماشين ديگر هم از افسران و مسئولين مربوطه سوار بر ماشين هاي مدل بالا هم پشت سر اين ماشين حركت مي كنند در خيابان ستارخان و خيابانهاي اطراف در پشت بلندگو جار مي زنند كه اين شخص سلطان بزرگ شيشه و رئيس اراذل و اوباش غرب تهران است در صورتي كه بعد از ماهها انفرادي بيشتر اتهامات اين فرد رد شد و مشخص شد كه او هم مثل خيلي از جوانان فقط براي مصرف شخصي خودش از شيشه استفاده مي كند و چند سالي هم هست كه از لات بازي و معركه گيري دوري گرفته است. آقاي الف الف به بعضي از زنداني ها ماجراي ضبط فيلم خودش را گفته بود و به همين خاطر مامورهايي از سازمان بازرسي براي بررسي حرفهاي او به 209 آمده بودند او مي گفت كه به من گفتند بايد جلوي دوربين بيايي و اعتراف كني كه مسئول پخش شيشه در سطح تهران بوده اي و فلان كار را كرده اي او گفته بود كه اينها دروغ است بعد ماموران به مدت نزديك به يك ساعت او را با كابل و چوب زده بودند آب روي بدنش مي ريختند و كابلش مي زدند مي گفت ما دو نفر بوديم با چوب و دسته بيل به كمر من زدند و من خودم را خراب كردم بعد به دوستم گفتند بايد بيايي و از كثافت اين بخوري دوستم را آوردند كه از كثافت من بخورد كمي خورد و بعد بالا آورد اما آنها با كابل به او مي زدند و مي گفتند كه بخور. آقاي الف.الف اين را حتي براي افسر نگهبان آنجا كه آقاي مومني هم بود و براي چند نفر از نگهبانها هم تعريف كرد فكر مي كنيم همين تعريفهاي او ضبط هم شده باشد.
تبليغات اطلاعات، له يا عليه منافقين؟!
از ساکنین دايم در زندان 209 تعداد زيادي از وابستگان سازمان مجاهدين خلق ديده مي شود كه جرم آنها به طور مثال سفر به عراق براي ديدار با برادر يا خواهرشان در قرارگاه اشرف است يا اينكه از اعضاي خانواده هاي كشتارهاي سال 1367 هستند كه به خاطر آنكه اظهار عقيده درباره قتلهاي همگاني سال 1367 كرده اند در بازداشت بايد باشند يكي از اين زنداني ها مي گفت كه چه مراحلي را از سر گذرانده. مرحله اول تخريب شخصيتي مسعود رجوي و مريم رجوي رهبر مجاهدين خلق بوده او مي گفت كه بازجوها در چند جلسه اول با جدیت و اصرار می خواستند ارادت او را به رجوي از بين ببرند مي گفت آنها شرح مفصلي از انحراف های اخلاقي رجوي ها مي دادند و فيلم ها و نوشته ها و عكس هايي را هم كه كاملاً معلوم بود جعلي و مونتاژي هستند به اين زنداني نشان داده بودند مي گفت آنها با جزئيات مفصلي برايم شرح مي دادند كه هم مسعود رجوي هم جنس باز است هم مريم رجوي. مسعود رجوي با بعضی جوانان مجاهد و حتي با بعضي فرماندهان مجاهد رابطه جنسي دارد و به آنها تجاوز مي كند يا به زور و تهديد به زنهاي فرماندهان خودش تجاوز مي كند اما خود مسعود رجوي با صدام و پسران صدام هم رابطه همجنس بازي دارد و آنجا به او تجاوز می شود. علت رابطه جنسي مسعود رجوي با فرماندهان خودش اين است كه مقاومت رواني آنها در هم بشكند تا به فكر طغيان نيفتند و به همين دليل هم صدام و پسرانش با مسعود رجوي رابطه جنسي داشته اند تا روزي مسعود به خیال طغيان نيفتد شخص خود صدام و پسران صدام و چند نفر از اعضاي ارشد حزب بعث هم با مريم رجوي ارتباط جنسي داشته اند با همان دلايلي كه رابطه جنسي مابين صدام و مسعود رجوي بوده . مي گفت بازجوها مدرکها و عکس هایی هم به او نشان داده اند كه هر كودكي هم می فهمیده كه اينها جعلي و مونتاژي است مي گفت به او گفته اند مسعود رجوي و مريم رجوي ميليونها دلار براي شخص خودشان در كشورهاي ديگر سرمايه اندوخته اند و اين حق فريب خوردگان مجاهد است كه از حلقوم آنها پايين مي رود هر كس با مسعود رجوي مخالفت كند طي عملياتهاي تروريستي و مخفيانه معدوم ميشود. بعثي ها در جنگ منافقين را مي آوردند تا به اسراي ايراني تجاوز جنسي كنند تا مقاومت آنها در هم بشكند و اعتراف كنند . بازجوها مي گفتند كه ما زندگي مسعود رجوي را از بچگي او در دست داريم و از كودكي مسعود رجوي همجنس باز بوده است رجوي به ال اس دي و كوكائين اعتياد دارد مي گفت سپس يك فيلم هايي را نمايش مي دادند كه مسعود رجوي رفتارهايي مثل خاراندن بيني انجام مي داد بعد مي گفتند اينها علامت مصرف مواد مخدر است.
به شخصه تا آن روز از سازمان مجاهدين كه دستگاه تبليغاتي جمهوري اسلامي به آن سازمان منافقين مي گويد برداشتي منفي داشتم و مسعود رجوي را يك شخصيتي كه به وطنش خائن بوده مي دانستم اما با شنيدن حكايتهاي اين زنداني علاقمند شدم كه به شخصه بدون توجه كردن به تبليغات جمهوري اسلامي بيشتر در اطراف سازمان مجاهدين و ساير مخالفان و دگرانديشان تحقيق کنم و با خودم گفتم مسعود رجوي بايد آدم بزرگي باشد كه اطلاعاتي ها اينقدر برايش چيزهاي جعلي ساخته اند چون كه بازجوهاي اطلاعات با اين كارها فقط متهمان خودشان را قوي تر مي كردند. دروغ و مسخره بودن چنين اتهام هايي براي يك آدم عاقل معلوم است و احتياج به فكر كردن ندارد البته گمان من اينطور نيست كه سازمان مجاهدين خلق به راه ثوابي قدم گذاشته و گمانم اين است كه يك سازمان است كه بايستي در هدف و روش خودش به طور مبرمي تجديد نظر کند چون روش هاي او اشتباه بوده است اما با جعلياتي كه درباره مسعود رجوي شنيدم برايم مسجل شد كه علي رغم هر خطا و انحرافي اين آقاي مسعود رجوي و خانم مريم رجوي مي بايست انسان هاي فوق العاده اي باشند كه تا اين حد مورد نفرت اطلاعاتي ها قرار دارند.

كافر همه را به كيش خود پندارد
همجنس بازي و لواط و به طور اخص مسائل جنسي و اخلاقي از شوق انگيزترين و معمولي ترين چيزها براي بازجوهاي اطلاعات در انواع جلسه هاي بازجويي است صحبت در اطراف مسائل جنسي و طرح اتهام همجنس بازي يا سوال كردن در مقوله روابط جنسي از مباحث مورد علاقه بازجوهاي اطلاعات است آنها براي بيشتر متهم هاي خودشان جرم روابط همجنس بازي و لواط و زنا را به ميان مي كشند و درباره كساني هم كه به دليل احوالات خاص آنها نمي توانند اين اتهام را به ميان بكشند شايعه هايي مثل رابطه نامشروع را سر زبانها مي اندازند. مردم ايران كم و بيش واقفند كه ماموران اطلاعات به چه چيزي شهرت پيدا كرده اند من اطلاع دقيقي در اين مقوله ندارم اما زياد شنيده ام كه تعويض زن و همجنس بازي از عادتهاي رايج آنهاست و گمان نمي كنم اين هم شبيه شايعه هايي كه اطلاعاتي ها در اطراف مخالفان خودشان و دگرانديشان مي سازند برخوردار از پايه محكمي باشد اما اين هم از چيزهايي است كه مردم زياد درباره اطلاعاتي ها مي گويند البته يك وقتهايي هم سندهايي پيدا مي شود كه به اين شايعه ها اعتبار مي دهد به طور مثال در فيلم دادگاه همسر سعيد امامي كه همسر بالاترين و پرقدرت ترين مقام امنيتي كشور برخوردار از نيروي عملياتي و اجرايي بود همه مردم دنيا ديدند كه بازجو به او مي گفت كثافت بگو به كدام يكي از دوستهاي شوهرت نمره بيست مي دهي؟ اين جمله ها به زن كسي گفته مي شد كه غول امنيت ايران و در نوع خودش خداوندگاري در سيستم و تاريخ امنيت ايران بود بر اين پايه مي شد نتيجه گرفت كه خود بازجوهاي اطلاعاتي هم واقفند در بين خودشان چه مي گذرد و بر اين پايه به محض برخورد با يك متهم في الفور به سراغ روابط جنسي و همجنس بازي و زنا مي روند البته بعد از آن بازجويي ها بي گناهي و پاك بودن همسر سعيد امامي در اين مقوله براي همه روشن شد و انگيزه من از گفتن اين مثال توهيني به اين زن پاكدامن نبوده و فقط مي خواستم رفتار بازجوهاي اطلاعات را مورد دقت قرار دهم.
سوالات در مقوله رابطه جنسي و چيزهاي خصوصي مسئله اي است كه از بيشترين تعداد زنداني هاي سياسي و عقيدتي پرسيده مي شود با وجود آنكه تجسس در مسائل خصوصي و شخصي از نظر دين و قانون و انسانيت ممنوع است اما اين يكي از دلمشغولي ها و انگيزه هاي بازجوهاي اطلاعاتي است كه اگر تشخيص دهند كه مي توانند آن را با متهم خودشان در ميان بگذارند و بعداً بوي تعفن آن به دست رسانه ها در بيرون پخش نشود به طور حتم اين كار را مي كنند . يكي از زنداني ها استدلال دقيقي درباره اين منش داشت او مي گفت علت دلمشغولي اطلاعاتي ها به اين مقوله به طور صرف يك شگرد امنيتي به منظور ترور شخصيت متهمان و اعمال شكنجه روانی نيست بلكه يك دليل شخصي در كار است او مي گفت بيشتر بازجوهاي اطلاعات چهره زشت و كريهي دارند و از نحوه صحبت بازجوها به اين نتيجه رسيده بود كه آنها به طور واضحي عقده جنسي دارند و از طرف زنهايشان دچار محروميت هستند بر همين پايه مثل گرگ هاي گرسنه اي پر از فشار و عطش جنسي هستند و به محض آنكه مردم بيچاره را گير مي آورند تفتیش کننده مسائل جنسي آنها می شوند او استدلال مي كرد كه چون بازجوهاي اطلاعاتي دچار محروميت جنسي از طرف زنهايشان هستند و نتيجه اش مي شود كه به سمت همجنس گرايي كشش پيدا كرده اند تا به اين وسيله عطش جنسي خودشان را سيراب کنند بر همين پايه است كه از سوال هاي اصلي آنها در مقوله همجنس بازي است. من نمي دانم استدلال اين زنداني سياسي چه اندازه صحت دارد اما اكثريت قاطع زنداني هايي كه من تا امروز ديده ام ابراز كرده اند كه از قسمتهاي بازجويي هاي آنها كه هيچ مربوط به اتهام نبوده مسائل جنسي و خصوصي است و از بيشتر آنها درباره همجنس بازي و رابطه نامشروع سوال شده. من نمي توانم درباره علت هاي اين كار اظهار نظر كنم چون به اندازه كافي اطلاع ندارم ولي يك حقيقت در اين مقوله هست و آن توجه بيش از حد و اهميت غير قابل انكاري است كه مسائل جنسي براي بازجوهاي اطلاعات دارد.

دیوارهای پیغام رسان
دیوارهای 209 مثل يك روزنامه ديواري براي زنداني ها است با رعایت احتیاط مي شود با ديوارنويسي با زنداني هاي دیگر ارتباط داشت البته این شگرد سوخته و لو رفته است و نگهبانها و متوليان 209 شگردهايي را برای جلوگیری از این اقدام مد نظر دارند اما با زیرکی می شود هنوز هم از دیوارها اين شكلي استفاده كرد. اولین دیوارها دیوار داخل سلول است و دیوارهای بعدی شامل دیوار محوطه هواخوری و دستشویی و حمام و دیوار مجاور باجه تلفن است در جایی مثل هواخوری بزرگتر که مجهز به دوربین مداربسته چرخان هم هست اگر چیزی بنویسی احتمالاً بعد از ترک هواخوری نگهبانها می آیند و می بینند مگر اینکه در زمانی این کار را بکنی که دوربین چرخان جاي دیگری از هواخوری را زير نظر دارد. بعضی زنداني ها که هیچ کس از حبس آنها در زندان 209 خبر ندارد با همين ديوارنويسي زنده بودن خودشان را به بقیه اطلاع می دهند و از همین راه معلوم شده که آنها در 209 هستند. از کسانی که اسم آنها بر دیوارهای مختلف 209 دیده می شود احمد باطبی و منوچهر محمدی. جاوید تهراني و كيوان انصاري و کیانوش سنجری هستند این اسم ها بیشتر در خاطرم مانده اند اما اسم آقای موسوی خوئینی و عبد الله مومنی و سهيل آصفي و مهندس حامد علوی و منصور اسانلو و دكتر علوي را هم در چند جا دیدم زنداني هاي کرد و عرب و بلوچ بیشتر از بقیه دیوارنویسی می کردند آنطور که روی بعضی دیوارها نوشته بود بعضی زنداني هاي عرب چندین سال بود که آنجا حبس بودند بي آنکه تفهيم اتهام شده باشند يا بعضي مخالفان سیاسی یا عقیدتی متجاوز از یک سال بود که بي اطلاع شبکه های خبری در آنجا در حبس انفرادی بودند.
یکی از محل های پيغام نويسي صندلی های بازجویی است این صندلی ها پر از نوشته های زنداني ها است که در فرصتي قبل یا بعد از بازجویی یا در بين بازجویی چیزهایی را نوشته اند مثلاً اينكه شکنجه شده اند .بعضی ها جمله هايي براي تقویت روحیه نوشته اند و بعضی ها به دوستانشان پیغام داده اند به این امید که ممکن است آنها هم به همین اتاق بیایند و روی همین صندلی بنشینند و این نوشته ها را بخوانند بعضی ها اعلام زنده بودن کرده اند و نوشته اند که چه مدتی است در این زندان حبس هستند.

ايليا رام الله يك اتفاق خيلي بزرگ
در ابتدا من نمی خواستم كه خاطراتم را از زندان بازگو كنم اما آشنايي من با برخي زنداني هاي 209 و بالاخص زنداني هاي عقيدتي به آنجا کشید كه اضافه بر خاطرات شخص خودم
[2] از خاطرات ديگر كساني كه با آنها مدتي را هم سلولي بودم هم بگويم.
آشنايي من با یکی از این زندانی ها نه فقط زندگي و فكر مرا به طور كلي دچار تحول کرد بلكه سبب گرفتن تصميم ها و اتفاق هاي زيادي در زندگي من شد .بعضي نگهبان ها جدّی يا براي مسخرگي او را با چند اسم صدا مي زدند و در بالاي اوراق بازجويي او كه چند بار با خودش به سلول آورده بود ديدم اسم شناسنامه اش پيمان فتاحي و اسمي كه عامه او را مي شناختند ايليا رام الله بود . در بالاي برگه هاي بازجويي براي قيد اسم دو محل وجود دارد اسمي كه در شناسنامۀ شخص است و اسمي كه شخص بين ديگران معروف است. اولين باري كه او را ديدم اسمش را پرسيدم گفت هر چه دوست داري صدايم بزن گفتم يعني چه؟ گفت هر چه هستم صدايم بزن گفتم من از كجا بدانم تو چه هستي گفتم رفيق چقدر سخت مي گيري بالاخره يك اسمي كه داري گفت راه اول خوبتر بود اما اگر اصرار داري كه يك اسمي بگويم اسمم ايلياست خودم خودم را به اين اسم مي شناسم دوستانم هم به همين اسم مرا مي شناسند و دشمنان هم با همين اسم به من فحاشي مي كنند. با همين چند كلمه حساب كار دستم آمد كه طرف آدم معمولي نيست و از همان برخورد اول فهمیدم كه اين آدم خيلي عجيب و راز آميز است.
به هر حال او را به همان ترتيب كه خودش گفته بود به اسم ايليا مي شناختم و برپايه شناختي كه بعد از آن به مرور در بارۀ ايليا بدستم آمد فهمیدم كه او مي خواست خودش را از ما پنهان كند و با تاسف ماهها بعد فهمیدم كه او می خواست خودش را خیلی كمتر از هویت واقعی خودش نشان دهد. يكبار نگهباني كه بعضي وقتها در ورودي سلول مي ايستاد و با ما حرف مي زد به من گفت كه او به اطلاعات متعهد شده كه خودش را معرفي نکند حتي به ما هم گفته اند از او سوالي نكنيم گفت آدم خيلي خطرناكي است و مي گويند همۀ تهران و ايران را به الحاد كشانده و خيلي ها را از دين خارج كرده گفت همسرش باردار است و پسري دوساله هم دارد و گفت با او صحبت نكنيد و كار خودتان را بكنيد مي گويند با هر كه حرف مي زند سحر و جادويش مي كند و مردم را از دين و مذهب مي اندازد.
يكي دو روز بعد از آن فهمیدم اين حرفهاي نگهبانِ از همه جا بي خبر هجوترين و دروغ ترين چيزي بود كه در همۀ عمر به گوشم خورده بود چرا كه همنشيني با ايليا براي من نتايج خيلي خيلي زيادي داشت كه اولين آن پيدا كردن خدايي بود كه من از كودكي تا آن روز او را فراموش كرده بودم و آشنايي با ايليا براي من به آشنايي با خداوند و آشنايي با دين راستين و آشنايي با قرآن و كتاب مقدس و آشنايي با خدايي كه زنده است نه خدايي كه مرده است. و آشنايي با انسان راستين و آشنايي با تفكر كامل و آشنايي با هنر شگفتی آور مبارزه انجاميد. من نمي توانم از سرزنش خودم دست بردارم از اين بابت كه مدتي را هر چند كوتاه با ايليا در يك سلول بودم اما او را آنجور كه مي بايست نشناختم و آنچنان كه مي بايست از او استفاده نکردم دربارۀ او قضاوتهاي كوركورانه اي داشتم و همين موجب شد كه هویت واقعی او را نشناسم.
نمي دانم آيا ضبط اين فيلم مي تواند در دفاع از حقانيت اثري كند يا نه اما اين كمترين كاري است كه مي توانم انجام بدهم.
[3]
من مدت زمان زيادي را با ايليا نبودم اما در همان چند روزي كه با او بودم چون قرار بود بزودي آزاد شوم همه اطلاعات مربوط به وضعيت ايليا را جمع آوري كردم. فكر ما اين بود كه قرار است اينها ايليا را يك طوري سر به نيست بكنند در اين مواقع بهترين راهي كه وجود دارد اين است كه بقيه از اصل داستان باخبر شوند و هر چه اشخاص بيشتري از داستان باخبر شوند درصد موفقيت طرحهاي اين شكلي كمتر مي شود. از يك طرف هم اطلاعاتي ها در بيرون از زندان شروع كرده بودند به تحريف كردن حقيقتهايي كه درباره ايليا وجود داشت و همه چيز را به پيروان او به صورت تحريف شده منتقل مي كردند بنابراين ايليا قصد داشت مسائل و جزئيات مربوط به اتفاقها را از طريق زنداني هاي مختلف به بيرون از زندان انتقال بدهد به همين دليل تا زماني كه من با او آشنا شدم حداقل دو سه نفر در اين باره دست به كار شده بودند. من بعضي از اوراق بازجويي ايليا را ديدم و قسمتي از آن را بعنوان سند و مدرك با خودم به بيرون از زندان آوردم به خاطر ماموريتي كه براي خودم قائل بودم تلاش كردم هر ديده يا شنيده اي را از زنداني هاي مختلف به اطلاعاتي كه شخص خودم داشتم اضافه كنم به همين دليل فكر نمي كنم هيچ كسي به اندازه من از جزئيات داستان ايليا در زندان باخبر باشد اين موضوع براي من خيلي بااهميت است و با توجه به بينش جديدي كه درباره آينده و زندگي خودم بدست آورده ام مي خواهم تا آخر به اين كار ادامه بدهم. الان بعضي از اين اوراق بازجويي را كه نشان مي دهد ايليا تحت چه تفتيش عقايد شديدي بوده با خودم دارم شما اگر مي خواهيد از اينها فيلم بگيريد و عكس برداريد اين دستخط رئيس بازجوهاست.

اتهام هاي مجهول و عجيب غريب
اتهام هايي كه بازجوها براي ايليا فهرست كرده بودند عبارت بودند از:
1 – اتهام اول كتابي به اسم تعاليم حق يا جريان هدايت الهي بود ايليا چند سال قبل يعني وقتي كه 23 سالش بوده چند تا سخنراني كرده و اين سخنراني ها ضبط شده و بعداً سخنراني ها را شاگردهاي او تبديل به كتاب كرده اند و اين شده بود كتاب اولي كه از او منتشر شده بود بعد از آن تعداد زيادي كتاب از سخنراني هاي ايليا نوشته شده بود كه وزارت ارشاد اسلامي به هيچ كدام از آنها اجازه چاپ نداده بود وقتي كه از زندان بيرون آمدم متوجه شدم كه نزديك چهل كتاب ديگر از ايليا وجود دارد كه چاپ همه آنها ممنوع است. كتابي كه موضوع اتهام او بود مربوط مي شد به ده سال قبل از اين تاريخ و حرف بازجوها اين بود كه آن كتاب پر از بدعت گذاري و كفرگويي و الحاد است بازجوها با آنكه مي دانستند كه كتاب را شخص ايليا ننوشته است و آن را بقيه از روي نوارهاي او پياده كرده اند و نوشته اند و چاپ كرده اند اما ايليا را مسئول انتشار آن كتاب مي دانستند. كتاب تعاليم حق بارها از كتابفروشي ها جمع شده بود و همين مسئله سبب شده بود كه نسخه هاي مختلفي از آن تهيه شود و تجديد چاپ شود.
2 - تبليغ خيلي گسترده در اطراف شخصيت مسيح و اصل روح القدس كه پايه مسيحيت است. او متهم شده بود كه مردم را بصورت غيرمستقيم به مسيح معتقد مي كند و مسيح گرايي را در جامعه ترويج مي دهد چيزي كه اتهام او را جدي تر مي كرد اين بود كه او با استناد به قرآن مسيح را ترويج مي دهد و كارش با كشيش ها و مبلغان رسمي مسيحيت فرق دارد در منزل او تعداد زيادي عكس حضرت عيسي را پيدا كرده بودند و همين عكس ها بهانه جديدي را براي اتهام او درست مي كرد او متهم بود به اينكه مي خواسته است اسلام و مسيحيت را به همديگر پيوند بدهد و به نظر بازجويان اسلام مسيحي تاسيس كند.
3 - ترويج معنويت غربي و شرقي در جامعه كه معنويت بدون شريعت ناميده مي شود معنويتي كه مي گويد انسان مي تواند خدا را پرستش كند اما به هيچ فرقه اي تعلق نداشته باشد و مي شود به خدا ايمان داشت اما در چارچوب اعتقادي فرقه ها نبود . مي شود به خدا نزديك شد و خدا را تجربه كرد اما در فرقه خاصي نبود هر كسي مي تواند با قلب خودش به خدا برسد حتي اگر خيلي مذهبي نباشد و حاشيه هاي مذهب را رعايت نكند. اتهام كثرت گرايي معنوي [پلوراليزم] كه بار اول بود آن را تحت عنوان يك اتهام مي شنيدم يكي ديگر از اتهام هاي او بود.
4 - مدتي بود از اتهام هاي بالا گذشته بود كه بازجوها يك اتهام تازه اي را براي ايليا درست كرده بودند كه اضافه بر آنكه سه اتهام قبلي را در خودش مي گرفت حاوي اتهام هاي تازه اي بود اتهام جديد تبليغ و ترويج الاهيسم بود كه هم شامل مسيح گرايي هم شامل كثرت گرايي معنوي هم شامل معنويت‌ آزاد هم شامل تلفيق و پيوند اديان كه بازجوها به آن التقاط مي گفتند مي شد من آشنايي خاصي با الاهيسم ندارم وقتي آزاد شدم از يكي از شاگردهاي ايليا اين مسئله را پرس و جو كردم و ديدم كه الاهيسم نوعي معنويت ميانه رو و آزاد و بدون تاكيد بر احكام مذهبي است. ايليا متهم بود كه بعنوان يكي از توضيح دهندگان الاهيسم اين نوع انديشه هاي ليبرالي و پلوراليستي را در جامعه و در بين جوانان ترويج داده است و دهها هزار نفر را دور خودش جمع كرده است ايليا نوع منحصري از الاهيسم را توضيح داده بود كه آنها به آن ايليائيسم مي گفتند و با مراجعه به همين واژه ايليائيسم او را به بوجود آوردن مذهب و دين جديد متهم مي كردند اين اتهام از طرف يكي از معاونت هاي دستگاه امنيتي با اسم معاونت التقاط مطرح شده بود يك قسمت از مسئوليت اين معاونت جلوگيري از شكل گرفتن هر قرائت و انديشه تازه در باب دين و معنويت است كه به هر نحوي با قرائت حاكم بر جمهوري اسلامي و مصالح انقلاب نمي خواند. بازجوها اين اتهام را طبق شگرد خاص خودشان كه سعي مي كنند هر نكته اي درباره متهمان بي دفاع خودشان را به بدترين و زشت ترين شكل ممكن مطرح كنند اين اتهام را به شكل فرقه سازي مطرح مي كردند تا بتوانند از افكار عمومي و فضاي رسانه اي با استفاده از اين حقه كثيف بيشترين استفاده را ببرند.
معاونت التقاط كه رابطه مستقيمي با دايره مذاهب كه اداره اديان نام دارد داشت براي جلوگيري از شكل گرفتن هر انديشه و قرائت جديد شگردهاي مشخصي دارد كه اين روش ها از زمان ساواك به جا مانده است در اين مواقع ترجيح اكيد دايره مذاهب اينطور است كه اصلاً سراغ انديشه هايي كه مطرح شده است نرود به جاي آن شگرد كار اصلي بدنام كردن و ترور شخصيتي فردي است كه سرچشمه آن انديشه ها است ساختن شايعه و پخش پردامنه شايعه و فيلم سازي و داستان سرايي و شهادت سازي و‌ توليد اخبار دافع و منفي مناسب مخاطبها و استفاده از اتهام ها و كلمه هايي با بار منفي زياد و لقب ساختن و ربط دادن شخص به گروههاي اجتماعي طرد شده و مورد تنفر از شگردهاي خيلي معمولي برخورد كردن با چنين شخصيت هايي است. همه اين ترفندها چه در زندان و چه در بيرون از زندان به كار برده مي شد كه شخصيت ايليا نابود بشود و هيچ مرجعي نبود تا به اين ظلم و ستم پايان بدهد اين اتفاق درباره خيلي هاي ديگر هم افتاده بود و ايليا نه اولين نفر و نه آخرين نفر بود.
5 – شايع كردن اسلام آمريكايي و اسلام ليبرال اتهام ديگر ايليا بود ايليا متهم شده بود كه مي خواسته فرهنگ تساهل و تسامح را كه از نظر بازجوها يك فرهنگ الحادي است در جامعه و در بين جوانان حاكم كند . در جمهوري اسلامي ايران به هر قرائتي از اسلام كه به آسان گرفتن و ميانه روي و تعادل و عدم سخت گيري اشاره داشته باشد تساهل و تسامح مي گويند و چنين افرادي چه بدانند چه ندانند سر و كارشان با دايره مذاهب و معاونت التقاط است.
اينها كه گفتم از اتهام هاي مهم ايليا بود كه صد البته دوامي هم نمي آورد اين شده بود يك داستان تكراري كه هر بار او را مي بردند و از اتاق بازجويي يا اتاق هاي ديگر كه بر مي گشت مي گفت امروز يكي از اتهام ها را پس گرفتند و يكي ديگر مطرح کردند.
اولين مرتبه اي كه ايليا را در زندان ديدم و از جلسه هاي مقدماتي بازجويي هايش شنيدم مردد بودم كه اخباري كه در اطراف او به گوشم رسيده بود يا از شخص خودش شنيده بودم را باور كنم چون آن سخنان حاكي از رفتار خيلي ضدبشري بود كه در روزگار امروز يك كابوس است حتي بازجويي هاي ايليا از دادگاههاي تفتيش عقايد قرون وسطا هم بدتر بود و همه اتهام هاي شخص او در اطراف انديشه ها و اعتقادهاي دروني او و چيزهايي به طور كامل خصوصي بود و من كه تا اندازه اي با قوانين حقوق بشر و قوانين بين الملل آشنا بودم فهمیدم كه يك به يك آن بازجويي ها در تضاد با قوانين بين المللي و قوانين اسلامي و قوانين حقوق بشر و اعلاميه جهاني حقوق بشر است و به شفافيت بيانگر نقض حقوق انساني و تبعيض و تمايز و همچنين تحقير و ستم. نتيجه شنيده ها مرا به اين نقطه مي رساند كه اصل قضيه تفتيش عقيده بوده و مابقي اظهارات بازجوها پوششي بود كه آنها مي خواستند در درون آنها ايليا را مورد تفتيش عقايد سخت قرار دهند و اين فرضیه را توام با سخت ترين و وحشتبارترين شكنجه هاي مدرن و قرون وسطايي طي ماههايي كه ايليا در زندان امنيتي و در اصل زندان عقيدتي 209 بود ادا کردند.
نقطه تمركز شكنجه هاي بازجوها بر اين بود كه ايليا چيزهايي خاص را منكر شود و اينطور بگويد كه اينها حقيقت ندارند يعني همان شگرد كهنه فيلمهاي اعتراف فرمايشي كه من در اشتباه بودم و گناهكار و خطاكار و پشيمان اما به شكلي حاد كه شرحش را مي گويم. بختي كه ايليا در مستند كردن اين بازجويي هاي خوف انگيز و باورنكردني داشت برقراري ارتباط پنهاني او با بعضي زنداني هاي امنيتي و عقيدتي بود وقتي آنها خبرها را مي شنيدند وقتي فرصتي براي رساندن آن به بيرون پيدا مي كردند آن را بيرون مي دادند من هم به نوبه خودم تصميم گرفتم همه اين چيزها را به اطلاع عموم برسانم.
يكي از زنداني هاي آنجا كه خيلي هم به خاطره نويسي علاقه داشت بعضي خاطرات خودش را و چيزهايي كه درباره زنداني هاي ديگر مي ديد و مي شنيد مي نوشت كه بيشتر نوشته هايش شده بود اخبار و اتفاقات مربوط به ايليا كه او هم مي گفت مي خواهد آن مطالب را كتاب كند به شوخي به من مي گفت كه از كتاب تاريكخانه اشباح اكبر گنجي هم پرفروش تر مي شود و مي گفت به شوخي كه اگبر گنجي را جاي منشي خودم استخدام مي كنم و محسن سازگارا و علي افشاري و دكتر عليرضا نوري زاده را هم جاي مشاوران خودم به استخدام مي گيرم.
يك شانس ايليا اين بود كه در مدتي از بازداشت يك دستگاه ضبط صوت ام پي تري در اختيار داشت و حتي بعداً دستگاه مجهزتري به دست او رسيد و رابطه دوستانه اي با يك نگهبان هم داشت كه از نظر هر زنداني يك فرصت گرانبهاست بر اين پايه با وجود شديدترين كنترل هاي امنيتي اين فرصت فراهم شد كه وضعيت ايليا و بالاخص شكنجه هاي پي در پي و تفتيش عقايد و فشار ضد بشري و ضد ديني و ضد قانوني كه درباره او وجود داشت به بيرون از زندان هم انعكاس پيدا كند كه من وقتي بيرون آمدم اخباري از آن را در وبلاگها خواندم.
اولين بازجويي هاي ايليا در مقوله چيزهايي بود كه هم مسخره و هم نشانگر جهل بازجوها و از يك طرف ناراحت كننده بود كه چطور در اين عصر هنوز هم در نقطه اي از دنيا فردي را مانند دادگاههاي قرون وسطي به همراه شكنجه هاي بي رحمانه مورد تفتيش عقايد قرار مي دهند .سوال هاي مطروحه نمايانگر بالاترين سطح تفتيش عقايد و تجسس در انديشه هاي يك انسان بود. من اين قسمت را از روي نوشته هايي كه با خودم از زندان بيرون‌‌ آوردم مي خوانم تا دقيق باشد.
(علومي را كه مي داني از كجا آموخته اي؟ تو يا بايد اقرار كني شيطان هستي يا آمريكا و اسرائيل تو را آموزش داده اند يا بگويي علم لدني داري اگر بگويي علم لدني دارم يعني ادعاي پيغمبري كرده اي. بايد اقرار كني كه خوابهايي كه مردم مي گويند درباره تو ديده اند دروغ است تو بايد افكارت را تغيير بدهي بايد هويتت را عوض كني و از افكار گذشته ات دست بكشي غير از اين وجود تو و نفس كشيدن تو براي حكومت اسلامي خطرساز و مضر است. تو بايد كاري كني كه مردم و شاگردهايت تو را انكار بكنند با آنها حرف بزن ما تعدادي از آنها را به داخل زندان يا يك سالن مي آوريم با آنها حرف بزن و كاري بكن كه آنها در تو ترديد كنند و رابطه شان با تو قطع بشود اين چيزي است كه حكومت اسلامي از تو مي خواهد و اگر تو مردم را درباره خودت به ترديد و بدبيني نيندازي و آنها را وادار نكني كه از اطرافت پراكنده شوند تعدادي از شاگردهاي تو اعدام خواهند شد و تعداد زيادي از آنها به حبس هاي طولاني مدت خواهند رفت. كتابي را كه نوشته اي نقد بكن و خودت مطالبش را رد كن بايد كار را در همين سلول شروع و در همين سلول تمام كني.
اموال تو [اموال همسر ايليا] متعلق به حكومت اسلامي است اما اگر روزي تصميم ما اين باشد كه از زندان بيرون بيايي حكومت احتياج مالي تو را اگر ضروري باشد حل مي كند و به اندازه كفايت به تو پول مي دهد. چرا همان سال اول كه سخنراني هايت را شروع كرده بودي وقتي از تو پرسيده شد كه آيا مسيح پشت سر امام زمان نماز مي خواند نگفتي بله و طفره رفتي! تو بايد همه گناهاني را كه در زندگيت مرتكب شده اي براي ما بيان كني و با صداي بلند و بصورت نوشته شده از خداوند طلب توبه كني حتي اگر در زمان كودكي هم گناه كرده اي بنويس و بصورت نوشته شده طلب عفو و بخشش كن تو بايد ادعا كني خدا يا پيامبر خدا هستي يا بگويي امام هستي يا اقرار كني و بنويسي كه شيطان هستي بايد اعتراف كني كه در آينده مي خواسته اي اعلام كني كه مسيح هستي و قصد داشته اي در آينده دين مردم را عوض كني. چرا به مردم گفتي نماز و قرآن بخوانند بايد اقرار كني كه قصد تو از اين كار چيز ديگري بوده است. سير افكار و اعتقاداتت را از كودكي تا امروز توضيح بده. اگر روزي حكومت تصميم بگيرد تو را از زندان آزاد كند تو نبايد بنويسي و نبايد بگذاري آثارت را منتشر كنند حق سخنراني نداري تو حق نداري با شاگردهايت ارتباط داشته باشي خودت از مردم كنار بكش تا ما كاري با تو نداشته باشيم محل منزلت را برايت مشخص مي كنيم و خانه اي را [خانه امن] در اختيارت مي گذاريم. به پيروانت بگو حق ندارند از تو دفاع بكنند و به شاگردهايت بگو موسسه ها و انجمن و نشريه هاي خودشان را تعطيل كنند. تو بايد اقرار كني كه افكار التقاطي داشته اي و اعتقاداتت گمراه كننده بوده است بايد به همسرت و شاگردهاي نزديكت بگويي مطالب ما را از طرف تو به پيروانت منتقل كنند.)

شكنجه ها و خونريزي
ايليا چيزهاي زيادي نوشته بود كه در چند بار جستجو و تفتيش سلول هر آنچه كه نوشته بود به دست بازجوها ضبط شد يك روز آمدند و ما را از سلول بيرون كردند و به قسمت ديگري بردند وقتي برگشتيم ديديم كه هيچكدام از نوشته هاي ايليا نيست بعداً كه ايليا از نگهبان ها سوال كرد آنها خندیدند و گفتند اين چيزها را از بازجوهايت بپرس ما حق نداريم سر خود كاري كنيم يا جوابي بدهيم. بعد از اين اتفاق ها ما هم تصميم گرفتيم بخشي از وضعيت ايليا را در زندان بنويسيم تا هر كدام موفق شديم بتوانيم اين نوشته ها و صداهاي ضبط شده را بيرون ببريم يكي از زنداني هاي سياسي ديگر هم كه مثل همه زنداني هاي 209 كه اتهامشان هر چه باشد مي گويند اقدام بر عليه امنيت ملي و تبليغ بر عليه نظام چند سلول آن طرف تر بود و با ايليا ارتباط داشت اين همان كسي بود كه چند دقيقه قبل گفتم كه به شوخي مي گفت مي خواهم وضع ايليا در زندان را بنويسم و اسمش را بگذارم تاريكخانه ديوها و اكبر گنجي را هم به شوخي مي گفت منشي خودم كنم. من به او مي گفتم اصغر گنجي و مقصودم اين بود كه تو خيلي مانده تا بشوي اكبر گنجي به هر حال او هم اصرار داشت كه همه جزئيات مطالب مربوط به ايليا را بنويسد ولي درباره كتاب تاريكخانه ديوها و پرفروش شدن و پولدار شدن شوخي مي كرد. ايليا از دو سه طريق با او هم مربوط بود و چيزهايي را به او مي داد من جمله از طريق سطل زباله كه بيرون از سلول بود و اتاق هواخوري. بعد از حدود يك ماه و نيم ايليا مجاز شده بود به اتاق هواخوري برود اتاق هواخوري دو نوع است يك نوعش اتاقي كوچك و حدود 8-7 متر است با سقفي از يك شبكۀ آهني و ديواري بلند كه تنها حسنش براي من همين بود كه فرصتي پیدا می شد براي دقايقي نگاهی به آسمان كني يا با ديوارنويسي با ديگر زنداني ها پيغامي ردّ و بدل کنی گوشه اين اتاق هواخوري و در قسمت بالاي آن يك كندوي كوچك زنبور بود كه اگر فرصت بشود از آن هم خاطره اي دارم و تعريف مي كنم.
حالا كه اين فيلم را ضبط مي كنم مطمئن نيستم كه چه چيزهايي را مي شود گفت چون بعضي حرفهاي من ممكن است براي زنداني ها مايه دردسر شود يا كارهايي كه آنها براي ايليا يا ايليا براي آنها به انجام مي رساند را فاش کند به همين خاطر تلاشم اين است چيزهايي كه احتمال دارد زنداني هاي ديگر را در خطر بيندازد بازگو نكنم و هر وقت شرايط از هر نظر عادي شد باز هم حضور دارم و چيزهايي را كه امروز نگفتم به همين صورت خواهم گفت.
انچه در اين فيلم مي گويم حقايقي است كه به شخصه شاهد آن بوده ام و در زمان وقوع آنها را ثبت کرده ام و همچنين بعضي زنداني هاي ديگر بالاخص يكي از زنداني هاي 209 و نگهباني كه رابطۀ معنوي عميقي با ايليا داشتند گواه راستي آن هستند.
شرحي كه در مقوله بازجويي هاي ايليا از خود او يا زنداني هاي ديگري در اتاق ملاقات عمومي يا مكانهاي برخورد ديگر مي شنيدم شگفتی آور و بي سابقه و باورنكردني بود و پيش از آن شبيه اين اخبار را به شخصه در باره هيچ زنداني امنيتي نشنيده بودم ترور رواني ايليا آنقدر گسترده بود كه خبر آن به خيلي زنداني ها رسيده بود اما آنها نمي دانستند ايليا چه كسي است. نگهبان هاي زندان گاه و بيگاه كه او در سلول نبود براي استحمام رفته بود يا دستشويي يا به بازجويي حرف هاي عجيبي در موردش مي زدند مي گفتند كه او قدرت هاي عجيبي دارد و‌ دهها هزار مريد و اسمش رام الله است و‌ دستگاههاي امنيتي و اطلاعاتي سالهاست كه دنبالش هستند و براي دستگيري او بسيج شده اند. وقتي هم كه خودش در سلول بود او را تخريب مي كردند به او مي گفتند ديوانه جادوگر بيمار رواني و دروغگو و برايش با مسخرگی دعا مي خواندند كه خدا شفايت بدهد و از او كارهاي عجيب و غريب مي خواستند سوال مي کردند اما همه اش با مسخرگي. ظاهر اينطور نشان مي داد كه قصد بايكوت او را داشتند اما استثنائاتي هم بود به طور مثال ايليا يكبار براي يكي از نگهبان های زندان كاري كرد نگهبان مسئله اي داشت و خيلي گرفته و ناراحت بود ايليا در گوشي چيزي به او گفت و او با ناباوري و خنده اي تلخ از ايليا جدا شد اما چند روز بعد يكدفعه رابطۀ او با ايليا صميمانه و عميق شد. شيفت نگهبان های 209 به طور دائم عوض مي شود و اگر متوليان كه به وسيله دوربين هاي مداربسته داخل سالن ها را رصد مي كنند متوجه رابطۀ دوستانۀ نگهباني با يك زنداني شوند به او مظنون مي شوند و اگر شكشان بيشتر شود برنامۀ او را عوض مي كنند به همين خاطر آن نگهبان سعي مي كرد كسي از رابطه اش با ايليا بويي نبرد.
از ساير زنداني ها به گوشمان مي رسيد كه در تاريخ زندان امنيتي كسي به اندازه او بازجويي و تفتيش عقيده نشده چند بار كه برگه هاي بازجويي خودش را به سلول آورد و خواندم آن سوال ها برايم غيرقابل باور بود گويا دو هزار سال قبل است شبيه دادگاههاي قرون وسطايي تفتيش عقايد از ريزترين افكار و ديدگاهها از خواب هايي كه خودش و بقيه ديده بودند از فكرهاي مردم و از مسائل خصوصي مردم از نيات خيلي خصوصي و انگيزه هاي دروني و از هر مقوله ديگري كه از مسائل عقيدتي و مربوط به اعتقادهاي شخصي خود او یا مردم مي بود.
او روزی چند بار خونريزي داشت گاهي ناگهان از گوش و بینی خونريزي داشت اوایل نگهبان ها تا داخل دستشویی تعقیبش می کردند تا اطمينان حاصل بكنند كه استفراغ خوني دارد يك وقتهايي هم همینطور که عادي نشسته بود ناگهان مثل کسی که دچار تهوع شده دهانش را می گرفت و دهانش پر از خون می شد بیشتر اوقات لباس هایش خوني بود بالاخص اوقاتي که از بازجویی مي آمد. موضوع خونريزي هايش را خيلي از زنداني هاي 209 ديده بودند شنیده بودیم که چند وقت پيش تحت تزریقات مشکوکی بوده و فشارها و شکنجه های زیادی را تحمل كرده تا بلکه بازجوها بتوانند از او فیلمی تهيه کنند یکی از زندانی ها که در يك زمان و در اتاق كناري ايليا بازجویی می شد می گفت فهميده در جلسۀ بازجویی او تحت شکنجه های مرگباری بوده است مي گفت در اتاقي كه من در آن بودم نيمه باز بود و بازجويم به اتاق ديگري رفته بود و من مشغول نوشتن برگه بازجويي بودم كه از كنار در باز ديدم كه او را چندين مرتبه به دستشويي بردند و صدايش را مي شنيدم. او مي گفت كه خودم شنيده ام كه به ايليا مي گفتند بعنوان چک سفید به نظام اسلامی و بعنوان امانتی به حکومت اسلامی فیلمی ضبط کند و در آن به تخريب كردن و محكوم كردن شخص خودش دست بزند می گفت داشتند متن هایی را به او می دادند تا جلوی دوربین بگوید او صدای بازجوها را شنیده بود که می گفتند اگر فیلم را ضبط نکند شاگردها و پیروان او با اعدام و حبس های سنگین روبرو هستند و همسر و شاگردهاي نزدیکش اعدام مي شوند. می گفت در همان جلسۀ بازجویی ایلیا چند بار خون استفراغ كرده و او را دستشویی بردند تا خونهایش را بشوید و برای ادامۀ بازجویی آماده شود و چنین اخباري از زنداني هاي دیگر هم به روايتهاي شبيه هم شنیده می شد می گفتند ایلیا به حکومت اسلامی تعهد داده که شکنجه ها را افشا نکند و حتی از تعهدهايش به حکومت اسلامی این بوده که هر وقت لازم شد در تلویزیون یا پشت دوربین و به طور علني به تخريب كردن خودش دست بزند و همۀ اخبار واقعی و چیزهایی را که ما در بارۀ رفتارهای با او می دانستیم و ملاقاتي ها مي گفتند و در سایتهای اینترنتی هم منتشر شده است و به رسانه های خبری بین المللی هم رسیده بود انکار كند و بگوید اینها دروغ است .قرار بود در قبال چنين کارهايي حکومتیان از اعدام شاگردها و همسر و بعضی دیگر از پیروان ايليا صرف نظر كرده و اتهام الحاد و بدعت را از او و شاگردهايش بردارند. بعد از آزادي از زندان خبر مفصل چك سفيد دادن به حكومت اسلامي و مسئله فشارها و شكنجه هاي بازجوها را براي ضبط فيلمي كه متن آن را بازجوها داده بودند از وبلاگ ها و سايتهاي اينترنتي ديدم خيلي اميدواركننده بود كه هزارها سايت و وبلاگ در اينترنت براي دفاع از ايليا راه اندازي شده بود. در بيرون از زندان وقتي با بعضي از شاگردهاي ايليا دوست شدم متوجه شدم كه تعداد زيادي گروههاي مختلف مخفيانه در ايران و خارج براي دفاع از ايليا دست به كار شده اند و مشي هر كدام از اين گروهها با بقيه فرق دارد.
مسئله شكنجه و فشار و اجبار براي دادن چك سفيد به حكومت اسلامي و ضمانت دادن به نظام اسلامي را كمي جلوتر برويم توضيح مفصل تري مي دهم.
من نفهميدم استفراغ هاي خوني و خونریزی های ایلیا به طور دقیق از چه وقت آغاز شد اما از خودش شنیدم مدت کوتاهی بعد از آمدنش به زندان بوده. این خونریزی ارتباط مستقیمی با مقوله توافق ایلیا با حکومت اسلامی داشت و درخواست آمرانه اي که حکومت اسلامی از او داشت مبنی بر ضبط فیلم که در آن او می بایست به تخريب و محكوم كردن خودش بپردازد .در مدتی که من با ایلیا بودم هر روز خبر جدیدی در بارۀ او به گوشمان مي رسيد یا از نگهبان ها یا خودش یا از ديگر زنداني ها. بعضی از زنداني هايي که چند روز با او بودند می گفتند که از ما خواسته شده برای تخفیف در مجازاتمان در بارۀ ایلیا مطالب مشخص شده ای را بگوییم به طور مثال بگوییم کفر می کند در حالیکه او باخداترین فردی بود که ما در عمر خودمان دیده بودیم او اصلاً مدعای مذهبی بودن نداشت ولی همۀ حرفها و کارهایش در بارۀ خدا بود حتی وقتی از فکر حرف مي زد باز هم مسئله یک طوری به خدا برمی گشت. قبل از آزادي از حبس بازجوها براي عوام فريبي و تبليغات كه مثلاً ما با ايليا خوشرفتاري كرده ايم چند روزی او را به بند عمومی 209 بردند شنیدم بعد از رفتن به آن بند در آنجا نماز جماعت راه انداخته است و آنها هم خود او را بعنوان امام جماعت انتخاب کرده اند. به ایلیا چند بار گفته بودند که تیرباران می شوی و خواسته بودند او را اعدام كنند به همين دليل او چیزهای زیادی را به وسيله زنداني ها به خارج از زندان مي فرستاد من هم تا جاییکه توانم بود چیزهایی را که او گفت می نوشتم و پنهاني از هر راهي بیرون زندان می فرستادم آخر هم قسمتی از اینها را به وسیلۀ ...... از زندان بیرون آوردم.
در شروع بازداشت يعني دوره اوج شکنجه ها كه شنيدم خونریزی های شدید از همان زمان آغاز شده محل بازداشت ایلیا جايي بود که ما به آن آخر دنیا مي گفتيم در آنجا چند زندانی عرب هم بودند که بیشتر وقت سرشان به دعا و نماز بود آنها از شکنجه های ایلیا باخبر شده بودند و چون اسم ايليا را نمي دانستند او را انّ الله مع الصابرین (يعني خداوند با صابرین است) صدايش می زدند و این در آنجا شده بود اسم ایلیا یکی هم به او می گفت مع الله يعني کسی که خدا با اوست.
الان يك خاطره اي يادم آمد. در سلولي كه با ايليا بودم او قفل سلول را باز كرد و البته او كاري نكرد فقط خوابش را برايم تعريف كرد كه در آن خواب قفل سلول را برايش باز كرده بودند بعد سرش را روي در سلول گذاشت و يواش با مشت به در ضربه زد و در راحت باز شد احتمالاً همه كساني كه بعداً به آن سلول رفته اند اين موضوع را مي دانند آن سلول احتمالاً تنها سلولي بود كه در آن باز شده بود. سلولي كه مي گويم شماره اش ....... است اگر اين فيلم يك وقتي در جايي پخش مي شود كه نگهبان ها يا مسئولان زندان مي توانند آن را ببينند مي توانند بروند و ببينند كه من درست مي گويم يا خير. يك بار يكي از نگهبانها اين موضوع را فهميد اما عكس العملي نشان نداد و من شك كردم و گفتم شايد آنها به طور عمد قفل اين در را خراب كرده اند تا تو بخواهي فرار كني و در فرار تيراندازي كنند چون كه بنا به وضعيتي كه او داشت چنين اتفاقي خيلي عادي بود چون بازجوها چند بار او را ترغيب كردند كه خودكشي كند از طرفي اخباري كه به او مي دادند يا ظلم هايي كه در حق او مي كردند يا شكنجه هايي كه بيشترمان از آن مطلع بوديم مي توانست هر زنداني را با هر ميزان قدرت روحيه وادار به خودكشي كند. يك بار خبر دادند پسرت را كه دو سالش بود دزديده اند. اما اين مستقيم نبود يا صداي گريه شاگردها را به گوشش مي رساندند طوري كه مثلاً زير شكنجه اند كه شايد فقط يك صداي ضبط شده بود و شايد هم حقيقت داشت صداي همسرش را پخش مي كردند كه به طور مثال با او مكالمه اي خصوصي داشته است و بعد از چنين فشارهايي جلسۀ بازجويي آغاز مي شد.

قرآن زنده است و حرف مي زند
ایلیا در هر مكاني که توانسته بود در حمام در راهرو و حتي روي صندلی بازجویی آیه هایی از قرآن را نوشته بود بعضی ها را به فارسی نوشته بود مثل خدا با من است يا به عربي. اِن ینصرکم الله فلا غالب لکم (يعني اگر خدا شما را یاری کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد) بنصرالله ینصر من یشاء (يعني هر که را بخواهد یاری می کند) الله مولکم (يعني خداوند مولای شماست) یختص برحمته من یشاء والله ذوالفضل العظیم (يعني رحمت خود را به هر کس بخواهد مخصوص می گرداند و خداوند دارای بخشش بزرگ است). این آیه ها را بيشترشان را بعدها متوجه شدم در استخاره های ایلیا آمده بود و او اینها را که مي گفت جوابهای خدا هستند هر جاي ممكني می نوشت .ایلیا روی دیوارها به جز آیه هاي قرآن چیزهای دیگری هم می نوشت مثل سوال هايي برای فکر كردن و جمله هايي که سايرين را به فكر كردن وادار كند. او یکسره تفکر می کرد و به بعضی از زندانیان هم روشهای تفکر را نشان مي داد فكر مي كنم الان به آنها هم بگوييد بيايند و فيلم ضبط بكنند اگر خيلي نترسيده باشند مي آيند و ضبط مي كنند بعضي هايشان را خيلي ترسانده بودند تا جايي كه جرات نمي كردند با ايليا حرف معمولي بزنند. به آنها نشان می داد که چطور با كمك گرفتن از روشهای گوناگون فكر كردن مسائل مختلف را حل کنند او از هر راهي آموزش می داد روی کاغذ می نوشت و در زباله دانی که در دستشویی بود می انداخت و پشت سر او زنداني هايي که قرار مي شد اين كاغذها به دستشان برسد یا پیغام ها را ردّ و بدل کنند في الفور بعد از او کارتهایشان يعني کارت دستشویی و حمام را به بیرون از سلول می انداختند و به دستشویی می رفتند و از زباله دانی پیغام های ایلیا را برمی داشتند حداقل او با دو نفر اين كار را مي كرد. قبل از اين گفتم كه یکی از زنداني هاي مجاور ما منصور اسانلو بود کسی که در بیرون مقام قهرمان مبارزات کارگری را داشت و بیشتر شبکه های ماهواره ای در باره او حرف می زدند می گفتند که برای او روز جهانی هم اسم گذاری کرده اند. منصور مبارزی با روحیه بود و به بقیه هم روحیه می داد شايع بود که او را هم اذیت و آزار کرده اند حتي زنداني ها می گفتند به خاطر ضرب و شتم ها ساق پاهایش کبود شده و چشمش ضربه دیده و می خواستند زبانش را ببرند البته شكنجه هاي منصور اسانلو به هیچ وجه و از هیچ نظر با شکنجه های ایلیا قابل قياس نبود این اتفاق یک مرتبه برای منصور افتاده بود اما آزارهای خيلي بدتر و شدیدتر سهم هر روز ایلیا بود. يك چيزي از آقاي اسانلو خاطرم رسيد گفتم كه منصور اسانلو از خواندن روزنامه محروم بود و زمان كمي بود كه ايليا را آورده بودند كنار سلولي كه منصور اسانلو آنجا بود و اين در زماني بود كه بعد از ماهها شكنجه و فشار و آزار و اذيت و بعد از اينكه خبر شكنجه ها و خونريزي هاي شديد ايليا در سايتها منتشر شده بود بازجوها براي عوام فريبي شروع كرده بودند به خوش رفتاري با ايليا و ایلیا روزنامه هایی را که برایش می آوردند می برد و در زباله دانی می گذاشت و پشت سر او بلافاصله منصور اسانلو كه با شوق براي روزنامه كمين زده بود کارت دستشویی را بیرون می انداخت و به دستشویی می رفت و روزنامه ها را از سطل زباله بیرون می كشيد و داخل شلوارش می كرد و مي برد سلول. من نمی دانم حالا که دارم اینها را ضبط می کنم آیا با گفتن این چیزها اتفاقی برای آقای اسانلو نمی افتد. فكر نمي كنم اتفاقي بيفتد.
در همان زمان كوتاه خوش رفتاري با ايليا كه در اواخر دورۀ بازداشت او بود رفتار بازجوها با ایلیا متفاوت شد كه مهمترين علت آن درز خبر شکنجه ها و خونریزی های او در سایتها و خبرگزاری ها بود. آن چند روز یک سری امکانات در اختیار ایلیا گذاشته بودند و می خواستند کاری کنند که وضع او یا انعکاس احوال او در بیرون بدتر از این نشود. متوليان امنیتی امکان تماس های بیشتری را با بیرون از زندان و همسرش که آخرین هفته های بارداری را می گذراند فراهم کرده بودند حتی به او ام پی تری پلیر دادند که به موسيقي مورد علاقه اش که صداهای پرندگان و صداهای طبیعت بود گوش کند اما با بهره گيري از همان دستگاه و دستگاه شبيهش که قبلاً از طریق یک زنداني به او رسیده بود خيلي از صحبت هاي بازجويان ضبط شده بود و بعضی از زنداني ها هم این صحبت ها را شنیده بودند مثل خود من. از همان صحبت ها معلوم بود كه چه اتفاقي در اتاق بازجويي مي افتاده بارها جلسه قطع مي شد تا اينكه ايليا برود در دستشويي و خونهايي كه از گوش و بيني اش آمده را بشويد و دوباره به اتاق برگردد يا از صداي بازجوها اينطور معلوم بود كه ايليا ناگهان خون بالا مي آورد و جلسه قطع مي شود. بازجوها شاگردها و پيروان او را به اعدام تهديد مي كردند و آمرانه به ايليا مي گفتند براي رفع تهديد تن به خواسته آنها بدهد عكس هاي خانوادگي و عكس همسر و كودكش و عكس شاگردها و بعضي نامه هاي خصوصي مردم را مورد تمسخر قرار مي دادند و مشخص بود كه دست به دست مي گردانند سپس قسم مي خوردند كه همسرش را كه باردار بود اعدام مي كنند و براي رفع تهديد به او مي گفتند بايد عليه خودش در مطالب مورد نظر آنها حرف بزند و طوري حرف بزند كه افكار عمومي را به حمايت نكردن و خالي كردن پشتش وادار كند. من نمي خواهم متن اين صداها را بازگو كنم نمي دانم خود ايليا با اين كار موافق هست يا نه اما همين الان دي وي دي آن را با خودم دارم و مي توانيد همين را هم روي فيلم بريزيد چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است. سند به اين محكمي چه احتياجي به توضيح دارد اين صداها كه به اندازه چند تا سي دي است و همه را روي يك دي وي دي ضبط كرده ام هم مربوط به ايليا است هم بازجوها و هم بعضي از زنداني هاي آنجا كه خاطرات خودشان را تعريف مي كنند. اما در هفته هاي آخر خود بازجوها به دليل آن عوام فريبي و تبليغ كردن يك دستگاه mp4 را كه خيلي پيشرفته تر و قوي تر از mp3 است را اجازه دادند همسر او از بيرون زندان تهيه كند و به او بدهد. يك تحليل من از اين وضعيت غير عادي يعني دادن يك ابزار به طور كامل ضد امنيتي كه مي توانست كل امنيت زندان 209 را زير سوال ببرد اين بود كه بخشي از حكومت قصد داشتند از ايليا حمايت بكنند و مي خواستند با اين ابزار او بتواند صحنه ها يا صداهاي مربوط به بازجويي خودش را مستند كند اما اين تحليل درست نبود چرا كه مسئولان ارشدي كه ايليا را مي شناختند از خوف جوسازي هاي مربوط به ايليا از موضوع كناره گيري كرده بودند. شنيده بودم كه ايليا قبل از بازداشتش با بعضي مقامات ارشد و متوليان حكومتي ملاقاتهايي داشته است و از آنها خواسته است كه براي حل مسئله مردم و جوانان اقداماتي كنند.
اين دستگاه حتي از فاصله خيلي دور هم مي توانست ضبط كند و خيلي امكانات داشت. اين دستگاه خيلي پيشرفته را خيلي از زنداني هاي 209 كه بعضي هايشان زنداني هاي معروف سياسي هستند ديده بودند يا صدايشان را با آن ضبط كرده بودند همه نگهبان هاي شيفت هم آن را ديده بودند و تعجب مي كردند كه چطور اين را در اختيارش گذاشته بودند شنيدم قبل از آزادي ايليا همه صداها و احتمالاً تصاوير را پاك كرده بودند اما بعد از اينكه از زندان بيرون آمده بود ظرفيت آن را كه فكر مي كنم در حدود شصت گيگا بايت ظرفيت داشت يكي از شاگردهاي او بازيافت كرده بود و از داخل آن بيش از دويست سيصد ساعت صدا و مقدار زيادي تصوير بيرون آورده بود.
متن جلسه هاي بازجویی او بسیار خوف انگيز و شبیه فیلم های قرون وسطايي یا فیلم های بازجویی در بازداشتگاههاي شوروی یا آلمان بود سوال هاي بازجويي هايش به طور دقیق شبيه دادگاههای تفتیش عقیده قرون وسطایی بود من شنيده بودم كه ايليا شكنجۀ تابوت و قفس هم شده اما اين را خودش نگفت يك بار هم كه پرسيدم سكوت كرد و گفت مگر چنين چيزي هم هست؟ از اين جواب به ذهنم رسيد كه شكنجۀ تابوت هم شده چون به طور كامل تلاشش اين بود كه بدون دروغ گفتن به قرارهايي كه با حكومت گذاشته بود يعني افشا نكردن اتفاقها و چيزهايي از اين قبيل عمل كند البته من ديگر شكنجه هاي ايليا را آنقدر شديد ديدم كه حتي با شكنجۀ تابوت هم قابل قياس نبود.
ایلیا به طور تقریبي همۀ شبانه روز را اشتغال به تفکر داشت و گاهی هم قرآن می خواند یا چیزهایی می نوشت تعداد زیادی قلم جمع کرده و طوري در چندين محل سلول گذاشته بود كه قابل دسترس سايرين نباشد می گفت برای زنداني هاي بعدی قلم ها را می گذارد چون داشتن قلم برای بيشتر زنداني هاي امنیتی تا زمانی معلوم ممنوع بود مگر اینکه بازجوها امکان در اختيار داشتن قلم را برای یک زنداني به افسرنگهبان می نوشتند.
تا جايي كه يادم هست ایلیا در یک بمباران خبری بود هر روز خبرهایی به او می دادند از راههای مختلف از بازجوها گرفته تا نگهبان تا تماس های تلفنی با همسرش و حتي مسئولان که گاهي به زندان آمده و او را می دیدند يا افراد ناشناسی که برای ملاقاتش می آمدند و ما احتمال می دادیم از متوليان حکومتی باشند. همچنين خانوادۀ بعضی از زنداني ها خبرهايي مربوط به او را در سایتها خوانده و از این طریق هم او از شرايط بيرون باخبر مي شد البته خيلي خبرها ابزار جنگ روانی و شکنجۀ روانی بود اما مهمترین منبع خبری او به قول خودش خوابهایی بود که می دید. او همانطور نشسته خوابش مي برد و خواب می دید و بعد بلند می شد و آن را می نوشت اعتماد و اعتقاد خیلی زیادی به خوابهايش داشت انگار كه آن خوابها اتفاق افتاده هر چیزی هم که به نقل از خوابهایش به ما می گفت که البته كم پيش مي آمد بگويد راست از آب در می آمد و رخ می داد از بعضی از زنداني های دیگر هم اگر فرصت مي شد در مقوله خوابهایشان سوال می کرد جالب این بود که آن دو سه نفری که از آنها مي پرسيد خوابهايي مربوط با ايليا داشتند.
وقتی راهي نداشت صحت خبري را كه به گوشش مي رسيد بداند به کلام الله متوسل مي شد بالاخص در مورد برخي خوابهایی که می دید اينطور عمل مي كرد و آنها را با مراجعه به قرآن تفسیر و تعبیر می كرد. او مي گفت «اینها جوابهای خداست» روش منحصر به فردي برای برخورد با این آیه ها داشت این روش به طور کامل تصادفی و شانسی بود في الواقع او در برابر بعضی از خبرها یا بعضی از خوابهایی که می دید استخاره می کرد استخاره هایی که می کرد جوابهایش خيلي دقیق و بجا و با تناسب و با ربط بود به قلب هدف می زد و خطا نمی رفت دوسه بار هم این کار را برای یکی دو زنداني کرد که جوابها آنقدر گویا و با ربط و با دقت بودند که حیرت و احساس اعجاز را در انسان سبب می شدند. آيه هايي که در پاسخ به این خوابها و خبرهای شاخص می آمد را او می نوشت و در زمانهای تماس تلفنی به همسرش هم مي گفت نمی دانستم آنها می خواستند با این آیه ها و خوابها چکار کنند من تعداد زیادی از این خوابها و آیه ها را نوشتم چون هر از چند گاهي نگهبان ها به سلول می آمدند و هر چه که ایلیا نوشته بود را می بردند و حتی روی دیوارها را هم می خواندند و نوشته های او را که بيشتر متشكل از آیه های قرآن بود پاک می كردند.
در آخر اين صحبت آیه هایی را که مربوط به استخاره های ایلیا در برابر اخبار و اذیت های بازجوها بود مي گويم.
از کارهایی که ما گاهي انجام مي داديم محاسبۀ احتمال ریاضی و آماری آمدن این آیه هاي مستقیم و حيلي دقیق بود یعنی از نظر آماری چقدر احتمال داشت که چنین پاسخي بیاید بيشتر محاسبه ها نشان مي داد كه احتمال آن با اين روش کار آنقدر بعید و دور بود که چاره ای نمي گذاشت جز اینکه فکر کنی قرآن یک کتاب به طور کامل زنده شنوا و بینا و پاسخ دهنده است و مثل یک کامپیوتر آسمانی با دقت محض به سوال ها جواب می دهد.
یک اتفاق بسیار جالب این بود که در هر مقطعی از زمان فقط یک نوع آیه و با یک مضمون کلی می آمد به طور مثال در یک مقطع چند روز و پشت سر هم بيشتر آیه هایی که می آمدند از موضوع مستجاب شدن دعا بود چند روز دیگر پشت سرهم و به همان سياق آیه ها مي گفت که مولای شما خداست و یک سری پشت سرهم از آیه ها و جوابها در بارۀ مکر دشمنان و منافقان بود. یک سری با حجم و تنوع از آیه هاي پشت سرهم در چند روز از مقوله نجات بود سری های دیگر تا آنجایی که می دانم دربارۀ فیض و رحمت و برکت خدا بود در بارۀ این که خداوند به هر کس بخواهد و هر چیزی را که بخواهد می بخشد یک گروه دیگر آیه هایی بود که به طور حتم کلمۀ نصر يعني حمایت و توفیق الهی در آنها بود اینها هم خیلی زیاد و متنوع و خيلي حیرت آور بودند حیرت و شگفتی وقتی بيشتر می شد که او با روش کلمه ای این کار را می کرد یعنی بصورت تصادفی و در پاسخ به یک خواب یک کلمه از بین صدها هزار کلمه می آمد و این کلمه به طور دقیق همان چیزی بود که باید می آمد. گاهی او برای آنکه یک خواب مهم را معنا کند و جوابی از قرآن بگیرد مدت زیادی در حالت سجده بود و قرآن مي خواند و گریه می کرد و آنگاه وارد قرآن می شد چند بار که او در حالت سجده بود قرآن می خواند و با خداوند حرف می زد یکی از نگهبانها پشت سلول می آمد و می ایستاد من فکر می کردم که او دارد صدای ما را ضبط می کند تا بتواند مونتاژ کند یا اینکه به مسئولین خودش گزارش بدهد چون چند بار ديده بودم كه در مواقعي كه ايليا قرآن را با گريه مي خواند آنها في الفور سروكله شان پيدا مي شد و صدايش را ضبط مي كردند. برپايه شناخت قبلي از روش كار اينها احتمال داشت اينها از چنين صداهايي بخواهند به صورتي كه قصد دارند استفاده كنند چون كه اين اتفاق در بارۀ يكي از زنداني هاي ديگر افتاده بود. يك بار پرسيدم كه چرا وقتي قرآن مي خواني يا ذكر مي گويي گريه مي كني؟ گفت اگر پدري چند تا بچه داشته باشد و هر بار به او خبر دهند كه يكي از فرزندانش را كشته اند چكار مي كند؟ گفتم مگر تو چند تا بچه داري مگر بلايي سر بچه هايت آورده اند؟ گفت من هزاران بچه دارم كه خودم آنها را زنده كرده ام و پرورش داده ام اما اين ظالمان دروغگو دارند آنها را مي كشند قلب و ايمان آنها را مي كشند و انسان بدون ايمان مرده است. او شاگردهايش را مي گفت. گفت من آنها را به خدا پيوند زده ام اما اينها دارند پيوندها را قطع مي كنند و كسي كه رابطه اش با خدا قطع شود مرده است. واقعاً همينطور هم بود هر وقت خبر بدي درباره شاگردهايش به او مي رسيد او سجده مي كرد و در سجده قرآن مي خواند و با دعا گريه مي كرد.
کلمه هايي هم که در هر برهه زمان می آمد مثل همان آیه هاي هم خانواده و مثل هم بود به طور مثال در یک سلسله از این کار و پشت سر هم کلمۀ نجات می آمد یا کلمۀ نصر يعني حمایت و توفیق الهی یا کلمۀ استجابت.
این آیه هایی که می خوانم آیه هایی است که در استخاره های ایلیا بود وقتی که او از همۀ راهها دستش کوتاه می شد و هیچ راه دیگری نداشت در برابر خبرهای بسیار بدی که به او می دادند یا وقتی که خوابي می دید و راه دیگری برای تفسير نبود از قرآن سوال مي كرد من همۀ آن استخاره ها را ننوشتم و زنداني هاي دیگری هم بودند که می نوشتند همه آنها هم يك بار روي دستگاه امپي تري ضبط شده بود ولی چیزهایی که من نوشتم اینها بود فکر کنم این آیه ها را خود بازجوها هم خبر داشتند چون او اینها را در هر تماس کوتاه تلفنی که مي شد به همسرش می گفت. من نمی دانستم که این آیه ها چه استفاده ای دارند و آیا او فقط بر اين پايه که همسرش باردار و تحت فشار و شکنجه های روانی شدید بود اینها را به او می گفت تا مثلاً به او دلداري و قوت قلب بدهد اما بعداً كه بيرون آمدم متوجه شدم كه دلايل ديگري داشته است. من آیه ها را به فارسی می گويم ولی اسم سوره و آیه را هم می گویم. اگر خواستید عربی آن را هم از قرآن بیرون بیاورید.

[به ياد آوريد] زماني را كه پروردگار خود را به فرياد مي‌طلبيديد، پس دعاي شما را اجابت كرد كه: من شما را با هزار فرشته پياپي، ياري خواهم كرد.
إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكمْ فَاسْتَجَابَ لَكمْ أَنِّي مُمِدُّكمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلاَئِكةِ مُرْدِفِينَ . انفال (9)

پس، پروردگارشان دعاي آنان را اجابت كرد [و فرمود كه] : من عمل هيچ صاحب عملي از شما را، از مرد يا زن، كه همه از يكديگريد، تباه نمي‌كنم.
فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لَا أُضِيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِنْكم مِن ذَكرٍ أَوْ أُنْثَي‏ بَعْضُكم مِن بَعْضٍ. آل عمران (195)

پس، پروردگارش [دعاي] او را اجابت كرد و نيرنگ آنان را از او بگردانيد. آري، او شنواي داناست.
فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ. يوسف (34)

و هنگامي كه با جالوت و سپاهيانش روبرو شدند، گفتند: پروردگارا، بر [دلهاي] ما شكيبايي فرو ريز، و گامهاي ما را استوار دار، و ما را بر گروه كافران پيروز فرماي.
وَلَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْراً وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَي الْقَوْمِ الْكافِرِينَ. بقره (250)

جز آزاري [اندك] هرگز به شما زياني نخواهند رسانيد، و اگر با شما بجنگند، به شما پشت نمايند، سپس ياري نيابند.
لَن يَضُرُّوكمْ إِلَّا أَذيً وَإِن يُقَاتِلُوكمْ يُوَلُّوكمُ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لاَ يُنْصَرُونَ. آل عمران (111)

و خدا آن [وعده پيروزي] را، جز مژده‌اي براي شما قرار نداد تا [بدين وسيله شادمان شويد و] دلهاي شما بدان آرامش يابد، و پيروزي جز از جانب خداوند تواناي حكيم نيست.
وَمَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلَّا بُشْرَي‏ لَكمْ وَلِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكم بِهِ وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِندِ اللّهِ الْعَزِيزِ الْحَكيمِ. آل عمران(126)

اگر خدا شما را ياري كند، هيچ كس بر شما غالب نخواهد شد، و اگر دست از ياري شما بردارد، چه كسي بعد از او شما را ياري خواهد كرد؟ و مومنان بايد تنها بر خدا توكل كنند.
إِن يَنصُرْكمُ اللّهُ فَلاَ غَالِبَ لَكمْ وَإِن يَخْذُلْكمْ فَمَن ذَا الَّذِي يَنصُرُكم مِن بَعْدِهِ وَعَلي اللّهِ فَلْيَتَوَكلِ الْمُؤْمِنُونَ. آل عمران(160)

و اين [وعده] را خداوند جز نويدي [براي شما] قرار نداد، و تا آنكه دلهاي شما بدان اطمينان يابد، و پيروزي جز از نزد خدا نيست، كه خدا شكست ناپذير [و] حكيم است.
وَمَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلَّا بُشْرَي‏ وَلِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكمْ وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِندِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكيمٌ. انفال (10)

و به ياد آوريد هنگامي را كه شما در زمين، گروهي اندك و مستضعف بوديد. مي‌ترسيديد مردم شما را بربايند، پس [خدا] به شما پناه داد و شما را به ياري خود نيرومند گردانيد و از چيزهاي پاك به شما روزي داد، باشد كه سپاسگزاري كنيد.
وَاذْكرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ تَخَافُونَ أَن يَتَخَطَّفَكمُ النَّاسُ فَآوَاكمْ وَأَيَّدَكم بِنَصْرِهِ وَرَزَقَكم مِنَ الطَّيِّبَاتِ لَعَلَّكمْ تَشْكرُونَ. انفال (62)

اگر او را ياري نكنيد، قطعا خدا او را ياري كرد: هنگامي كه كساني كه كفر ورزيدند، او را بيرون كردند، و او نفر دوم از دو تن بود، آنگاه كه در غار بودند، وقتي به همراه خود مي‌گفت: اندوه مدار كه خدا با ماست. پس خدا آرامش خود را بر او فرو فرستاد، و او را با سپاهياني كه آنها را نمي‌ديديد تاييد كرد، و كلمه كساني را كه كفر ورزيدند پست تر گردانيد، و كلمه خداست كه برتر است، و خدا شكست ناپذير حكيم است.
إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَتَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كلِمَةَ الَّذِينَ كفَرُوا السُّفْلي‏ وَكلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكيمٌ. توبه(40)

گفت: اي قوم من، چه بينيد، اگر [در اين دعوا] بر حجتي روشن از پروردگار خود باشم و از جانب خود رحمتي به من داده باشد، پس اگر او را نافرماني كنم چه كسي در برابر خدا مرا ياري مي‌كند؟ در نتيجه، شما جز بر زيان من نمي‌افزاييد.
قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِن كنتُ عَلَي‏ بَيِّنَةٍ مِن رَبِّي وَآتَاني مِنْهُ رَحْمَةً فَمَن يَنْصُرُنِي مِنَ اللَّهِ إِنْ عَصَيْتُهُ فَمَا تَزِيدُونَنِي غَيْرَ تَخْسِيرٍ. هود (63)

و به كساني كه ستم كرده اند متمايل مشويد كه آتش [دوزخ] به شما مي‌رسد، و در برابر خدا براي شما دوستاني نخواهد بود، و سرانجام ياري نخواهيد شد.
وَلاَ تَرْكنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكمْ النَّارُ وَمَا لَكم مِن دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ ثُمَّ لاَ تُنصَرُونَ. هود (113)

همان كساني كه بناحق از خانه هايشان بيرون رانده شدند [آنها گناهي نداشتند] جز اينكه مي‌گفتند: پروردگار ما خداست. و اگر خدا بعضي از مردم را با بعض ديگر دفع نمي‌كرد، صومعه ها و كليساها و كنيسه ها و مساجدي كه نام خدا در آنها بسيار برده مي‌شود، سخت ويران مي‌شد، و قطعا خدا به كسي كه [دين] او را ياري مي‌كند، ياري مي‌دهد، چرا كه خدا سخت نيرومند شكست ناپذير است.
الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيَارِهِم بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كثِيراً وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌ عَزِيزٌ. حج (40)

[نوح] گفت: پروردگارا، از آن روي كه دروغزنم خواندند مرا ياري كن.
قَالَ رَبِّ انصُرْنِي بِمَا كذَّبُونِ. مؤمنون (26)

گفت: پروردگارا، از آن روي كه مرا دروغزن خواندند ياريم كن.
قَالَ رَبِّ انصُرْنِي بِمَا كذَّبُونِ. مؤمنون (39)

اين را عمداً دو باره گفتم چون پشت سر هم و از دو جاي قرآن آمد. خيلي از اين آيه ها بلافاصله و مكرر با آيه هاي شبيه خود تائيد مي شدند.
هر كه را بخواهد ياري مي‌كند، و اوست شكست ناپذير مهربان.
بِنَصْرِ اللَّهِ يَنصُرُ مَن يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ. روم (5)

به راستي [ما] پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم و با آنها كتاب و ترازو را فرود آورديم تا مردم به انصاف برخيزند، و آهن را كه در آن براي مردم خطري سخت و سودهايي است، پديد آورديم، تا خدا معلوم بدارد چه كسي در نهان، او و پيامبرانش را ياري مي‌كند. آري، خدا نيرومند شكست ناپذير است.
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ. حديد (25)

بگو: چه كسي شما را از تاريكيهاي خشكي و دريا مي‌رهاند؟ در حالي كه او را به زاري و در نهان مي‌خوانيد: كه اگر ما را از اين [مهلكه] برهاند، البته از سپاسگزاران خواهيم بود.
قُلْ مَن يُنَجِّيكم مِن ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَخُفْيَةً لَئِنْ أَنْجَانَا مِن هذِهِ لَنَكونَنَّ مِنَ الشَّاكرِينَ. انعام (63)

بگو: خداست كه شما را از آن [تاريكيها] و از هر اندوهي مي‌رهاند، باز شما شرك مي‌ورزيد.
قُلِ اللّهُ يُنَجِّيكم مِنْهَا وَمِن كلِّ كرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكونَ. انعام (64)

پس او را تكذيب كردند، و ما او و كساني را كه با وي در كشتي بودند نجات داديم، و كساني را كه آيات ما را دروغ پنداشتند غرق كرديم، زيرا آنان گروهي كور [دل] بودند.
فَكذَّبُوهُ فَأَنْجَيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْك وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كذَّبُوا بِآيَاتِنَا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمِينَ. اعراف (64)

پس او و خانواده اش را نجات داديم.
فَأَنْجَيْنَاهُ وَأَهْلَهُ. اعراف (83)

پس هنگامي كه آنچه را بدان تذكر داده شده بودند، از ياد بردند، كساني را كه از [كار] بد باز مي‌داشتند نجات داديم، و كساني را كه ستم كردند، به سزاي آنكه نافرماني مي‌كردند، به عذابي شديد گرفتار كرديم.
فَلَمَّا نَسُوا مَاذُكرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَئِيسٍ بِمَا كانُوا يَفْسُقُونَ. اعراف (165)

او كسي است كه شما را در خشكي و دريا مي‌گرداند، تا وقتي كه در كشتيها باشيد و آنها با بادي خوش، آنان را ببرند و ايشان بدان شاد شوند [بناگاه] بادي سخت بر آنها وزد و موج از هر طرف بر ايشان تازد و يقين كنند كه در محاصره افتاده اند، در آن حال خدا را پاكدلانه مي‌خوانند كه: اگر ما را از اين [ورطه] برهاني، قطعا از سپاسگزاران خواهيم شد.
هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّي‏ إِذَا كنتُمْ فِي الْفُلْك وَجَرَيْنَ بِهِم بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُوا بِهَا جَاءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِن كلِّ مَكانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هذِهِ لَنَكونَنَّ مِنَ الشَّاكرِينَ. يونس (22)

پس او را تكذيب كردند. آنگاه وي را با كساني كه در كشتي همراه او بودند نجات داديم، و آنان را جانشين [تبهكاران] ساختيم، و كساني را كه آيات ما را تكذيب كردند غرق كرديم. پس بنگر كه فرجام بيم داده شدگان چگونه بود.
فَكذَّبُوهُ فَنَجَّيْنَاهُ وَمَن مَعَهُ فِي الْفُلْك وَجَعَلْنَاهُمْ خَلائِفَ وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كذَّبُوا بِآيَاتِنَا فَانظُرْ كيْفَ كانَ عَاقِبَةُ الْمُنذَرِينَ. يونس (73)

و چون فرمان ما دررسيد، هود و كساني را كه با او گرويده بودند، به رحمتي از جانب خود نجات بخشيديم و آنان را از عذابي سخت رهانيديم.
وَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّيْنَا هُوداً وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَنَجَّيْنَاهُم مِنْ عَذَابٍ غَلِيظٍ. هود (58)

و از جانب راست طور، او را ندا داديم، و در حالي كه با وي راز گفتيم او را به خود نزديك ساختيم.
وَنَادَيْنَاهُ مِن جَانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ وَقَرَّبْنَاهُ نَجِيّاً. مريم (52)

و نوح را [ياد كن] آنگاه كه پيش از [ساير پيامبران] ندا كرد، پس ما او را اجابت كرديم، و وي را با خانواده اش از بلاي بزرگ رهانيديم.
وَنُوحاً إذْ نادي‏ رَبَّهُ فَاستَجَبْنا لَهُ فَنَجِّيْناهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكرْبِ الْعَظِيمِ. انبياء (76)

پس او و هر كه را در آن كشتي آكنده با او بود، رهانيديم.
فَأَنجَيْنَاهُ وَمَن مَّعَهُ فِي الْفُلْك الْمَشْحُونِ. شعرا (119)

پس او و خانواده اش را نجات داديم...
فَأنجَيْنَاهُ وَأَهْلَهُ... نمل (57)

و او را با كشتي نشينان برهانيديم و آن [سفينه] را براي جهانيان عبرتي گردانيديم.
فَأَنجَيْنَاهُ وَأَصْحَابَ السَّفِينَةِ وَجَعَلْنَاهَا آيَةً لِّلْعَالَمِينَ. عنكبوت (15)

و او و كسانش را از اندوه بزرگ رهانيديم.
وَنَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكرْبِ الْعَظِيمِ. صافات (76)

آنگاه كه او و همه كسانش را رهانيديم.
إِذْ نَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ أَجْمَعِينَ. صافات (134)

و نوح را [ياد كن] آنگاه كه پيش از [ساير پيامبران] ندا كرد، پس ما او را اجابت كرديم، و وي را با خانواده اش از بلاي بزرگ رهانيديم.
وَنُوحاً إذْ نادي‏ رَبَّهُ فَاستَجَبْنا لَهُ فَنَجِّيْناهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكرْبِ الْعَظِيمِ. انبياء (76)

و نوح، ما را ندا داد، و چه نيك اجابت كننده بوديم!
وَلَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ. صافات (85)

و خبر نوح را بر آنان بخوان، آنگاه كه به قوم خود گفت: اي قوم من، اگر ماندن من [در ميان شما] و اندرز دادن من به آيات خدا، بر شما گران آمده است، [بدانيد كه من] بر خدا توكل كرده ام. پس [در] كارتان با شريكان خود همداستان شويد، تا كارتان بر شما ملتبس ننمايد سپس در باره من تصميم بگيريد و مهلتم ندهيد.
وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ يَاقَومِ إِن كانَ كبُرَ عَلَيْكم مَقَامِي وَتَذْكيرِي بِآياتِ اللَّهِ فَعَلَي اللَّهِ تَوَكلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَكمْ وَشُرَكاءَكمْ ثُمَّ لاَ يَكنْ أَمْرُكمْ عَلَيْكمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَلاَ تُنظِرُونِ. يونس (21)

پس آنان را به اذن خدا شكست دادند، و داوود، جالوت را كشت، و خداوند به او پادشاهي و حكمت ارزاني داشت، و از آنچه مي‌خواست به او آموخت. و اگر خداوند برخي از مردم را به وسيله برخي ديگر دفع نمي‌كرد، قطعا زمين تباه مي‌گرديد. ولي خداوند نسبت به جهانيان تفضل دارد.
فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللّهِ وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْك وَالْحِكمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَلكنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَي الْعَالَمِينَ. بقره (251)

و [گفتند] : جز به كسي كه دين شما را پيروي كند، ايمان نياوريد بگو: هدايت، هدايت خداست مبادا به كسي نظير آنچه به شما داده شده، داده شود، يا در پيشگاه پروردگارتان با شما محاجه كنند بگو [: اين] تفضل به دست خداست، آن را به هر كس كه بخواهد مي‌دهد، و خداوند، گشايشگر داناست.
وَلاَ تُؤْمِنُوا إِلَّا لِمَن تَبِعَ دِينَكمْ قُلْ إِنَّ الْهُدَي‏ هُدَي اللّهِ أَن يُؤْتَي‏ أَحَدٌ مِثْلَ مَا أُوتِيتُمْ أَوْ يُحَاجُّوكمْ عِندَ رَبِّكمْ قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ . آل عمران (73)

رحمت خود را به هر كس كه بخواهد مخصوص مي‌گرداند، و خداوند داراي بخشش بزرگ است.
يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ. آل عمران (74)

مگر رحمتي از جانب پروردگارت [به تو برسد]، زيرا فضل او بر تو همواره بسيار است.
إِلَّا رَحْمَةً مِن رَّبِّك إِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْك كبِيراً. اسراء (87)

تا خدا بهتر از آنچه انجام مي‌دادند، به ايشان جزا دهد و از فضل خود بر آنان بيفزايد، و خدا [ست كه] هر كه را بخواهد بي حساب روزي مي‌دهد.
لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَيَزيدَهُم مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ. نور (38)

و از نشانه هاي او اين است كه بادهاي بشارت آور را مي‌فرستد، تا بخشي از رحمتش را به شما بچشاند و تا كشتي به فرمانش روان گردد، و تا از فضل او [روزي] بجوييد، و اميد كه سپاسگزاري كنيد.
وَمِنْ آيَاتِهِ أَن يُرْسِلَ الرِّيَاحَ مُبَشِّرَاتٍ وَلِيُذِيقَكم مِن رَّحْمَتِهِ وَلِتَجْرِيَ الْفُلْك بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّكمْ تَشْكرُونَ. روم (46)

بر ايشان درودها و رحمتي از پروردگارشان [باد] و راه يافتگان [هم] خود ايشانند.
أُولئِك عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِن رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولئِك هُمُ الْمُهْتَدُونَ. بقره (157)

رحمت خود را به هر كس كه بخواهد مخصوص مي‌گرداند، و خداوند داراي بخشش بزرگ است.
يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ. آل عمران (74)

پس او و كساني را كه با او بودند به رحمتي از خود رهانيديم، و كساني را كه آيات ما را دروغ شمردند و مومن نبودند ريشه كن كرديم.
فَأَنْجَيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَقَطَعْنَا دَابِرَ الَّذِينَ كذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَمَا كانُوا مُؤْمِنِينَ. اعراف (72)

مگر رحمتي از جانب پروردگارت [به تو برسد]، زيرا فضل او بر تو همواره بسيار است.
إِلَّا رَحْمَةً مِن رَّبِّك إِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْك كبِيراً. اسراء (87)

و اوست آن كس كه بادها را نويدي پيشاپيش رحمت خويش [باران] فرستاد و از آسمان، آبي پاك فرود آورديم.
وَهُوَ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً طَهُوراً. فرقان (48)

و از نشانه هاي او اين است كه بادهاي بشارت آور را مي‌فرستد، تا بخشي از رحمتش را به شما بچشاند و تا كشتي به فرمانش روان گردد، و تا از فضل او [روزي] بجوييد، و اميد كه سپاسگزاري كنيد.
وَمِنْ آيَاتِهِ أَن يُرْسِلَ الرِّيَاحَ مُبَشِّرَاتٍ وَلِيُذِيقَكم مِن رَّحْمَتِهِ وَلِتَجْرِيَ الْفُلْك بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّكمْ تَشْكرُونَ. روم (46)

و [مجددا] كسانش را و نظاير آنها را همراه آنها به او بخشيديم، تا رحمتي از جانب ما و عبرتي براي خردمندان باشد.
وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَذِكرَي‏ لَأُولِي الْأَلْبَابِ. ص (43)

چك سفيد به حكومت اسلامي
يكي از خبرهايي كه در بين زنداني ها و كساني كه از ملاقات مي آمدند و خبرهاي بيرون را مي آوردند پيچيده بود داستاني بود كه ما به آن مي گفتيم چك سفيد به حكومت اسلامي. حكايت از اين قرار بود كه بازجوهاي ايليا بعد از فشارها و شكنجه هاي پيوسته از او خواسته بودند كه بعنوان چك سفيد به حكومت اسلامي و دادن تضمين به نظام اسلامي جلوي دوربين بيايد و مطالبي را بگويد اين خبر حتي پيش از آنكه در زندان 209 منتشر شود در بيرون از زندان و در سايتهاي خبري منتشر شده بود و بعضي از زنداني هايي كه ايليا را مي شناختند و به اتاق ملاقات مي رفتند اين خبر را از ملاقاتي هاي خود مي گفتند. الان من از محتواي كامل و دقيق اين فيلم خبر دارم اما آن زمان بر پايه اين مطلب شايعه بود بازجوها از ايليا خواسته بودند كه در جلوي دوربين به تمايلات مسيحيت گرايي خود اعتراف كند و درباره اعتقاد خود به كتاب مقدس كه از نظر اسلام رد شده است اعتراف كند كليات چيزهايي كه در اين فيلم مطرح شده مطالب اين شكلي است و طبق كاغذهايي كه بازجوها به او داده بودند او بايد به تخريب كردن خودش در جلوي دوربين بپردازد مي گفتند دستگيري ايليا و اين مقوله فيلم به دستور مستقيم....... بوده و همه جا اين خبر پخش شده بود. در اين فيلم ايليا طي مدتها شكنجه مجبور شده بود درباره اعتقادات دروني شخص خودش حرف بزند و مثلاً بگويد كه از نظر او امام زمان عليه السلام همان مسيح است يك اعتراف ديگر او درباره اعتقادش به مسئله عصمت و بي گناهي مطلق پيشوايان ديني بوده است. در همين دي وي دي قسمتي از حرفهاي اتاق بازجويي هست كه شما خودتان مي توانيد آخر كار به ادامه فيلم اضافه كنيد من اين قسمت را چند بار گوش داده ام بازجوها در بين شكنجه ها مداوم به او مي گويند:
(اين دستور حكومت اسلامي و روحانيت است كه اين فيلم را ضبط كني كه اگر خودت مردم را به ترديد و انكار وادار نكردي و از خودت دفع نكردي ما كار خودمان را بدانيم. بگو انگيزه هاي ديگري داشتي نه خدمت به خدا و نجات مردم و اين مهملات بايد بگويي همه چيزهايي كه درباره تو مي گويند دروغ است و تجربه هايي كه مردم از آن حرف مي زنند دسيسه آمريكا و استكبار و ساخته آنها است و اين مردم از خارجي ها پول گرفته اند كه اينطور حرفهايي درباره تو مي زنند بايد بگويي كه مي خواستي بعضي از مردم را به جاي امام زمان به مسيح معتقد كني بايد بگويي انگيزه هاي شخصي داشته اي اينها را حكومت اسلامي و نظام اسلامي از تو مي خواهد اينها مثل چك سفيد تو به نظام اسلامي است تا خيال حكومت اسلامي راحت شود كه تو خطري بر عليه آن نيستي يا بايد اين چك سفيد را به حكومت اسلامي بدهي يا شاگردها و همسرت دستگير مي شوند و با مجازات اعدام و حبس سنگين روبرو خواهند بود. اين كار تو ثابت مي كند كه تو و آن پيروان ابلهت قصد خيانت به نظام اسلامي را نداريد و اگر مي گويي به اسلام و قرآن وفادار بوده اي بايد اين قفل را به خودت بزني تا كليد آن در دست حاكميت اسلامي و حكومت اسلامي باشد. اگر هم بخواهي اين خبر را به كسي بدهي اين هم خيانت به اسلام و حكومت اسلامي است در آن صورت ما تو را مي بريم در برنامه تلويزيوني تا خودت به مردم بگويي كه همه اينها دروغ است پس نگذار هيچ احدي از اين موضوع مطلع شود حتي همسرت و نزديكانت. همسرت به زودي فارغ مي شود پسرت در بيرون منتظر تو است شاگردهايت دارند برايت گريه مي كنند انتخاب كن يا چيزهايي را كه حكومت اسلامي و حاكميت اسلامي از تو خواسته بيا و جلوي دوربين بگو و نشان بده كه قصد بدي نسبت به اسلام و نظام اسلامي نداري يا جلوي خودت شاگردهايت را و همسرت را اعدام مي كنيم.) وقتي دي وي دي را گوش مي دهيد مي بينيد كه اين اظهارات بازجوها با قسمهاي چندين باره به مقدسات همراه است. (طوري در فيلم حرف بزن كه هر كسي كه آن را ببيند بلافاصله انكارت كند و رابطه اش را با تو قطع كند ما هم چيزهايي به تو مي دهيم كه بايد عيناً آنها را بگويي اينها را ببر و در سلولت حفظ كن سعي كن جلوي دوربين به نوشته ها نگاه نكني و چهره ات طوري باشد كه كسي كه مي بيند مطمئن باشد كه تحت فشار نيستي و با اختيار و اشتياق اين كار را مي كني كارشناسان ما بايد فيلم را بررسي بكنند و اگر ببينند اين مشخصات را ندارد پذيرفته نيست و ما مطمئن مي شويم كه تو قصد بازي كردن با حكومت اسلامي را داشته اي. اين چك سفيد تو به نظام اسلامي است تا تضمين باشد كه تو هيچ وقت بر عليه اسلام و نظام اسلامي توطئه نمي كني تو اين چك سفيد را به اسلام مي دهي به حاكميت اسلامي مي دهي پس خيالت راحت باشد.)
چندين روز قبل از اين فيلمبرداري شكنجه ها و خونريزي ها به بيشترين حد خود رسيده بود يكي از زنداني هايي كه آن زمان نزديك سلول ايليا بود مي گفت من مي ديدم كه هر روز مي آيند و او را كه مثل يك مرده در سلولش افتاده بود به بهداري مي برند و يك بار وقتي برگشتند از حرفهاي نيم بند ايليا با ماموران فهميدم كه او را براي تزريق آمپول مي برند. او مي گفت در همان روزها كه ايليا را به بهداري مي بردند چند بار كه براي هواخوري از سلول بيرونم آوردند ديدم مسير رفتن او تا انتهاي سالن خون است. من به شخصه به جز ايليا و يك نفر ديگر هيچ وقت آثار مستقيم شكنجه را در زندان 209 نديدم و هيچ وقت هم فكر نمي كردم كه هنوز در زندان 209 شكنجه بدهند.
همه شكنجه ها و اجبارها در پي يك نكته بود كه همان اعتراف فرمايشي و اظهار اين بود كه همه چيز را دربارۀ خودت آنطور كه حكومت اسلامي و حاكميت اسلامي از تو خواسته است زير سوال ببر و منكر شو جلوي دوربين انجام بده و بگو مردم را با زور و پولي كه آمريكايي ها به تو داده اند وادار كرده اي تا درباره ات داستان سازي بكنند و بگويند كه تو چنين و چنان هستي بگو كه قصد داشتي برعليه نظام اسلامي توطئه كني و قصد براندازي داشتي بگو كه قصد داشتي مسيحيت را رواج بدهي و تلفيقي از اسلام و مسيحيت تشكيل بدهي. بگو كه مروج اسلام آمريكايي و اسلام مسيحي بودي و اقرار كن كه كتابها و آموزش هاي تو پر از بدعت و كفر است. اين فيلم قفلي است كه كليد آن در دست حاكميت اسلامي و حكومت اسلامي است و چك سفيد به نظام اسلامي است و هيچ وقت از آن بر عليه تو استفاده نمي شود.
امسال [سال 1386] و مدتي بعد از درز خبر اجبار حكومت اسلامي به ايليا براي ضبط فيلم اعتراف توافقي، نامه اي سرگشاده از طرف عده اي از پيروان او انتشار پيدا كرد كه در آن نامه اين مسئله عنوان شد و آنها گفته بودند اگر اين مسائل حقيقت داشته باشد و تفتيش گران اطلاعاتي چنين كار جنايتكارانه و ضدبشري را عليه ايليا انجام داده باشند به جز كار كردن در صحنۀ فيلم سازي و مونتاژ از هم آييني و هم ديني با شكنجه گران ديني خارج مي شوند. فكر كنم اين عين جمله هاي آن نامه منتشر شده بود اين نامه در همه دنيا منتشر شد و شنيده ام كه به زبان انگليسي ترجمه شده است.
ضبط فيلم اعترافات فرمايشي در زندان يك كار متداول براي همۀ زنداني هاي برجسته و شاخص عقيدتي و فرهنگي و امنيتي است بازجوها هميشه شخصيتهاي برجسته اي كه به بند كشيده اند را بعد از اعمال فشار و شكنجه هاي سنگين وادار مي كنند به اعترافات فرمايشي و واهي اما داستاني كه در بارۀ ايليا وجود داشت خيلي تفاوت با اين سناريوي متداول داشت. اول اينكه بازجوها اين مسئله را نه از طرف خودشان بلكه از طرف حكومت اسلامي و حاكميت اسلامي مطرح مي كردند و به اعتبار اسلام و حكومت اسلامي و امام زمان و حاكميت اسلامي چنين اجباري مي كردند كه اين شكلي اش را من و ديگر زنداني هاي آنجا تا آن زمان نشنيده بوديم اما نه تنها صداهايي از اين درخواست ها ضبط شده بلكه يك نگهبان بر اين مقوله صحه مي گذاشت.
من تابحال اسم چك سفيد دادن به حكومت اسلامي و حاكميت اسلامي به گوشم نخورده و متعجب بودم كه چگونه دستور ضبط كردن اين فيلم فرمايشي به اين اعتبار گفته مي شود چون نتيجه هاي آن آنقدر زيان آور است كه ترميم شدني نيست حتي اگر ايليا را هم آنطور كه به او گفته بودند بياورند در تلويزيون و با شكنجه يا تهديد به اعدام شاگردها به مردم بگويند اين داستان حقيقت ندارد باور هيچكس نمي شود چون چندين ماه است كه خبرهاي دقيق اين اتفاق در همۀ دنيا پيچيده و همه كساني كه شاهد شكنجه ها و خونريزي ها و رفتارهاي ضدبشري با ايليا بوده اند به صدا درمي آيند.
مسئلۀ بااهميت بعدي شكنجه هاي وحشتبار و خوف انگيز ايليا بود كه دليل آن را فراهم كرد كه در شش ماهي كه ايليا در انفرادي بود دچار خونريزي شود و بيشتر روزها را دچار استفراغ خوني بود يك وقتهايي از گوش و بيني اش هم خونريزي داشت و لباس ها و جايي كه مي نشست بيشتر اوقات خوني بود و خود اين اتفاق نشانه اي بود دال بر خوف آور ترين و مرموزترين شكنجه ها كه من به شخصه چنين چيزي را در بارۀ زنداني هاي ديگر يا شخص خودم شاهد نبودم.
زنداني هاي 209 ممكن بود در حد چند سيلي و لگد يا چند ضربه كابل كه البته كابل زدن را هم من نديدم تجربه كنند اما شكنجه هاي ايليا به حدي بود كه از ساواك سابق هم خيلي بدتر شده بود چون از انواع شكنجه هاي مدرن براي اعمال فشار عليه او استفاده مي شد.
مسئلۀ ديگري كه با نمونه هاي شبيه آن خيلي تفاوت داشت شگرد جنوني بازجوها بود دستور آنها اين بود كه ايليا جلوي دوربين به طور دقيق همان چيزهايي را اقرار كند كه آنها برايش ديكته كرده بودند و بنا بود ايليا آنها را حفظ كند. به نظر خود من آنها مي خواستند بعد از ضبط فيلم ايليا را سربه نيست كنند و بر اين پايه او را تحت شديدترين شكنجه ها قرار داده و با جنوني ترين شگردها مي خواستند از او چيزي بگيرند كه بعد از مرگش كه احتمالاً بصورت خودكشي براي مردم اعلام مي شد مردم و پيروان او را از اين طريق پراكنده بكنند از خود ايليا هم شنيدم كه آنها چند بار او را وادار به خودكشي كرده بودند اما انعكاس خبرهاي مربوط به ايليا در سايتها و رسانه هاي خبري و پخش اخبار مربوط به او از تلويزيون آمريكا و چند رسانۀ بين المللي و مراجعات عده اي از شاگردها در بيرون از زندان باعث شد كه برنامۀ بازجوها تغيير كند البته خود ايليا هميشه مي گفت حتي شكنجه ها و جلادي ها و ناداني هاي اينها همه از بركتها و رحمت هاي خداوند است همۀ اينها حمايت و پشتيباني خداست اينها بي آنكه واقف باشند دارند نقشه هاي خدا را عملي مي كنند و پيش بيني هاي قبلي را به منصه ظهور مي رسانند ايليا معتقد بود چون اينها از همۀ حقه ها و دروغ هايشان بهره گرفته و همه چيز را سعي دارند تحريف كنند و طور ديگري به مردم نمايش دهند پس در مكر خدا گرفتار شده اند چون خداوند مكر منافقان را به خود آنها برمي گرداند و از خدمتگزار خودش حمايت و پشتيباني مي كند.

توسل به زنداني ها
بعد از هم سلولي شدن من و ايليا من يك جلسه بازجويي فوق العاده داشتم در اين جلسه براي اولين بار با يك بازجوي جديد روبرو شدم ولي مثل بقيه اوقات بازجويي او را هم نمي ديدم او با من با لحن مصنوعي مهربانانه صحبت مي كرد گفت مي خواهيم به تو فرصتي بدهيم كه زودتر از اين جهنم خلاص شوي. خودشان به آنجا مي گفتند جهنم ولي آنطوري هم جهنم نبود زندان 209 جاي بدي نبود غذايش خوب بود آرام و ساكت بود مرا به جز چند بار سيلي كاري نكردند و رفتار نگهبانها هم با من بد نبود به اين دليل آنجا شباهتي به جهنم نداشت. خواست اين بازجوي جديد كه به فكر خودش ماهرانه اما به صورت عجله اي هم با من در ميان گذاشت چيزهايي بود كه او مي خواست من درباره ايليا بنويسم و فيلمي هم از آن ضبط كنم تا اين را گفت صحبت يكي از زنداني ها در يادم زنده شد كه گفته بود دو نفر بازجوي جديد از من خواسته اند بر عليه فردي به اسم رام الله شهادت دروغ بدهم و وعده داده اند اگر اين كار را بكنم مرا در كمتر از يك هفته از زندان خلاص مي كنند و پرونده ام را در دادگاه مي بندند. آن موقع اين حرف را شنيدم كه ايليا را نمي شناختم و شك كردم كه اين رام الله كيست كه براي ماموران تا اين حد مهم شده چون اسم او را در بين مقامهاي سياسي نشنيده بودم فكر كردم يك فرد خارجي بايد باشد كه مي خواهند برايش جرم بسازند و چون مرتكب جرمي نشده دنبال شاهد مي گردند تا شاهد درست كنند. اينجا بود كه فهميدم مسئله گرفتن رسمي اين شهادت ها و جعل سند بر عليه ايليا داستان مفصلي دارد و به خيلي جاها رفته است. بازجو منتظر واكنش بود مي خواست بداند ادامه بدهد يا نه. خواستم تا آخر حرفهايش را بگويد و علامتي از مخالفت نشان ندادم او يك ورقه چاپي را روي دسته صندلي ام گذاشت كه درباره اتهام هاي ايليا بود گفت هر كدامش را كه مي خواهي بگويي كنارش علامت بزن. بر پايه شناختي كه در همان چند روز از ايليا بدستم آمده بود اينها دروغ ترين و ناجوانمردانه ترين اتهام هايي بود كه مي ديدم و حالا اين آدم شياد حقه باز از من مي خواست كه به ايليا دروغ هايي ببندم مثل او در سلول كفر كرده است او داراي انحراف اخلاقي است او به رسول اسلام كفر گفته است و به قرآن و امامان اهانت كرده است گفتند بگو از ترس گريه مي كند اما طبق تجربه من ايليا قويترين و فهميده ترين انساني بود كه من ديده بودم. مطالبي را هم به طور شفاهي به من گفت گفتم همه اينها كذب محض است گفتم مگر شما دين و مذهب نداريد چطور شرافت و انسانيت به شما اجازه مي دهد اين كار را بكنيد. گفت راه نيامدي تو نبايد در چيزي كه در حد و اندازه تو نيست دخالت كني گفتم من كه نخواستم دخالت بكنم شما از من مي خواهي كه بيايم شهادت دروغ بدهم و دخالت كنم .برايم آب ميوه در ليوان ريخت شربت پرتقال بود گفت به نظرت ايليا چطور آدمي است گفتم انسان بزرگي است كه سعي مي كند خودش را كوچك جلوه بدهد گفتم من خدا و قرآن و دينم را با او و در همين چند روز پيدا كردم گفت تو هم كه خر شدي گفتم شما در شرايطي هستي كه مي تواني به من اهانت كني و من هيچ كاري از دستم برنمي آيد گفت من نيامده ام با تو بحث كنم من دلم به حال خانواده ات سوخت كه براي تو روز و شب ندارند و بعد شروع كرد به مرور جزئيات پرونده من و گذشته فردي خصوصي و خانوادگي من. در ميان حرفهايش مكث مي كرد و مي گفت جرم اين يك سال حبس است جرم آن سه سال است جرم اين كار شش ماه است و خلاصه هر چيزي را كه از پرونده ام مي گفت جرمي هم با آن مي گفت بعد گفت من از طرف مسئولانم به تو قول مي دهم اگر درباره هم سلولي ات با ما كار كني در همين چند روز آينده از اينجا بيرون مي روي. يك مقدار زيادي خوف برم داشته بود طوري كه او مي شمرد بايد چندين سالي در حبس مي ماندم هيچ قصدي براي همكاري نداشتم ولي به او گفتم اجازه بدهيد قدري فكر كنم گفت تا فردا فكر كن اما در اين باره چيزي به او نگو.
وقتي به سلول برگشتم قضيه را براي ايليا گفتم او قبلاً يكي دو مرتبه با اين مسئله برخورد كرده و شكل كار در هر مرتبه يكسان بوده. فرداي آن روز بازجوي جديد سراغم نيامد گويا كه حرفهايم را شنود كرده بودند چون مي گفتند گذشته از موضوع اتاق استراق سمع در همه سلولهاي 209 دستگاه شنود وجود دارد اما آن روز من بقدري هيجان زده بودم و آنچه پيش آمده بود برايم تازگي داشت كه به مسئله شنود بي توجهي كردم و بعداً اين احتمال را دادم كه آنها صدايم را شنود كرده باشند. اين داستان شهادت دروغ را بعدها هم شنيدم هم از زنداني ها و هم شنيدم كه ماموران در بين مردم به خيلي ها متوسل شده اند كه بيايند از ايليا شكايت بكنند و بر عليه او شهادت دروغ بدهند و اتهام هاي جعلي را درباره او بگويند. مي گفتند چند ماه قبل از دستگيري ايليا روزنامه كيهان بر عليه او جنجال آفريني كرده بود و با اعلام يك شعبه ويژه براي رسيدگي به پرونده ايليا از مردم خواسته بود كه به اين شعبه مراجعه و شكايت بكنند اما چند ماه گذشته بود و هيچكس از او شكايت نكرده بود و بعد از اين ماجرا ايليا را دستگير كرده بودند.
[1] خواننده گرامی این متن از روي یک فیلم مستند از یکی از زنداني های 209 نوشته شده است و در قسمتهایی هم ویرایش شده و البته ویرایش در مضمون نيست. تیترها هم به وسیله ویراستار اضافه شده اند: ويراستار.
[2] اين فصل قسمتي است از متن فيلمي كه در آن خاطرات شخصي فرد گوينده و بعضي مطالب كه ربط مستقيمي با موضوع ندارند حذف شده اند.
[3] - در ویرایش ها آدرس ها و مشخصه هایی كه باعث شناسايي اين بازداشتي سياسي و عقيدتي می شد حذف شده است.